جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
کد مطلب: ۹۹۶۶

 صبحانه فانوسی
زندگینامه شهداء

 صبحانه فانوسی

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
 بعد از نماز و زیارت عاشورا بود که احمد آقا سفره را پهن می ‌کرد و می‌ گفت خوابیدن در بین الطلوعین مکروه است. بیایید صبحانه بخورید. مادر آن روز ها صبحانه فانوسی می ‌خوردیم.

بسم ‌الله ‌الرّحمن ‌الرّحیم 

زندگی ‌نامه و خاطرات عارف شهید احمدعلی نیری:

 صبحانه فانوسی/رحیم اثنی عشری

 بعد از مدتی حضور در دو کوهه اعلام شد که گردان سلمان برای پدافندی منطقه مهران اعزام می‌ شود. خوب به یاد دارم که هفتم دی ‌ماه ۱۳۶۴ به منطقه سنگ‌ شکن در اطراف مهران رفتیم. شبانه جایگزین یک گردان دیگر شدیم. من و احمد آقا و علی طلائی و چند نفر دیگر در یک سنگر بودیم. یادم هست که احمد آقا از همان روز اول کار خودسازی خود را بیشتر کرد و بعد از نماز شب به سراغ بچه‌ ها می ‌آمد خیلی آرام بچه‌ ها را برای نماز صبح صدا می ‌کرد احمد آقا می ‌رفت بالای سر بچه‌ ها و ماساژ دادن شانه ‌های رفقا، با ملایمت می ‌گفت فلانی، بلند می ‌شی؟ موقع نماز صبح شده. بعضی از بچه‌ ها با اینکه بیدار بودن از قصد خودشان می ‌زدند به خواب تا احمد آقا آن‌ ها را ماساژ بدهد! 
بعد از این که بیدار می‌ شدند آماده نماز می‌ شدیم. سنگر ما بزرگ بود و پشت سر احمد آقا جماعت برقرار می ‌شد.
 بعد از نماز و زیارت عاشورا بود که احمد آقا سفره را پهن می ‌کرد و می‌ گفت خوابیدن در بین الطلوعین مکروه است. بیایید صبحانه بخورید. مادر آن روز ها صبحانه فانوسی می ‌خوردیم.
 صبحانه‌ای که در زیر نور فانوس! 
چون هوا هنوز روشن نشده بود.
 وقتی هم هوا روشن می شد. آماده استراحت می شدیم.

آن زمان دوران پدافندی بود و کار خاصی نداشتیم فقط چند نفر کار دیده‌ بانی را انجام می ‌دادند. 
توی سنگر نشسته بودیم یک ‌دفعه صدای مهیب انفجار آمد پریدم بیرون یک گلوله توپ مستقیم به اطراف سنگر ما اصابت کرده بود. گفتم بچه‌ ها نکنه دشمن می‌ خواد بیاد جلو؟! در اطراف سنگر ما و بر روی یک بلندی، سنگ کوچکی قرار داشت که برای دیده‌بانی استفاده می ‌شد. مسئول دسته ما به ‌همراه دو نفر دیگر دویدن به سمت سنگر دیده ‌بانی. احمد آقا که معمولاً انسان کم ‌حرفی بود و آرام حرف می ‌زد یکباره فریاد زد بایستید. نروید اون‌ جا!! هر سه نفر سر جای خود ایستادند! احمد آقا سرش را آهسته پایین آورد. همه با تعجب به‌ هم نگاه می‌ کردیم! این چه حرفی بود که احمد آقا زد؟! چرا داد زد؟! یک‌ بار صدای انفجار مهیبی آمد همه خوابیدن روی زمین! وقتی گرد و خاک فرو نشست به محل انفجار نگاه کردیم. از سنگر کوچک دیده ‌بانی هیچ ‌چیز باقی نمانده بود! 
یک ‌بار از فاصله دور به سمت خط می ‌آمدیم. یک خاک ‌ریز به خط مقدم کشیده‌ شده. احمد آقا از بالای خاک ‌ریز حرکت می ‌کرد. ما هم از پایین خاک ‌ریز می ‌آمدیم. فرمانده گروهان از دور شاهد حرکت ما بود. یک‌ دفعه فریاد زد برادر نیری، بیا پائین. الان تیر می ‌خوری. احمد آقا سریع از  بالای خاک‌ ریز به پایین آمد. همین‌ که کنار من قرار گرفت. گفت من توی این منطقه چه اتفاقی برام نمی‌افته!  محل شهدت من جای دیگری است!
 چند روز بعد دیدم خیلی خوشحاله. تعجب کردم.و گفتم برادر نیری، ندیده بودم این قدر شاد باشی!؟ گفت من تو تهران دنباله یک کتاب بودم پیدا نکردم اما این‌ جا توانستم این کتاب را پیدا کنم.
 بعد دستش را بالا آورد کتاب سیاحت غرب در دست احمدآقا بود.


 نام کتاب. عارفانه

 نویسنده کتاب. گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده‌ مطلب. سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۴:۲۱ - ۱۴۰۰/۱/۳
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • بوی خوشزندگینامه شهداء
    بوی خوش
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • خبر شهادتزندگینامه شهداء
    خبر شهادت
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • دوران جهادزندگینامه شهداء
    دوران جهاد
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::