جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
کد مطلب: ۹۹۷۲

شهادت
زندگینامه شهداء

شهادت

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
... یعنی کدام یک از بچه امشب به دیار مولایشان نائل می‌ شوند در همین افکار بودم که یک منور بالای سرمان روشن شد...

بسم ‌الله ‌الرّحمن ‌الرّحیم 

زندگی ‌نامه و خاطرات عارف شهید احمد علی نیری: 

 شهادت/ رحیم اثنی‌ عشری 

 نیمه‌های شب و با سکوت کامل خودمان را به مواضع دشمن نزدیک کردیم صدای صحبت عراقی ‌ها را می ‌شنیدم در زیر منورها سنگرهای تیربار دشمن را در دو طرف جاده می ‌دیدم.
 نفس در سینه‌ ی من حبس شده بود بچه ‌ها همین‌ طور از راه می ‌رسیدند و پشته سر هم می ‌نشستند. یاد ساعتی قبل افتادم که همه بچه ‌ها از هم حلالیت می ‌خواستند یعنی کدام یک از بچه امشب به دیار مولایشان نائل می‌ شوند در همین افکار بودم که یک منور بالای سرمان روشن شد. تیر بارچی عراقی فریاد زد.
 قف قف یعنی ایست.
 همه بچه‌ ها روی زمین خیز رفتن یکباره همه‌ چیز به‌ هم ریخت هر دو تیر بار دشمن ستون بچه‌ های ما را به رگبار بستند.
 شدت آتش بسیار زیاد بود صدای آه ‌و ناله‌ی بچه‌ ها در هر لحظه بیشتر می‌ شد در همین گیرو دار سرم را بلند کردم.
 دیدم برادر نیری روی زانو نشست و با اسلحه کلاش به سمت تیربارچی سمت چپ نشانه گرفت چند گلوله شلیک کرد.
 یک ‌دفعه دیدم تیربار دشمن خاموش شد برادر مظفری خودش را به جلوی ستون رساند و فریاد زد بچه‌ ها امام حسین علیه‌ السلام منتظر شماست!
 الله ‌اکبر خودش به سمت دشمن شلیک کرد الو یک ‌دفعه دیدم تیربار دشمن خاموش شد.
 برادر مظفری خودش را به جلوی ستون رساند و فریاد زد بچه‌ها و شروع به دویدن نمود همه روحیه‌ ها گرفتند! یک‌ باره از جا بلند شدیم و دنبال او دویدیم خط دشمن شکسته شد.
 بچه ‌ها سریع به سمت پل حرکت کردند اما موانع دشمن بسیار زیاد بود درگیری شدت گرفت بارانی از گلوله و خمپاره و نارنجک روی سر ما باریدن گرفت.
 ما به‌ نزدیک پل مهم منطقه رسیدیم.
هنوز هوا روشن نشده بود که به ما دستور دادند برگردید گردان دیگری برای ادامه کار جایگزین ما شد وقتی‌ که شدت آتش دشمن کم شد.
 آن‌ ها که سالم بودند از سنگرها بیرون آمدند در مسیر برگشت نگاهی به جمع بچه ‌ها کردم آن‌ها که باز می‌گشتند کمتر از ۶۰ نفر بودند یعنی نفرات گردان ۱۳ نفره مادر کمتر از چند ساعت به یک ‌پنجم رسید!
 همین ‌طور که به عقب برمی‌ گشتیم به سنگرهای تیربار دشمن رسیدیم جایی‌ که از همان ‌جا کار را شروع کردیم.
 جنازه تیربارچی عراقی روی زمین افتاده بود از آن‌ جا عبور کردیم هنوز چند قدمی دور نشده بودم. که در کنار جاده پیکر یک شهید جلب توجه کرد.
 جلو رفتم قدم‌ هایم سست شد.
 کنار پیکرش نشستم هنوز عینک بر چهره داشت در زیر نور ماه خیلی نورانی‌تر شده بود خودش بود برادر نیری همان که از همه ما در معنویت جلوتر بود همان که هرگز او را نشناختیم کمی که عقب ‌تر آمدم پیکر مهدی خداجو را دیدم.
 بعد طباطبایی مسئول دسته بعد میرزائی خدای من چه شد؟ همه بچه‌ های دسته ما رفته گویی فقط من مانده‌ ام نمی‌ دانید چه لحظات سختی بود.
 وقتی به اردوگاه برگشتیم سراغ بچه‌های دسته را گرفتم از جمع سی ‌نفره ما که سه ماه شب و روز با هم بودیم فقط ۸ نفر برگشته بودند نمی‌دانید حال و روزی داشتم. یاد صحبت ‌های مسول دست افتادم که شهادت را به هر کسی نمی دهند.
باید التماس کنی.
 که یکی از بچه ‌ها گفت برادر نیری وقتی گلوله خورد روی زمین افتاد بعد بلند شد و دستش را روی سینه نهاد و گفت السلام علیک یا اباعبدالله... بعد روی‌ زمین افتاد، رفت.


نام کتاب. عارفانه 

نویسنده کتاب. گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب. سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۳:۷ - ۱۴۰۰/۱/۳
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • بوی خوشزندگینامه شهداء
    بوی خوش
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • خبر شهادتزندگینامه شهداء
    خبر شهادت
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • دوران جهادزندگینامه شهداء
    دوران جهاد
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::