چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱

شهدا

 عشق به فرزند
زندگینامه شهداء
... با لحنی بین حالت جدی و نیمه‌ جدی گفت: کسی حق نداره دست رو بچه من بلند کنه! 
آخرین مطالب شهدا
  • زندگینامه شهداء

    اتاق خصوصی

    اتاق خصوصی
    ...بعد از شهادتش آن دو نفر را دیدم که خودشان آمدند پیش من گفتند: ما محافظ آقای برونسی بودیم! 
    ۱۴۰۱/۱/۲۹
  • زندگینامه شهداء

    شرایط سخت

    شرایط سخت
    ...فقط می‌ دانم باید سریع می‌ رساندیمش بیمارستان. توی آن شرایط سخت هم، به ماشین بیت‌المال که جلو خونه بود، دست نزد...
    ۱۴۰۱/۱/۲۳
  • زندگینامه شهداء

    سهم خانواده من 

    سهم خانواده من 
    ...خانواده من توی انقلاب سهمی ندارن که بخوان کولر بیت المال رو بگیرن. 
    ۱۴۰۱/۱/۲۲
  • زندگینامه شهداء

     شمع بیت المال 

     شمع بیت المال 
    گفت: شوخی نکن سید! همین ماشینش هم که دست منه برام خیلی سنگینه، می‌ ترسم قیامت نتونم جواب بدم، چه برسه به راننده. 
    ۱۴۰۰/۱۲/۲۹
  • زندگینامه شهداء

     یک قطره اشک

     یک قطره اشک
    ...گفت اگر یک قطره اشک از چشم یک یتیم بریزه می‌ دونی فردای قیامت خدا با من چه کار می‌ کنه زن؟!
    ۱۴۰۰/۱۲/۸
  • زندگینامه شهداء

     لطف امام هشتم سلام‌ الله‌ علیه

     لطف امام هشتم سلام‌ الله‌ علیه
    ...از لطف امام هشتم سلام‌ الله‌علیه به خانواده‌ اش خاطرجمع بود. ...
    ۱۴۰۰/۱۲/۱
  • زندگینامه شهداء

    فانوس

    فانوس
    ...حاجی، مسئول چادر را صدا زد صورتش را بوسید و گفت این چراغ مال بیت‌ الماله، خیلی باید مواظبش باشی، که کسی بهش دست نزنه که تورش می‌ ریزه. 
    ۱۴۰۰/۱۱/۲۴
  • زندگینامه شهداء

    زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی

    زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی
    ... جوابی که عبدالحسین داد، این بود رمز موفقیت ما کمک و عنایت اهل‌ بیت عصمت و طهارت علیهم‌ السلام بود امدادهای غیبی... 
    ۱۴۰۰/۱۱/۱
  • زندگینامه شهداء

     زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی

     زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی
     خودش یک آر پی جی گرفت و راه افتاد طرف تانک‌ها. همین‌ طور که می‌ رفت و بالاخره این‌ها را باید منفجر کنین چون علیه اسلام جمعشون کردن این‌ جا...
    ۱۴۰۰/۱۰/۱۷
  • زندگینامه شهداء

    زندگی نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی 

    زندگی نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی 
    ...صداش با چند دقیقه پیش فرق می‌ کرد گرفته بود درست مثل کسی که شدید گریه کرده باشد گفت سید کاظم!  خوب گوش‌ کن ببین چی می‌ گم...
    ۱۴۰۰/۱۰/۱۰
  • زندگینامه شهداء

     خاک‌های نرم کوشک و یادگار برنسی

     خاک‌های نرم کوشک و یادگار برنسی
    حتی یکی از پیشانی بندها را برداشتم و دادم دستش. نگرفت گفت دنبال یکی می‌ گردم که اسم مقدس بی‌ بی توش باشه. حال‌ و هوای خاصی داشت. خواستم توی پرش نزده باشم.خودم هم کمکش کردم بالاخره یکی پیدا کردیم که توش با خط سبز رنگ زیبایی نوشته بود یا فاطمة الزهرا(س) ادراکی. 
    ۱۴۰۰/۱۰/۴
  • زندگینامه شهداء

     میوه برای همه

     میوه برای همه
    . قبل از این که بچه‌ ها بخواهند مشغول خوردن بشوند، حاجی به حرف آمد و گفت برای تمامی نیروها این‌ رو گرفتی یا نه؟
    ۱۴۰۰/۹/۲۰
  • زندگینامه شهداء

     حالی برای نماز

     حالی برای نماز
     اذان صبح آمد بیدارمان کرد بلند شدم و پلک‌هایم را مالیدم. چند لحظه‌ ای طول کشید تا چشمام باز شد.  به صورتش نگاه کردم. معلوم بود که مثل هر شب، نماز باحالی خوانده‌ است.
    ۱۴۰۰/۹/۲۰
  • زندگینامه شهداء

     خاطره تپه‌ ای ۱۲۴

     خاطره تپه‌ ای ۱۲۴
    توی راه بهم گفته بود می‌ خوام برات  خاطره اون تپه را تعریف کنم.  فتح‌ المبین، اولین عملیاتی بود که فرمانده گردان شده بود توی همان عملیات هم، من و او از هم جدا شدیم او از یک محور  و من از محور دیگر. 
    ۱۴۰۰/۹/۱۹
  • زندگینامه شهداء

    شهردار سید کاظم حسینی

    شهردار سید کاظم حسینی
    درسته که من فرمانده گردان هستم، ولی اگر برم دنبال کارها، اون وقت ظرفم رو یکی بشوره و لباسم رو یکی دیگه، این‌ که نشد فرماندهی که!
    ۱۴۰۰/۹/۱۴
  • زندگینامه شهداء

    سخنرانی اجباری

    سخنرانی اجباری
     نه‌ تنها من، همه کادر تیپ را وادار به این کار می‌ کرد یکی سخنرانی اجباری بود...
    ۱۴۰۰/۹/۶
  • زندگینامه شهداء

     زن من و صد حوریه 

     زن من و صد حوریه 
    گفتم حاجی همسرش را خوب شناخته،  قدر همچین زنی فداکار و صبوری کسی مثل خود حاجی باید بدونه. 
    ۱۴۰۰/۹/۶
1 2 3 4 5 6 >>
مهمترین مطالب