دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹

معرفی شهدا

  • زندگینامه شهداء

    غروب خونین 

    غروب خونین 
    ... با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدند!؟ در حالی که سرش را به سختی بالا می آورد گفت: فکر نمی کنم کسی غیر از ما زنده باشه! ...
    ۱۳۹۹/۱/۱۰
  • زندگینامه شهداء

    کانال کمیل

    کانال کمیل
    ...عصر همان روز خبر رسید حاج حسینی، معاون گردان کمیل هم به شهادت رسیده و بنکدار، دیگر معاون گردان به سختی مجروح است. همه بچه ها در قرارگاه ناراحت بودند...
    ۱۳۹۸/۱۲/۲۹
  • زندگینامه شهداء

    روز های آخر 

    روز های آخر 
    گفت: امشب چقدر چشم های منتظر را خوشحال کردیم، مادر هر کدام از این شهدا سر قبر فرزندش برود، ثوابش برای ما هم هست.
    ۱۳۹۸/۱۲/۱۲
  • زندگینامه شهداء

    اخلاص 

    اخلاص 
    همیشه هم قبل از مسابقات کشتی دو رکعت نماز می خواندم. پرسیدم: چه نمازی؟!  گفت: دو رکعت نماز مستحبی! از خدا می خواستم یک وقت تو مسابقه، حال کسی را نگیرم! 
    ۱۳۹۸/۱۲/۲
  • زندگینامه شهداء

    رضای خدا 

    رضای خدا 
    ابراهیم همیشه این نکته را اشاره می کرد که: کاری که برای رضای خداست، گفتن ندارد.
    ۱۳۹۸/۱۲/۲
  • ۴۱ سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی

    ۲۲ بهمن یوم الله

    ۲۲ بهمن یوم الله
    امت ما ترجمه سوره های نصر و فتح هستند و در راه حق از هیچ کس هراس به دل راه نخواهد داد.
    ۱۳۹۸/۱۱/۲۲
  • زندگینامه شهداء

    روش تربیت

    روش تربیت
    آخر بازی بود. از مسجد صدای اذان ظهر امد. ابراهیم توپ را نگه داشت و بعد گفت: بچه ها می آیید برویم مسجد؟! گفتم: باشه، بعد با هم رفتیم نماز جماعت. چند روزی گذشت و حسابی دلداده آقا ابراهیم شدیم. به خاطر او می رفتیم...
    ۱۳۹۸/۱۱/۱۷
  • زندگینامه شهداء

    مجلس حضرت زهرا سلام الله علیها 

    مجلس حضرت زهرا سلام الله علیها 
    ابراهیم در بین راه گفت: آدم وقتی به جلسه حضرت زهرا السلام علیها وارد می شه باید حضور ایشان را حس کنه. چون جلسه متعلق به حضرت است.
    ۱۳۹۸/۱۱/۱۷
  • زندگینامه شهداء

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/مجروحیت

     خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/مجروحیت
    ابراهیم غرق خون روی زمین افتاده بود. اسلحه ام را انداختم و به سمت او دویدم. درست در همان لحظه انفجار، یک گلوله به صورت داخل دهان و یک گلوله به پشت پای او اصابت کرده بود. خون زیادی از او می رفت. او تقریبا بیهوش روی زمین افتاده بود.
    ۱۳۹۸/۱۱/۳
  • زندگینامه شهداء

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/فتح المبین  

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/فتح المبین  
    روز اول فروردین سال ۱۳۶۱ عملیات فتح المبین با رمز یا زهرا علیها السلام آغاز شد...
    ۱۳۹۸/۱۱/۳
  • زندگینامه شهداء

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/سلاح کمری 

     خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/سلاح کمری 
    ... ابراهیم ادامه داد: اسلحه کلت را از من گرفته، قبل از اینکه تحویل دهد با خودش آورده، الان هم به من گفتند: باید آن اسلحه را بیاوری و تحویل دهی... 
    ۱۳۹۸/۱۰/۲۵
  • زندگینامه شهداء

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی، معجزه اذان

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی، معجزه اذان
    قتی نام امیرالمومنین علیه السلام را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت می جنگی. نکند مثل ماجرای کربلا...
    ۱۳۹۸/۱۰/۷
  • زندگینامه شهداء

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/زیارت 

     خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/زیارت 
    ابراهیم انگار حواسش به حرف های من نبود. با نگاهش دور دست ها را می دید! لبخندی زد و گفت: چی می گی! روزی می یاد که از همین جاده، مردم ما دسته دسته به کربلا سفر می کنند!
    ۱۳۹۸/۱۰/۷
  • زندگینامه شهداء

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/دوست

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/دوست
    ماشاءالله از معلمین با اخلاص و با تقوای گیلان غرب بود که از روز آغاز جنگ تا روز پایانی جنگ شجاعانه در جبهه ها و همه عملیات ها حضور داشت. او پس از اتمام جنگ، در سانحه رانندگی به یاران شهیدش پیوست.
    ۱۳۹۸/۹/۲۰
  • زندگینامه شهداء

    زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/گمنامی 

    زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/گمنامی 
    پدر شهید گفت: دیشب پسرم را در خواب دیدم. به من گفت: در مدتی که ما گمنام و بی نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم، هر شب مادر سادات حضرت زهرا السلام علیها به ما سر می زد. اما حالا، دیگر چنین خبری نیست! 
    ۱۳۹۸/۹/۲۰
  • زندگینامه شهداء

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/مصطفی هرندی 

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/مصطفی هرندی 
    آن آقای نورانی کلی با من صحبت کرد. بعد فرمودند: کسی می آید و شما را نجات می دهد. او دوست ماست! لحظاتی بعد ابراهیم آمد‌. با همان صلابت همیشگی...
    ۱۳۹۸/۹/۱۰
  • زندگینامه شهداء

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/نیمه شعبان 

    خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/نیمه شعبان 
    ...سریع رفتم وسط جاده افسر عراقی را اسیر گرفتم و برگشتم. بین راه با خودم گفتم: این هم هدیه ما برای امام زمان (عج) ولی بعد، از حرف خودم پشیمان شدم گفتم: ما کجا و هدیه برای امام زمان (عج) ...
    ۱۳۹۸/۸/۲۴
1 2 3 4 5 6 >>
مهمترین مطالب