سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
کد مطلب: ۷۹۹۰

پرواز
زندگینامه شهداء

پرواز

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
... انگار موج انفجار همه صورتش را برده اصلاً شناخته نمی ‌شد در یک لحظه همه چیز یادم اومد حرکتمان از پیش حاج قاسم حرف زدنم با سید، حرکتمان به سمت این‌ جا و بعد انفجار....

بسم ‌الله‌ الرّحمن ‌الرّحیم 

زندگی ‌نامه و خاطرات شهید سید حمید میرافضلی: 

پرواز: 

فاصله ما کمی زیاد شد. یک‌ باره دودی غلیظ بین موتور من و موتور حاج همت قرار گرفت بالاخره گلوله ‌ای که فکرش را می ‌کردم شلیک شد صدای گلوله و انفجار آن باعث شد تا چند لحظه گیج و مبهوت بمانم، موج انفجار مرا به آن طرف پرت کرد نفهمیدم چه اتفاقی افتاد بعد از لحظاتی مثل آدم‌ های گیج حرکت کردم و به اطراف خیره شدم به سمت جاده رفتم از میان دود و باروت بیرون آمدم و به رفتن خودم ادامه دادم انگار یادم رفته بود که چه اتفاقی افتاده و با چه کسانی همراه بودم! یک‌ دفعه متوجه موتوری شدم که سمت چپ جاده افتاده بود دو نفر در کنار موتور روی زمین افتاده بودند پیش خودم گفتم، این‌ ها کی شهید شدند!؟ من از صبح تا حالا چند بار رفتم و آمدم اما آن‌ ها را ندیده ام!؟ به آرامی به طرف آن‌ها رفتم اولین نفر را ازروی زمین برداشتم دیدم همه بدن سالم است فقط صورت ندارد. انگار موج انفجار همه صورتش را برده اصلاً شناخته نمی ‌شد در یک لحظه همه چیز یادم اومد حرکتمان از پیش حاج قاسم حرف زدنم با سید، حرکتمان به سمت این‌ جا و بعد انفجار....
 این صحنه ‌ها مانند فیلم از جلوی چشمانم رژه می‌ رفت عرق سردی به پیشانی‌ ام نشست. دویدم و رفتم سراغ نفر دوم و هم به رو افتاده بود نمی ‌توانستم باور کنم و سید حمید است چون همیشه از لباس ساده اش می‌ شد شناختش.
 بر اثر شلیک گلوله مستقیم تانک حاج همت که نفر جلوی موتور بود سر و دستش رفته بود و سید حمید میرافضلی هم صورت و پهلویش... السلام علیک یا فاطمه السلام علیها 
روز سوم ماه جمادی ‌الثانی و روز شهادت حضرت صدیقه طاهره سلام‌ الله‌ علیها بود چه تقارنی!؟
 سید حمید که این ‌قدر عاشق مادرش بود و مژده شهادت را از ایشان گرفته بود حال در چنین روزی...
 چشم راست سید حمید هم ترکش خورده بود چشم چپش در زخم فرو خفته بود انگشترش بر دست راست بود یک پولیور قهوه ‌ای ساده مثل همیشه بر تن داشت.
 همان جا نشستم لحظاتی بعد چند نفر آمدند و...
 وقتی به نوعی شهادت این دو شهید فکر کردم، یاد چهره‌ هایشان افتادم هر دوی آن‌ها چند نقطه مشترک داشتند هر دو عاشق حضرت زهرا سلام ‌الله ‌علیها هر دو معلم. و این ‌که چشم‌ های زیبایی داشتند که خداوند آن‌ ها را گرفته بود شنیدم که خدا هر کسی را دوست داشته باشد، بهترین چیزش را می ‌گیرد و چه چیزی بهتر از چشم‌ های آن ‌ها!؟


نام کتاب:پا برهنه در وادی مقدس

نام کتاب:گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی  


نویسنده مطلب:سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۸:۳ - ۱۳۹۹/۷/۲۸
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • شکار کرکس ها رهسپاریم با ولایت تا شهادت
    شکار کرکس ها 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  •  دعای ندبهزندگینامه شهداء
     دعای ندبه
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • بسیجزندگینامه شهداء
    بسیج
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::