جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
کد مطلب: ۸۱۳۲

رویای صادقه
زندگینامه شهداء

رویای صادقه

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
 سید به ‌عنوان آخرین جمله در عالم رویا گفت مواظب باشید هر غذایی را نخورید بعضی غذاها شما را مریض می ‌کند...

بسم ‌الله ‌الرّحمن ‌الرّحیم 

زندگی‌ نامه و خاطرات شهید سید حمید میرافضلی: 

رویای صادقه:

 سال‌ ها از شهادت سید گذشت.  حالا دیگر هر بار به سراغ مزار او می‌ رفتیم با دوستان سید رو به‌ رو می‌ شدیم دوستانی از نسل سوم انقلاب که سال‌ ها بعد شهادت او به دنیا آمدند،
  اما به راه او ایمان داشتند.
 یادم هست همین امسال روز هفدهم بهمن وقتی به سر مزار سید رفتم جوانانی را دیدم که از منطقه دور در ۴۰ کیلومتری رفسنجان سر مزار او آمده بودم آن ها کیک و شیرینی و شمع و... خودشان آورده بودند! و با تعجب گفتم این ‌جا چه خبر است.
 گفتند: امروز تولد شهید سید حمید میرافضلی است ما با این‌ که او را ندیده‌ ایم اما ارادات خاصی به این شهید داریم.
 خلاصه آن روز جشن تولد برای سید حمید برگزار شد آن ‌هم از سوی کسانی که سید را ندیده بودند. اما بهتر از ما او را می ‌شناختند بعضی وقت ‌ها به سید حسودی می ‌کنم.
 ما پیر شدیم و به زودی بوی الرحمان ما بلند شده،
 اما سید همچنان جوان مانده و مشغول هدایت نسل جوان است.
یک شب خیلی از فراق دوستانم بخصوص سید حمید ناراحت بودم.
 سیل اشک، امانم را گرفته بود.
 کسی که روزگاری را به قافله ی شهدا سپری کرده و حالا حق دارد ناراحت باشد با این‌ که شب میلاد امام رضا علیه ‌السلام بود،
 اما دلم خیلی گرفت.
 نمی‌ دانستم چه کنم؟
 به خداوند شکایت کردم که چرا ما شهید نشدیم ما که در همه صحنه‌ه ا حضور داشتیم.
 خلاصه با دلی گرفته و ناراحت خوابیدم.
 همان شب در عالم رؤیا مشاهده کردم که وارد یک پادگان نظامی شده درست مثل روزهای دفاع مقدس که به مقر بچه‌ های لشکر ثارالله می‌ رفتیم.
 در همان لحظه دیدم سید حمید با چهره ‌ای بسیار نورانی و جذاب،
 درحال خروج از محوطه پادگان است با خوشحالی به سمتش رفتم و همدیگر را در آغوش گرفتیم بعد از سلام و احوال ‌پرسی به من گفت بیا برویم...
 با هم از درب پادگان بیرون آمدیم. به من گفت ماشین داری گفتم نه همان موقع یکی از رفقای قدیم ما با ماشین از راه رسید او هم به استقبال سید آمد و سید سوار شد اما این رفیق قدیمی به خاطر مسائل سیاسی با من کمی کدورت داشت! فتنه‌ هایی که جمع رزمندگان را به خط و خطوط سیاسی آلوده کرد ما را نیز از هم جدا نمود.
 راننده رو به سید کرد و من را نشان داد و فلانی سوار نشود!
 اما سید گفت باید او هم سوار شود راننده چیزی نگفت و من سوار شدم و همگی حرکت کردیم در راه بودیم که سید گفت امروز میهمان من هستید بعد هم  با خنده به جیب پر از پول خودش اشاره کرد.
 همان موقع یاد شهادت سید افتادم. گفتم سید جان من خیلی ناراحتم ما همیشه با هم بودیم اما شما رفتی و من تنها ماندم و تا این حرف رو زدم سید برگشت به من گفت راضی باشید به رضای خدا، به خداوند خوش ‌بین باشید.
 هی نگویید چرا ما شهید نشدیم.

 بعد ادامه داد ما همیشه به فکر شما هستیم.
 این طرف در بهشت که از ما پذیرایی می‌ کنند و...
 ما از نعمت های بهشتی استفاده نمی ‌کنیم تا شما هم بیایید.
بعد به نکته ی مهم دیگری اشاره کرد.
 تذکری داد که بسیاری از بزرگان اخلاق درباره لقمه حلال و حرام می گویند.
 سید به ‌عنوان آخرین جمله گفت مواظب باشید هر غذایی را نخورید بعضی غذاها شما را مریض می ‌کند.
 این جمله که به پایان رسید از خواب پریدم از ان روز بیشتر به آینده امیدوار شدم.
 یقین پیدا کردم که اگر در مسیر شهدا باشیم آن‌ ها نیز با ما هستند فردای آن روز به سراغ رفیق دوران جهاد خودمان رفتم همان کسی که دیشب در کنار من و سید حمید بود.
 نقل آن رؤیای صادقه باعث شد که یاد روزهای خوب همراهی با سید حمید برای ما تداعی شود و کدورت ها از بین برود. آری سید حمید آمده بود تا جمع ما را بار دیگر حفظ کند.
                         


 نام کتاب. پابرهنه در وادی مقدس

 نویسنده کتاب. گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب. سمیه شریفی  

                         پایان


تاریخ ارسال مطلب: ۸:۲ - ۱۳۹۹/۸/۲۳
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه