دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹
کد مطلب: ۹۷۹۸

 اعزام/ دکتر محسن نوری
زندگینامه شهداء

 اعزام/ دکتر محسن نوری

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
همین طور که به آن ‌ها نگاه می ‌کردم یک ‌باره یک گلوله خمپاره در کنار ستون منفجر شد! ترکش خمپاره فقط به یک نفر اصابت کرد قلب احمد آقا مورد هدف قرار گریم گرفت! بعد ایشان به سمت راست چرخید و کلماتی از زبانش خارج شد که من نفهمیدم چه می‌ گوید در آن لحظات احمدآقا جلوی چشمان من به شهادت رسید. 

بسم ‌الله ‌الرّحمن ‌الرّحیم 

زندگی ‌نامه و خاطرات عارف شهید احمدعلی نیری:

 اعزام/ دکتر محسن نوری:

 ستون نفرات رزمندگان از کنار یک باتلاق در مسیر یک دشت در حرکت بود شب بود و هوا بسیار تاریک. در جلوی ستون احمدآقا قرار داشت. 
همین طور که به آن ‌ها نگاه می ‌کردم یک ‌باره یک گلوله خمپاره در کنار ستون منفجر شد! ترکش خمپاره فقط به یک نفر اصابت کرد قلب احمد آقا مورد هدف قرار گریم گرفت! بعد ایشان به سمت راست چرخید و کلماتی از زبانش خارج شد که من نفهمیدم چه می‌ گوید در آن لحظات احمدآقا جلوی چشمان من به شهادت رسید. 

و من همان موقع حیرت زده از خواب پریدم. تا چند دقیقه بدنم می ‌لرزید. روز بعد در مسجد احمدآقا را دیدم. خوابم را برایشان تعریف کردم. او هم لبخندی زد و گفت. به شما خبر می ‌دهم که خوابت رؤیای صادقه بوده یا نه!
 پاییز سال ۱۳۶۴ بود. تغییر در رفتار و اعمال احمد آقا بیشتر حس می‌ شد. نمازهایشان همگی معراج شده بود. یادم هست یک ‌بار بعد از نماز به ایشان گفتم.
 علت این ‌همه لرزش شما در نماز چیست!؟ می‌خواهید برویم دکتر؟ گفت. نه، چیزی نیست اما من می‌ دانستم چرا این ‌گونه است. 
در روایت خواندم که ائمه ما در موقع نماز و زمانی که در پیشگاه باعظمت حضرت حق قرار می ‌گرفتند این ‌گونه برخود می ‌لرزیدند. 
این حالت برای کسی که درک کند وجود بی مقدارش، اجازه یافته بود با خالق آسمان ‌ها و زمین صحبت کند طبیعی است. این ما هستیم که در نماز و عبادت معرفت لازم را نداریم.
 خلاصه روال برنامه‌ های ما ادامه داشت تا اینکه یک شب به مسجد آمد و بعد از نماز همه ما را جمع کرد. 
بعد از بچه ‌ها خداحافظی کرد و گفت ان ‌شاءالله فردا راهی جبهه هستیم. احمد آقا از ما حلالیت طلبید و از اهل مسجد خداحافظی کرد.
 بعد هم به ما چند نفری که بیشتر از بقیه با ایشان بودیم گفت این آخرین دیدار ما و شماست. من دیگر از جبهه بر نمی‌ گردم! دست آخر هم به من نگاهی کرد و گفت خواب شما عین واقعیت بود نمی ‌دانم چرا، اما من و آن بچه‌ها خیلی عادی بودیم. فکر می ‌کردیم حتماً به مرخصی خواهد آمد. فکر می ‌کردیم که اگر احمد آقا هم برود یکی مثل ایشان پیدا می‌ شود. نمی ‌دانم چرا هیچ عکس‌العملی از ما سر نزد.
 ما خیلی راحت با ایشان خداحافظی کردیم و حلالیت طلبیدیم. روز بعد احمد آقا با سپاه تصفیه کرد و به عنوان بسیجی راهی جبهه شد. همه کارهای مسجد را هم تحویل داد.
 دیگر هیچ کاری در تهران نداشت. 
ما فقط از نامه‌ های احمد آقا فهمیدیم که ایشان رزمنده گردان سلمان از لشکر ۲۷ حضرت رسول صلی الله علیه و آله است. 


نام کتاب. عارفانه 

نویسنده کتاب. گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب. سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۸:۳ - ۱۳۹۹/۱۱/۲۶
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه