سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
کد مطلب: ۷۹۹۱

خجالت از شهدا
زندگینامه شهداء

خجالت از شهدا

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
 من با چند نفر از بچه‌ ها قرار گذاشتیم که هیچ‌ وقت از هم جدا نشویم ولی آن‌ ها رفتند و فقط من جا مانده ‌ام.

بسم ‌الله‌ الرّحمن‌ الرّحیم

 زندگی‌ نامه و خاطرات شهید سید حمید میرافضلی: 

خجالت از شهدا: 

مدام می آمد پیش من و درد دل می ‌کرد بار آخر آمد با صدای بغض کرده گفت. من دارم خجالت می‌ کشم از خودم!
 من با چند نفر از بچه‌ ها قرار گذاشتیم که هیچ‌ وقت از هم جدا نشویم ولی آن‌ ها رفتند و فقط من جا مانده ‌ام.
 چطور می ‌توانم جواب ‌گوی آن‌ ها باشم. دلداری‌ اش دادم و حرف تو حرف آوردم تا فراموش کند اما نمی‌ شد.
 می ‌گفت: به مردم که می ‌رسم احساس سنگینی می‌ کنم احساس می‌ کنم همه به من خیره نگاه می کنند.
 فکر می ‌کنم همه می ‌دانند من به دوست‌هایم پشت کرده‌ ام خیانت کردم من لیاقت ندارم که نرفته ام.
 گفتم. این چه حرفی است که می ‌زنی؟
 یادم افتاد بار آخری که او را دیدند در مغازه حاج آقا باقری بود می ‌خواست برای جبهه باتری بخرد آن‌ جا دیدم.
 مثل همیشه نیست این پا و آن پا می‌کرد انگار حرفی داشت که خجالت می ‌کشید بگوید گفتم.
 اگر کاری داری بگو گفت. آن روزها...
 بچه‌ بودم ممکن است در مدرسه‌ بچگی کرده باشم.
 آمده‌ ام به جده ام زهرا سلام‌ الله ‌علیها قسمت بدهم که حلالم کنی.
 گفتم. نگو سید جان، این حرف ‌ها چیه می ‌زنی؟ من کی باشم که گفت نه والله، آمده ‌ام این‌ جا تا حلالم کنی. بعد آمد دستم را گرفت که ببوسد. نگذاشتم. گفتم چکار می ‌کنی مرد؟
 من کی ام که ببخشمت برو به راهی که باید بروی، ان ‌شاءالله پیروز برگردی، سالم برگردی، سربلند برگردی، بعد پیشانی‌ اش را بوسیدم.
 گریه ‌اش گرفت. گفتم. سید جان دلم می‌خواهد باز ببینمت گفت اگر هم برنگشتم باز هستم همین جا پیش شما. پیش همه.
 نمی‌ دانم شاید منظورش به این آیه شریفه قرآن بود که می ‌فرماید شهدا زنده ‌اند...
 آن روز بعد از چهل و هفت سال درس دادن، جلوی سید احساس کمبود کردم.
 آن روز چند بار رفت و برگشت و خواهش کرد که حلالش کنم من هم مدام می بوسیدمش و راهی اش می‌کردم. اما نمی‌ دانستم که زودی باید در تشییع جنازه ‌اش شرکت کنم.
 ایستاده بودم کنار یک ماشین منتظره یکی از دوستانم بودم یک ماشین آمد بی‌ مقدمه اعلام کرد گردان ۴۵۲۱ تخریب شده اول نفهمیدم چی گفت بیشتر به فکر آمدن دوستم بودم.
 بعد احساس کردم دلم خیلی گرفته طبیعی بود ناراحتی ام می‌ توانست برای نیامدن دوستم باشد.
 ولی دیدم در درونم از خودم ناراحتم با خودم گفتم گردان چهارصد و پنجاه و دو یعنی چی یک ‌باره دلم فرو ریخت.
 گفتم. نکند سید طوری شده؟ لبم را گاز گرفتم و گفتم خدا نکند اما دلم بدجوری شور می‌ زد. ماشین دوباره آمد و رد شد این بار جرات کردم سوال کردم.
 او هم نام سید حمید را گفت.
 یک چیزی توی گلویم باد کرد.
زدم به پیشانی خودم و گفتم. خاک بر سرم! جا ماندم.
 راه می ‌رفتم و حرف می ‌زدم می ‌گفتم سید جان تو را به جدت قسم شفاعتم کن!
 اصلاً حواسم به اطرافم نبود از خود بی ‌خود شده بودم همین‌ طور راه می ‌رفتم و با خودم حرف می‌ زدم!

 تو خیبر، وقتی عملیات یکم سخت شد به گردان ما ابلاغ کردند باید برویم توی خط جدیدالاحداث.
 خط جدید وسط دشت بود توی یکسری سنگر تانک قرار بود آن‌ جا باشیم تا خط تامین شود فرمانده ما شهید رضا عباس زاده بود هی می‌ رفتم از او می‌ پرسیدم پس چرا سید حمید نیامد قبلاً مرتب می ‌آمد به ما سر می زند از هر کسی می ‌پرسیدم جواب نمی‌ داد می ‌دانستند من و حمید چقدر با هم دوستیم و چرا نگرانش هستم.
 بهانه می ‌آوردند و می ‌گفتند حتماً رفته جایی هرچی گشتم پیدایش نکردم مدتی بعد آمدم رفسنجان روز بعد چند نفر از بچه‌ ها آمدند در خانه و گفتند.
 می ‌آیی برویم یک سر به آقا سید حمید بزنیم؟
 با خوشحالی گفتم مگر آمده شهر؟ پس تا حالا تو شهر بوده و نیامده به من سر بزند مگه دستم بهش نرسه. 
یک ‌بار چشمانم گرد شد و به صورت دوستانم خیره شد زبانم بند آمد! سکوتشان عذابم می ‌داد گفتم نکنه، نکنه، زخمی شده جواب ندادند سرهاشان پایین بود. حتی به من نگاه نکردند محکم زدم به پیشانی ‌ام همه زدند زیر گریه با هم به دیدار مزار سید حمید رفتیم.


 نام کتاب. پابرهنه در وادی مقدس

 نویسنده کتاب. گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب. سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۸:۴ - ۱۳۹۹/۷/۲۸
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • شکار کرکس ها رهسپاریم با ولایت تا شهادت
    شکار کرکس ها 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  •  دعای ندبهزندگینامه شهداء
     دعای ندبه
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • بسیجزندگینامه شهداء
    بسیج
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::