جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
کد مطلب: ۹۹۶۷

 آخرین حماسه
زندگینامه شهداء

 آخرین حماسه

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
...من اعتقاد دارم گردانمان غربال شد چون کسانی از ما جدا شده ‌اند که هیچ بویی از معنویت نداشتند! 

بسم الله الرّحمن الرّحیم 


 

زندگی ‌نامه و خاطرات عارف شهید احمدعلی نیری:

 آخرین حماسه/ رحیم اثنی‌عشری:

 خدا را شکر می ‌کنم که من در آن روزها یک  دفترچه همراه داشتم. که کوچک ‌ترین وقایع را یادداشت می ‌کردم.
 حدود سه دهه از آن زمان گذشته اما گویی همین دیروز بود که...
 اواسط بهمن از منطقه‌ ی پدافندی مهران به دو کوهه برگشتیم. بوی عملیات را همه حس می ‌کردند.
یک شب برادر مظفری جانشین گردان برایمان صحبت کرد ایشان گفت که با پایان یافتن زمان حضور شما در جبهه، می‌ توانید تسویه کنید و برگردید اما عملیات نزدیک است اگر بمانید بهتر است اکثر بچه‌ ها گفتند می ‌مانیم اما چند نفری از ما جدا شدند. من اعتقاد دارم گردانمان غربال شد چون کسانی از ما جدا شده ‌اند که هیچ بویی از معنویت نداشتند! 
 یادم هست که ۱۵ بهمن، ما را به اردوگاه عملیاتی بردند. یک هفته آن ‌جا بودیم. 
 خبر شروع عملیات والفجر ۸ را در بیستم بهمن،  همان ‌جا شنیدیم دو روز بعد ما به آبادان رفتیم.  روز بعد ما را به سوله کنار اروند آوردند.
 روز ۲۴ بهمن ‌ماه  ما را سوی اروند منتقل کردند دو شب در سنگرهای پشتیبانی حضور داشتیم. 
 به ما گفتند مرحله دوم عملیات در راه است.  این مرحله بسیار سخت ‌تر از حمله اول است چون دشمن در هوشیاری کامل است.
 شب ۲۷ بهمن بود.
 برادر نیری وصیت ‌نامه خود را نوشت. 
 موقع غذا یک بسته حلوا شکری را باز کرد.
 و گفت بچه ‌ها بیایید حلوای خودمان را قبل‌ از شهادت بخوریم! 
 نماز مغرب و عشاء که تمام شد آماده حرکت شدیم.  فرمانده گردان و مسئول محور برای ما صحبت کردند. گفت شما از پشت منطقه عملیاتی باید حرکت خود را آغاز کنید شما مسیر جاده خور عبدالله را جلو می ‌روید.
از کار باتلاق عبور می‌ کنید و از موانع  گردان حمزه هم رد می ‌شوید.
 کمی جلوتر، به یک پل مهم می ‌رسید. 
این پل باید منهدم شود چون در ادامه عملیات احتمال دارد که نیروهای زرهی دشمن و عبور از این پل نیروهای ما را محاصره کنند. 
 صحبت‌ های فرمانده به پایان رسید اما با توجه و هوشیاری دشمن و شدت آتش، احتمال موفقیت ما کم بود. 
 برای همین گردان دیگری برای پشتیبانی گردان آماده شد. شرایط بدی در خودم احساس می ‌کردم. 
مسئول دسته ما را رو به من کرد و گفت دوست داری شهید بشی؟ گفتم هر چه خدا بخواهد من اومدم که وظیفه ‌ام را انجام بدهم.
 گفت پس چی، مطمئن باش شهید نمی‌شی، برای شهادت باید التماس کرد.
 کسی همین ‌طوری شهید نمی‌ شه. حرکت گردان آغاز شد. هیچ‌ کس نمی ‌دانست تا ساعتی دیگر چه اتفاقی می ‌افتد گردان ما با عبور از نخلستان‌ ها خودش را به جاده مهم خور عبدالله رساند.
 حرکت نیروها پشت سر هم در یک ستون آغاز شد. 
 برادر میرکیانی جانباز بود و نمی‌توانست پا به ‌پای بچه‌ ها حرکت کند برای همین برادر مظفری گردان را هدایت می ‌کرد. 
رسیدیم به مواضع بچه‌ های گردان حمزه. 
 بارش خمپاره در اطراف ما شدت یافته بود. اکثر خمپاره‌ های داخل منطقه ‌ای باتلاقی می‌ خورد و منفجر نمی ‌شد آن شب دسته سی ‌نفره‌ ی ما در سر ستون گردان حرکت می‌ کرد برادر نیری هم که جانشین مسئول دسته بود جلوتر از بقیه قرار داشت ما به‌ سلامت از این مرحله گذشتیم.


 نام کتاب. عارفانه

 نویسنده کتاب. گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب. سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۴:۳۰ - ۱۴۰۰/۱/۳
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • بوی خوشزندگینامه شهداء
    بوی خوش
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • خبر شهادتزندگینامه شهداء
    خبر شهادت
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • دوران جهادزندگینامه شهداء
    دوران جهاد
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::