جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
کد مطلب: ۸۰۵۲

امتحان
زندگینامه شهداء

امتحان

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
... احمد مثل ما مشغول پاسخ شد.   فرق من با او در این بود که احمد نماز اول وقت  را خوانده بود و من...

بسم ‌الله ‌الرّحمن ‌الرّحیم

 زندگی‌ نامه و خاطرات عارف شهید احمدعلی نیری:

 امتحان: 

دکتر محسن نوری استاد دانشگاه شهید بهشتی:

 توی محل از بچگی با هم بودیم منزل احمد علی توی کوچه چهل تن در ضلع شمالی مسجد امین‌ الدوله بود کوچه‌ای که حالا به نام شهیدان نیری نام‌گذاری شده در دوران دبستان حال‌ و هوای احمد با هم فرق داشت رفتارش خیلی معنوی و خوب بود احمد یکی از بهترین دوستان من بود همیشه نون و پنیر خوش ‌مزه ای با خودش به مدرسه می آورد هیچ وقت هم تنها نمی ‌خورد به ما تعارف می‌کرد من و بقیه دوستان کمکش می ‌کردیم.
 رفتار و برخورد احمد برای همه ما الگو بود. احمد بهترین دوست دوران نوجوانی من بود. با هم بازی می ‌کردیم، مدرسه می‌ رفتیم. با هم برمی‌گشتیم و ..... از دوره دبستان تا دبیرستان با احمد علی هم ‌کلاس بودم. بهترین خاطرات من برمی ‌گشت به همان ایام. می ‌گفت بیا توی راه مدرسه سوره‌های کوچک قرآن را بخوانیم.
 در زنگ‌ های تفریح هم می ‌دیدم که یک برگه‌ای در دست گرفته و مشغول مطالعه است. یک بار از او پرسیدم. این کاغذ چیه؟  گفت این برگی اسماء الله است نام‌ های خدا روی این کاغذ نوشته شده. کم‌کم بزرگ‌ تر می‌ شدیم فاصله معنوی او با من رفته رفته بیشتر می شد.
 و پله پله بالا می‌ رفت و من....
 بیشترین چیزی که احمد به آن اهمیت می‌ داد نماز بود. هیچ‌ وقت نماز اول وقت را ترک نکرد. حتی زمانی که در اوج کار و گرفتاری بود.
 یادمه معلم گفته بود امتحان دارید.  ناظم آمد سر صف و گفت. بر خلاف همیشه خارج از ساعت آموزشی امتحان برگزار می‌شه فردا زنگ سوم که تمام شد آماده امتحان باشید.
  آمدیم داخل حیاط. گفتند. چند دقیقه دیگر امتحان شروع می‌ شه صدای اذان از مسجد محل بلند شد. احمد آهسته حرکت کرد و رفت به سمت نمازخانه. دنبالش رفتم و گفتم. احمد برگرد. این آقا معلم خیلی به نظم حساس، اگر دیر بیای، ازت امتحان نمی ‌گرفت ...
می ‌دانستم نماز احمد طولانی است.
 احمد مقید بود که ذکر تسبیحات را هم با دقت ادا کند. هر چه گفتم بی‌فایده بود. 
احمد به نمازخانه رفت و مشغول نماز شد همان موقع همه ما را به صف کردند. 
وارد کلاس شدیم. ناظم گفت ساکت باشید تا معلم سوال‌ ها را بیاره مرتب از داخل کلاس سرک می کشیدم و داخل حیاط و نمازخانه را نگاه می ‌کردم خیلی ناراحت احمد بودم. 
 حیف بود پسر به این خوبی از امتحان محروم بشه بیست دقیقه همین طور توی کلاس نشسته بودیم. 
 نه از معلم خبری بود نه از ناظم و نه از احمد، همه داشتند توی کلاس پچ پچ می کردند.
  که یک‌ دفعه در کلاس باز شد معلم با برگه ‌های امتحانی وارد شد.
 همه بلند شدند. معلم با عصبانیت گفت.  از دست این دستگاه تکثیر!
 کلی وقت ما را تلف کرد تا این برگها اماده بشه! بد یکی از بچه ها را صدا زد و گفت...
 باشو برگها را پخش کن. هنوز حرف معلم تمام نشده بود که درب کلاس به صدا در امد. در باز شد و احمد در چارچوب در نمایان شد.
 
 معلم ما اخلاقی داشت که کسی را بد از خودش به کلاس راه نمی ‌داد.
 من هم با ناراحتی منتظر عکس‌ العمل معلم بودم معلم در حالی که حواسش  به کلاس بود گفت نیری برو بنشین سر جات، 
 احمد سر جایش نشست و مشغول پاسخ به سؤالات امتحان شد.
 من هم با تعجب او را نگاه می‌ کردم.
 احمد مثل ما مشغول پاسخ شد. 
 فرق من با او در این بود که احمد نماز اول وقت  را خوانده بود و من...
 خیلی روی این کار او فکر کردم.
 این اتفاق چیزی نبود جز نتیجه عمل خالصانه احمد.


  نام کتاب.عارفانه

 نویسنده کتاب. گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب. سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۸:۷ - ۱۳۹۹/۸/۱۰
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه