دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹
کد مطلب: ۹۷۴۴

 موتور
زندگینامه شهداء

 موتور

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  فقط خدا بود که ما را نجات داد من در آخرین لحظه کنترل موتور را از دست دادم فقط گفتم خدا.

بسم ‌الله‌ الرّحمن ‌الرّحیم

 زندگی ‌نامه و خاطرات عارف شهید  احمد علی نیری:

 موتور:

 یک دستگاه موتورسیکلت تریل ۲۵۰ از طریق سپاه پاسداران در اختیار احمد آقا بود نامه ‌ای از سپاه برای معرفی به راهنمایی و رانندگی دریافت کرد و مشکل گواهی ‌نامه را برطرف کرد.
 از مسئولین سپاه اختیار کامل موتور را گرفته بود یعنی اجازه داشت در امور مختلف شخصی و کارهای مسجد از آن استفاده کند و همه هزینه های موتور را خودش پرداخت کند.
 این موتور خیلی بزرگ بود به‌ طوری‌ که وقتی توقف می کرد پای احمد آقا به‌ سختی به زمین می‌ رسید.
 یک روز سراغ ایشان رفتم و گفتم برای یکی از کارهای مسجد ۲ ساعت موتور را لازم داریم ساعت ۲ عصر موتور را تحویل داد و ما هم حسابی مشغول شدیم!
 خیلی حال می‌ داد ۲ ساعته ما تا غروب فردا ادامه پیدا کرد.
 با هزار خجالت و ناراحتی رفتم درب خانه احمد آقا برادر ایشان دم در آمد گفتم می ‌شه احمد آقا را صدا کنید می ‌خواهم موتور را تحویل بدهم برادرشان رفت و برگشت و گفت بدهید به من.
 آن شب وقتی احمد آقا به مسجد آمد خیلی خجالت زده بودم اما خیلی عادی با ما صحبت کرد.
 که اصلاً از ماجرای موتورها حرفی نزد بعداً فهمیدم که از بدقولی ما حسابی ناراحت بوده برای همین خودش برای گرفتن موتور پشت در نیامد تا ناراحتی و عصبانیتش از بین برود.

 موتور احمد آقا کاملاً در اختیار کارهای مسجد بود از عدسی گرفتم برای دعای ندبه ی مسجد تا...
یک روز به همراه احمد آقا به دنبال یکی از کارهای مسجد رفتیم باید سریع برمی ‌گشتیم برای همین سرعت موتور را کمی زیاد کرد.
 خب خیابان هم خلوت بود موتور تریل ۲۵۰ هم کمی شتاب بگیرد دیگر کنترلش سخت است با سرعت از خیابان در حال عبور بودیم یک ‌دفعه خودرویی که در سمت چپ ما قرار داشت بدون توجه به ما به سمت راست چرخید در سمت راست ما هم یک خودروی دیگر درحال حرکت بود، زاویه عبور ما کاملاً بسته شد من یک لحظه گفتم تمام شد الان تصادف می‌ کنیم، از ترس چشمم را بستم و منتظر حادثه بودم! لحظاتی بعد چشمم را باز کردم دیدم احمد آقا به حرکت خود ادامه می‌ دهد.
 من حتی یک درصد هم احتمال نمی ‌دادم که سالم از آن صحنه عبور کرده باشیم با رنگ پریده و بدن لرزان گفتم چی شد؟ ما زنده‌ ایم؟ 
احمد آقا گفت خدا رو شکر.
 بعدها وقتی در باره ی آن لحظه صحبت کردم به من گفت خدا ما را عبور داد. ما باید آن‌ جا تصادف می ‌کردیم. اما فقط خدا بود که ما را نجات داد من در آخرین لحظه کنترل موتور را از دست دادم فقط گفتم خدا.
 بد دیدم که از میان این ۲ خودرو براحتی عبور کردیم.


 نام کتاب: عارفانه

 نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب: شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۲:۱۱ - ۱۳۹۹/۱۱/۲۲
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه