سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹
کد مطلب: ۷۷۷۲

کتاب گویا پیامبر است، کربلا گهواره زایش و مرگ
سلوک عاشورائیان

کتاب گویا پیامبر است، کربلا گهواره زایش و مرگ

::> ولایت آنلاین، گروه ثقلین < ::
کدامِ ما است که وقتی ناله و فریادهای کربلا را م ی‌شنود پیام شهادت و تنهایی در اعماق جانش زنده نگردد و صحنه های جان‌سوز آن نبرد بزرگ، در وسعت ذهنش تجسم نیابد؟

بسم ‌الله ‌الرّحمن ‌الرّحیم

کتاب گویا پیامبر است، کربلا گهواره زایش و مرگ:

الحمدلله الذی جعل قتل الحسین حراره فی قلوب المؤمنین لن تبرد ابداً 

سپاس و ستایش او را است که از خون حسین، شور و حرارتی در قلوب یاران برافروخت که هرگز خاموشی نمی ‌گردد. 
اندوهی دردناک بر همیشه کربلا، سایه می ‌کشد 
و اشکی همیشه، بر جاری فرات موج می‌ زند 
ولی اندوه و اشکی که هرگز به ناامیدی نمی ‌انجامد 
و هر زمان موجی بر موج‌ هایش می ‌آویزد 
و در  کهکشانی تازه جلوه می ‌یابد تا نیازهایی را پاسخ گوید 
و به نمازی نو برانگیزد 
دنیایی شور و راهنمایی و ایمان در پرتو می ‌درخشد 
و چلچراغ هایی از شجاعت و رهگشایی و امید در جلوه‌گاه حج تجلی دارد 
کدامِ ما است که وقتی ناله و فریادهای کربلا را م ی‌شنود پیام شهادت و تنهایی در اعماق جانش زنده نگردد و صحنه های جان‌سوز آن نبرد بزرگ، در وسعت ذهنش تجسم نیابد؟ 
شجاعت، فداکاری و انسانیت، با آن دشت شکنجه آلود و چنگال‌ های خونین، و خیمه‌ ها و رود و نخل و فرات، به هم درآمیخته ‌اند. 
و زندگی معنی بلند و زیبایش را در پرتو عاشورا باز می ‌یابد.


بی کربلا، همه جا سراب و فرود بود: 
بی حسین، آرزوی انسان‌ ها در زمین می‌ ماند و روح، در مردابی مرده فرو می خورد پیامبر اگر مکه را واگذاشت و تا مدینه کوچید خواست تا انسانی نمونه بسازد و جامعه‌ ای نو دراندازد. 
و حسین اگر مدینه را تا کربلا پیمود رفت تا انسان‌ های نوساخته را در تاریخ، جاودان سازد. 
و جامعه را حیات و روح و جهت بخشد و تکیه ‌گاهی برافرازد دربرابر کژی‌های اجتماع، رودررو با راهزنی ها و تیغ کشی‌ها 
رفت تا علی اصغر را، آن افسانه عینی و جاویدی که نبض مرده را تپش می دهد نماد مظلومیت حق‌ طلبان کند. 
همان که  که سینه اش  آتش گرفت تا واژه‌ های عاشورا جان گیرد. 
بر هجوم ستم شکیب ورزی تا ستمدیده گستاخی کند. 
زخم تیغ را تاب آورد تا زخم خورده بی ‌تابی کند. 
و تاریخ را، قراری نماند. 
و این چکامه، نه تصویری از گذشته ای گذرا، که برداشتی از جریان نوعی ماندنی و ریشه‌ای پایدار که جوانه ‌های تاریخ از آن  مایه می گیرد سر نگاهی دیگر است و درنگی دیگر. 
روایتی دیگر از عصر عاشورا و زمزمه ‌ای دیگر از پژواک ها و فریادها. 
سالیان، این متن را زیستم و هر گوشه‌ اش وامی است از ناله حلقومی، یا غلتیدن اشکی از نوحه‌ای در شور عشق یا درنگی در خون لحظه‌ها پهلو به پهلوی جاودانگی تا بلندای آسمان عظمت در غربی در کف دست به ماندگاری آب، به سودمندی در نور، به بذل و بخشش خاک، به جاودانگی حماسه و اشک.


کاروانیان فرود آیید: 
دیروز هاتفی ندا درداد کاروانیان فرود آیید فرود آیید که فراز تان از این دشت دست ‌خوش خرامان به خاک پربلا درآیید که همگی شمع سان کشته از آن برون می شوید و خورشید و شهید از آن برمی‌ خیزید دل‌دادگان دلبر کنید که دل ‌ها به  ناز و نیاز شماست پای از راه برگیرید که چشم‌ ها به راه شماست همین جا خیمه گسترید که فردا محور  طلوع بیرق سبز خیام شماست که سرتاسر این دشت تا دامن افق جلوه‌ گاه شماست این عرصه و پهنه جانبازی است معیار و محک و آزمون است پیاده شوید و راه را نزدیک کنید بی شماها، راه‌ ها، همه، پیراهن هر چه می ‌خواهید آماده است شقی ‌ترین و پست ‌ترین دشمنان خداصف در صف بسته پرچم رسوایی ‌شان را برافراشته ‌اند بی شرم و  شرفی، رحم و مروتی، بی مردانگی، و انسانیتی که او خیمه زد و رایت و برافراشت، راه دلم را طی کرد و از راهم برد از چاه ویل تردید برونم کشید و قد کمانش را آسمانی کرد سیمای بی  رویم را فرخنده کرد و نگاه شکستم را برق عشق انداخت گلواژه های سخن، بر زبان بی زبانم، ریش و موی سپیدم را مشگین و پریشان کرد در آن ناگهان لحظه... با یک پیام از فرستاده آن  مرد به قامت برخاستم و با تک اشاره همسر وفادارم دل به دریا زدم و با نگاه و کنایه اش کمر بر میان بستم و دعوت را بپذیرا شدم.


نافه فروش کربلا، دل آهوش زهیری را خون کرد و با لبانی گوهرافشان چنان لعل جانش را گداخت که او خود از آهن سرد وجودش به نام خود سکه زد.
 در یورش مداوم ترس و تردید دل به تیرگی سپرد آواره بیابان ها شد تا خبری نشنود آن‌ گونه که او می ‌خواست انبوه سواران در غبار  اسبانشان بی ‌نشان می ‌شدند و آن‌ هم واقع در سنگ و شن تفتیده، مدفون می گشت آنگاه که فرستاده حسین را بر در خیمه ها دید بهتش زد و در ناباوری شنید بیا و از بلا در زینهار مهرش باش وجود و دل مرده پاسخ داد:  مرا رها کن ما اسب راهور و شمشیر آب ‌دارم را  بدو می دهم گوشش صلابت را تجربه کرد و گمان  حاتم وارش در مقام یقین و همت و کرامت پر شوکت حجت فروریخت اسب شمشیر ارزانی خودت، و اگر از آتش دوزخ بیمناکی از این صحرا برو که آوازه یاری ما را نشنوی کاروان حسینی رفت و او ماند لبریز از دریغ و غم مالامال اندوه و شرم دل در گرو بدلی نهاده بود بدگوهر با بهایی چون هیچ و دست از نگینی کشیده بود گران ‌بها و باارزشی بی‌شمار با نگاهش اشک می‌ ریخت با سکوتش می‌ نالید با حیرتش سرگردان می ‌دوید با خیالش حسرت می‌ خورد با اندوهش دهلیز قلبش می گداخت و با درد هفت اقلیم جانش به لرزه می ‌افتد ماند انگار که سال‌ ها و قرون این‌ ها نه ترنم نسیم و نه رویش و جنبش گیاه و گل و نه پر گشایی پروانه نغمه خوانش کند این ‌گونه در خواب ترسناک باتلاقی مدفون شد و کوله ‌بار امانت را از دوش سرنوشتش بر زمین افکند.


در انبوه آدمک ها، لشکر بی چهره‌ ها، هم تکرار یکدیگر  قیل و قال شان انعکاس چکمه و شلاقشان  ابزار فعل ستم، موصوف هایی بی صفت، هیکل‌های بی ‌شخصیت وجود هایی هم بی ‌وجود عاطل و باطل که تا فرمان می‌رسد ماهیت می ‌یابند. 
اجسامی که به دشمنی هم نمی‌ ارزد، می‌ کشند و کشنده نیستند. 
بر اردوی حق و حقیقت می ‌تازند و آیات پاکی و آزادگی را به بارگاه دیو می ‌برند. 
و به پاسداران اسارت نیز می‌ سپردند و این‌ همه شایسته نفرینی نیز نیستند. 
همیشه حاشیه‌ نشینان بادی که بر عَلَم زمانه می‌ وزد. 
جمع می شوند اما ارباب می داند چرا؟ 
می ‌شتابند، او می ‌داند کجا؟ 
کینه می ‌ورزند، او می ‌داند به کی.؟ 
می ‌جنگند، او می‌ داند با کی؟ 
نعره می ‌کشند،  او می داند بر کی؟ 
شادند، او می ‌داند با غم کی؟ 
پا می ‌کوبند، او می داند بر فرق کی؟
  مواجب می‌ گیرند، او می ‌داند چقدر و کی؟ 
در انبوه این اشباح پوک و پوچ در توان‌ فرسا ترین لحظات صبح آن روز بزرگ در آن دقایق هولناکی که اگر اندکی درنگ و غفلت می ‌کرد داغ مامور معذور و مزدور بی فخر حکومت بر پیشانی‌ اش می ‌خورد در زمانی که فرصت انتخاب نیز از دست می‌ رفت.


آن روح آن روح که در کالبد سرد خفتگان می ‌دمید و واپسین بارقه امیدی که خود خاموشش نساخته بود در جانش شعله می‌ انداخت و با قدرتی اعجاز گر سلطه‌ای را که مسئله ‌شان می‌ کرد مسخش  می‌ کرد درهم شکست و به جاودانگی و حیات چنگ انداخت. 
آن مسیح عشق و آگاهی، اسیر چاه حقارت مطلق را تا اوج شکوه فجر شفق به پرواز در آورد او که تا لحظه ‌ای پیش فرماندهی یک سپاه بود نشان داد ابزار جامد جنایت و بنده‌ ای سرسپرده و سوگ، سوگند خورده قدرت و آلت اجرای فرمان در چنگ فرمانداران نیست. 
در او، اینک کوهی از ایمان سر برمی‌ افراشت به حرکت درآمد از سپاس سپاهیانش برید بر مسیری جبری و عادی و منجلاب عفن و بدبوی حقارت شورید اراده‌اش را نیاز ستاند، مانع شوند راهش را نشد سد شوند رفتنش را نتوانستند جلوگیری کنند دستانش را نیاز بستن گام‌ هایش را نتوانستند از رفتن بازدارند و رفت، بر آستان معبد آزادگی و محراب عشق و بر خیمه گاه خورشید ایستاد و سرایید علائم را در اختیارش نهاده بودند و مهره ‌ای بازیچه خیالات شان بود اما حکومت صاحب، فکر، و هستی نیست آیا اینک راهی برایم هست؟ امام فرمود: آری بیا و پرهای فروریختن را دوباره برویان 
بادها؛ رام گام او... افق‌های دور؛  جولانگاه او تمام فضا، جلوه‌گاه او، پهنه زمین، زیر پاره او، و کوه ‌های سخت تسلیم نگاه او شدند شبی چون شب‌ های دیگر است.



نام کتاب: گویا پیامبر است، کربلا گهواره زایش و مرگ

تالیف کتاب: سید محمدرضا دین پرور


نوسینده مطلب: مینا شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۸:۲ - ۱۳۹۹/۶/۲۲
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه