شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
کد مطلب: ۷۸۸۹

 سید پابرهنه
زندگینامه شهداء

 سید پابرهنه

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
 یکی از کارهای عجیب و سخت سید حمید این بود که در بیشتر عملیات‌ ها با پای برهنه شرکت م ی‌کرد راه رفتن در روی آن زمین با خاک های رملی و پوتین هم سخت بود. چه رسد با پای برهنه و بدون پوتین.

بسم ‌الله‌ الرّحمن ‌الرّحیم

  زندگی ‌نامه و خاطرات شهید سید حمید میرافضلی:

 سید پابرهنه:

 یکی از کارهای عجیب و سخت سید حمید این بود که در بیشتر عملیات‌ ها با پای برهنه شرکت م ی‌کرد راه رفتن در روی آن زمین با خاک های رملی و پوتین هم سخت بود. چه رسد با پای برهنه و بدون پوتین.
 آخرین باری که سید را دیدم در گرما گرم عملیات خیبر بود هیچ‌ وقت یادم نمی ‌رود آن روز رفتن در سنگری که سید حمید آن‌ جا بود روحیه خیلی عجیبی داشت. فشار کار و سختی جنگ که طولانی شده بود حتی برای یک دست‌ بند خسته ‌اش نکرده بود.
 بخصوص اصلاً معلوم نبود تا یک دقیقه دیگر ممکن است چه اتفاقی برای همه ما رخ دهد اما یکجا بند نمی‌ شد این آخرها دیگر به خود و خوراک و لباس هم اهمیت نمی ‌داد.
 فقط می ‌اندیشید که چه کاری موجب رضایت خدا می شود.
همان را انجام می ‌داد می ‌گفتیم: چرا پا برهنه می ‌ری؟ 
 می‌ گفت: راحت‌ ترم اما واقعاً چیز دیگری را می‌ دید که ما نمی‌ دیدیم و افسوس سال ‌های از دست‌ رفته را می‌ خورد.
 همیشه خود را به خاطر آن دوران سرزنش می ‌کرد شب‌ ها پابرهنه در بیابان پر از خار پرسه می‌ زد زمزمه ‌ها و فریاد های شبانه و آشناترین صدا برای نزدیکانش بود اندک‌ اندک برهنگی برایش عادت شد.
 تا جایی‌ که به سید پا برهنه شهرت یافت.
 ما در طی عملیات عادت داشتیم شلوارمان را بزنیم تو جوراب که جلوی دست و پایمان نباشد ولی سید همین کفشش را می ‌گذاشت کنار نه‌ فقط در این عملیات بلکه در همه عملیات‌ هایی که با سید بودم.
 هیچ‌ وقت کفش نپوشید و پابرهنه بود برای من خیلی جای سؤال بود.
 که چرا کفش نمی‌ پوشد؟ از سید سوال هم کردم اما جواب درستی نداد.
 پیش خودم گفتم شاید نمی‌خواهد کسی بداند من هم کنجکاو نشدم اما واقعاً سخت بود در آن هوای گرم بخصوص در عملیات بیت ‌المقدس که منجر به آزادی خرمشهر شد راه رفتن با پوتین هم سخت بود هوا آن قدر گرم بود که از همه جا بخار بلند می‌ شد.
 آن‌ جا طاقت نیاوردم رفتم به او گفتم چرا اینکار را می‌ کنی ما که کتانی داریم پوتین داریم.
 سید حرف تو حرف آورد می‌ خواست یادم برود چی پرسیدم ولی باز پرسیدم شما چرا هر وقت عملیات می شود کفش‌هایت را درمی ‌آوری؟ دوباره گفت: این‌ جوری راحت‌ ترم باز هم اصرار من بی ‌فایده بود.
 بعد از عملیات بیت ‌المقدس وقتی دشمن از منطقه جفیر عقب‌نشینی کرد.
 سید اولین کسی بود که راحت وضو گرفت و روی آن جاده داغ نماز شکر خواند.
 توی عملیات خیبر هم طبق معمول پابرهنه دیدمش در والفجر مقدماتی هوا خیلی سرد بود من از سرما خوابم نمی ‌برد پاهایم از سرما خیلی درد می ‌کرد یک بار سید حمید با موتور آمد پیش من که احوالی از من بپرسد پاهایش برهنه بود فکر کردم شاید کفش ‌هایش جایی گم کرده یا کسی برده! اول چیزی نگفتم ولی طاقت نیاوردم و گفتم: تو پاهات یخ نمی‌ زنه بدون کفش و پوتین؟
 گفت: این طوری بهتره، راحت ‌تره!؟
 و با تعجب گفتم: برای کی راحت ‌تره!؟ نگاهی طولانی به من کرد و گفت نمی ‌دانم بالاخره برای یکی بهتره بعد هم خندید و رفت.

به بعضی از بچه ها که صمیمی تر بودند.
گفت: در حالی که خون هم رزمانم،
یارانم، دوستان شهیدم بر این خاک ها ریخته، چگونه با کفش بر روی این خاک راه بروم.
این دنیا برای سید قفس بود؛ قفسی بسیار تنگ. این بار از پای برهنه اش فهمیدم. به نظر من افرادی مثل خود من، جهاد را سنتی یا به عبارت بهتر به صورت رفتاری درک کردیم!

یعنی می ‌دیدم یک عده می‌ روند می ‌جنگند ما هم رفتیم جنگیدیم، می ‌دیدم یک عده نماز می‌ خوانند ما هم نماز خواندیم، می‌دیدم یک عده اهل ذکرند ما هم اهل ذکر شدیم،
 ولی در عوض یک عده بودند که با رگ و پوست و با همه وجودشان جبهه را و همه چیز را درک کردند. آن‌ ها به همه مسائل پیرامون خود نگاه عمیقی داشتند یکی از آن‌ها سید حمید بود. اعتقاد داشت باید با پای برهنه جنگید. از او پرسیدم چرا با پای برهنه می ‌گفت:
 آقا روی این زمین ‌ها خون شهیدانمان و برادرانمان ریخته این زمین‌ها احترام دارد چه کسی دلش می ‌آید با پای برهنه روی خون رفیق‌های خودش راه برود؟ تو دلت می آید؟ بعضی‌ها هم درباره سید حمید مثال بشر حافی را می‌ زدند همان کسی که مشغول عیاشی بود و به دست امام کاظم (ع) توبه کرد.
 و با یک کلام امام توبه کرد و تا پایان عمر با پای برهنه بود تا شاید گناهانی که در روی زمین خداوند انجام داده آمرزیده شود.

 شیمیایی:

 در عملیات خیبر قرارگاه مرکزی در منطقه جفیر مستقر بود.
 کیلومترها جاده آسفالت که توسط ارتش عراق طی دوران اشغال منطقه در جفیر احداث شده بود میزان اهمیت این دشت را نمایان می‌ کرد جاده جفیر به طلائیه از سه‌ راهی نزدیک پادگان.
 حمید که به سه‌ راهی طلایی مشهور است، آغاز شده و پس از عبور از سه راهی جفیر و دشت کوشک به طلائیه می ‌رسد.
 این‌ جا دهی بود که اوایل جنگ توسط دشمن بازسازی شده بود تا قبل از عملیات خیبر تنها جاده آسفالت منتهی به هور بود من آن روزها در جفیر بودم عراق بد جور شیمیایی زد.
 همه غافل ‌گیر شدیم اصلاً انتظارش را نداشتیم  یک‌ دفعه سید حمید را آن‌ جا دیدم.
 با مهدی جعفر بیگی آمدند هر دوی آن‌ ها شیمیایی شده بودند زیر گردن سید پر از تاول بود اما می ‌خندید می‌ گفت: چیزی نیست خودش خوب می ‌شه اما سید خیلی نگران سلامتی مهدی بود.
 حرف از خودش که می ‌زدم می‌ خندید و می‌ گفت تو مگر کار و زندگی نداری که دنبال من راه افتادی؟ همان‌ جا بود.
 که از خون‌ سردی سید وحشت کردم پیش خودم گفتم: این سید دیگر سید همیشگی نیست او رفتنی است.

 یک پیراهن چریکی داشت. که آن را در خیبر به من داد.
 چند جایش سوراخ شده بود نشان می ‌داد سید خیلی ترکش‌ خورده و به روی خودش نیاورده نمی‌خواست کسی بفهمد او مجروح شده! یا به گوش خانواده اش برسد.
 هر چه که به خودش نمی ‌رسید، به بچه‌های دیگر می رسید. چند روز بعد سید شهید شد. و من خبر نداشتم بچه‌ ها می ‌آمدند می ‌گفتند حاضرند یک دست لباس کره‌ ای نو به من بدهند.
 و آن پیراهن سوراخ را بگیرند! نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده؟
 اما بو بردم که بی حکمت نیست که برایش نقشه می کشند راضی نشدم تا این‌ که خبردار شدم.
 سید شهید شده سعادتی بود که پیراهن دست خودم باقی ماند.
 چند بار تنم کردم و با آن به عملیات رفتم اما لیاقتش را نداشتم نتوانستم نگهش دارم آن را در یکی از عملیات‌ها جا گذاشتم.
 هیچ‌ وقت خودم را نبخشیدم زیرا یادگار سید را از دست دادم.

 آرزوی شهادت:

 گاهی سر به سر سید می‌ گذاشتم و می ‌گفتم سید جان یکی‌ یکی بچه‌ ها را شهید کردید، و معلوم است از آن بمی هایی هستی که حالا حالاها شهید نمی‌ شویم.
 بعد نگاه عالمانه‌ ای به چهره‌ اش می ‌انداختم که نه، سید تو اصلا شهید بشو نیستی.
 با یک چشمک همه رفقا حرف من را تأیید می‌ کردند آن وقت بود که باید می‌ نشستی و سرخ شدن سید را می دیدیم نه از خجالت، از عصبانیت جوش می آورد. صدایش عوض می ‌شد انگار که بدترین فحش های عالم را شنیده باشد نقشه ما هم گرفته بود آخر سر با صدای غمناکی می ‌گفت: دعا کنید من شهید بشم یادم هست که بعدها خیلی اخلاق سید تغییر کرد.
 دیگر از این حرف‌ ها عصبانی نمی ‌شد سید شوخ تر و خندان تر شد بخصوص در ایام عملیات خیبر آن روز قرار بود هلی‌ برن شویم به خط جزیره مجنون جنوبی،
 باید می‌ رفتیم آن‌جا مستقر می‌ شدیم سید حمید و رضا عباس زاده که خیلی با هم رفیق بودن رفتن سوار هلی‌کوپتر 214  شدند.
 ما هم سوار هلی‌ کوپتر شنوک (دو ملخه) شدیم.
 همین که هلی‌ کوپتر 214 جایش بلند شد.
 نقص فنی پیدا کرد و خورد زمین.
 شکر خدا انفجار و آتشی صورت نگرفت سید حمید از تو هلی ‌کوپتر پرید. بیرون و گفت: نه این‌جا جایی نیست که شهید شوم.
 حقیقتش ما باید برویم توی خط شهید شویم. این‌ جا جای ما نیست. 
من با  تعجب به این حرف ‌ها گوش کردم آن روز رفتم لبه جزیره و با قایق رفتیم سر قرار.

 سید حمید برای شهادت برنامه‌ ریزی می‌کرد در همه عملیات‌ها می توانستی او را ببینی هر طور بود خودش را به عملیات می رساند.
 یک بار توی کرخه با هم نشسته بودیم و او داشت حرف می‌زد که دیدم منقلب  شد.
گفت: من هیچ آرزویی ندارم فقط دلم می ‌خواهد شهید شوم.
 می‌خواهم یک گلوله مستقیم بیاید بخورد به قلبم و شهید شوم این طوری شر گناهانم راحت و شهید می شوم.
 بعد به من گفت: یعنی می شود من شهید شوم!؟
 مالک اشتر سپاه اسلام سردار حاج قاسم سلیمانی فرمانده محبوب لشکر 41 ثارالله نقل می ‌کند: که جزیره مجنون توی یک سنگر نشسته بودیم.
 سید حمید هم آن‌جا بود داشتیم گردان‌ های لشکر را برای عملیات هدایت می ‌کردیم. 
 یک لحظه احساس کردم سید حمید رفته بیرون رفتنش خیلی طول کشید با خودم گفتم: نکند این آتش سنگین کاری دستمان داده باشد نمی‌خواستم فکر دیگری بکنم ولی آخر خمپاره‌ها سید و غیر سید نمی‌ شناختند.
 ترس از زخم و ترکش و رفتن سید داشتم بلند شدم رفتم بیرون. اطراف را نگاه کردم دیدم سید رفته یک سنگر آن طرف‌ تر نشسته و دارد با یکی حرف می‌ زند،
 آرام نزدیک رفتم دیدم کسی نیست سرش رو به بالاست طرف آسمان داشت با خدا نجوا می‌کرد آرام و مهربان همراه با تواضع با گریه می‌ گفت: من دیگر کجا را باید درست کنم چه راهی هست تا به تو برسم؟
 به من سید پا برهنه بگو باید چکار کنم؟ کدام راه را باید بروم که تو مرا بپسندی؟ تا لایق شهادت بشوم؟
 من دیگر تحمل دوری تو را ندارم خدایا خودت خوب می‌ دانی که دیگر تحمل ندارم. پس به من توجه کن صدایم را بشنو.


نام کتاب: پا برهنه در وادی مقدس

 نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۷:۰ - ۱۳۹۹/۷/۱۲
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  •  دعای ندبهزندگینامه شهداء
     دعای ندبه
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • بسیجزندگینامه شهداء
    بسیج
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • معراجزندگینامه شهداء
    معراج
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::