شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
کد مطلب: ۷۶۴۲

خستگی
زندگینامه شهداء

خستگی

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
...  سر سفره هم جوری می ‌نشست. که راحت نباشد مثل کسی بود که هزار کار ریز و درشت داشته و فقط آماده لبی به غذا بزند و برود بارها شده بود همین طور که راه می‌ رفت غذایش را هم می‌ خورد با دست و بال خاکی لقمه دهانش می‌ گذاشت...

بسم ‌الله ‌الرّحمن ‌الرّحیم

 زندگی‌نامه و خاطرات شهید سید حمید میرافضلی

 خستگی: 

ناهار آوردند هم آمدند نشستند سر سفره سید هم آمد اما مثل همیشه اش نبود چشم های سنگینی داشت هی خمار می‌ شد و خیلی ناگهانی باز می‌ شد سر سفره بود که پیشانی ‌اش خورد به بشقاب غذا آن قدر خسته بود. که خودش متوجه نمی‌ شد خوابش برده آن‌ قدر هم کار داشت که نمی‌ توانست به خواب فکر کند. 
همیشه همین طور بود حالتش طوری بود که همیشه با عجله می ‌آمد و می ‌نشست طوری می ‌نشست که انگار هر لحظه می‌ خواست بلند شود و برود انگار کسی دنبالش بود.
  سر سفره هم جوری می ‌نشست. که راحت نباشد مثل کسی بود که هزار کار ریز و درشت داشته و فقط آماده لبی به غذا بزند و برود بارها شده بود همین طور که راه می‌ رفت غذایش را هم می‌ خورد با دست و بال خاکی لقمه دهانش می‌ گذاشت و با بچه ‌ها حرف می زد تند و سریع یک بار هم سوار موتور یک لحظه خوابش برده بود! تو جاده ی طلائیه.
  یک لحظه متوجه شده بود که سوار موتور است و خوابش برده خودش می‌ گفت: خیلی شانس آوردم که موتورم خوابش نبرد! این مسائل نزدیک عملیات که می ‌شد.
   یک بار بچه ‌ها دور سفره نشسته بودند تا صبحانه بخورند سید هم آمد کنار سفره و لقمه گرفت و گذاشت توی دهانش که پلک‌هایش افتاد روی هم!
 وقتی زدم به پهلویش و صدایش کردم فکش چند بار جنبید و لقمه را فرو برد لقمه بعدی را برداشت و دوباره خوابش برد و من باز بیدارش کردم تا غذایش را بخورد. همه ی صبحانه‌ اش سه یا چهار لقمه بود که وقتی توی دهانش می ‌گذاشت پلک هایش سنگین می‌ شد و خوابش می ‌برد سید حمید قبل از این‌ که بیاید سر سفره صبحانه دو شبانه‌ روز توی منطقه کار شناسایی کرده بود و یک لحظه هم استراحت نداشت.

 من نیروی واحد اطلاعات عملیات بودم. نباید به عملیات می‌ رفتم. یک بار به خودم گفتم: الان که اعزام نیرو به خط است، بد نیست من هم یک سر به خط مقدم بزنم ببینم آن‌جا چه خبر است. رفتم پشت یک وانت لندور قاطی بقیه ی نیروها سوار شدم. دم در دژبانی دیدم  سید حمید دارد بچه‌ ها را کنترل می ‌کند که کی می رود و کی نمی‌رود از کم و کسری شان می ‌خواست مطمئن شود ماشین را نگه داشت. چشمش که به من افتاد گفت شما بیا پایین گفتم چرا من هم دل دارم می ‌خواهم با بچه‌ ها بروم گفت نمی ‌شود شما کارتان این نیست باید بروی توی واحد خودت.
 گفتم: ولی آخر من می خواهم ...
گفت: یکی به دو نکن اخوی، من وظیفه ‌ام ایجاب می ‌کند نگران شما باشم که کارتان مهم ‌تر از کار ماست.
 گفتم: حالا چی می‌شود؟ اگر من...
 گفت: من مسئول این بچه‌ هام، مسئول شما کس دیگری است. بهتر است بروید و به همان اطلاعات عملیات خودتان برسید. دستش را طرفم دراز کرد.
 و گفت: یا علی.

 زندگی ساده:

  شنید من رفتم ام شهرستان سرچشمه. از برادر زاده‌اش خبردار شده بود. آن‌ها هم در سرچشمه زندگی می‌ کردند. پرسیده بود معلمشان کیه؟ او هم اسم مرا برده بود.
 یک روز خبر دادند که آقایی با اور کت پاسداری آمده جلوی مدرسه و با شما کار دارد. از توصیفاتی که کردند حدس زدم خود سید حمید است خیلی خوشحال شدم او همین طور همدیگر را به گرمی در آغوش گرفتیم.
 خوش‌ و بشی کردیم. و بعد اصرار کردم که باید به خانه ی ما بیاید.
 به سید گفتم: می‌ خواهم از جنگ برایم حرف بزنی دلم برای جبهه تنگ شده حسرت یک روز حضور در جمع بچه‌ ها را دارم.
 با آن اخلاص و صفای شان.
 آمد به خانه ما برادر زاده‌اش را هم آورد آن روز آن‌ قدر خوشحال شدم که گفتم: بهترین غذایی که ممکن است را درست کنند.
 غذا  مرغ بود تا سفره را چیدیم اخم‌ هایش رفت توی هم. با ناراحتی نگاهی به مرغ کرد و گفت داشتیم!؟
 گفتم: قابل شما را ندارد. گفت: بدکاری کردی، چرا گفتی مرغ درست کنند؟

 بعد ادامه داد: من برادر زاده‌ام را این‌ جا آورده ام که زندگی ساده تو را ببیند و درس بگیرد نه این‌ که...
 گفتم: سید جون یک بار که هزار بار نمی‌شه، بعد از عمری آمده ای  این‌ جا دوست داشتم بهترین غذایمان را با تو بخورم، مگه عیبی داره !؟

 خندید و گفت: خود خودت را به اون راه نزن.
 خلاصه آن روز گذشت. ولی حرف من این بود که سید حمید همیشه می‌ خواست هر کاری می کند مستقیم یا غیرمستقیم یا از طرفش چیزی یاد بگیرد یا به او مطلبی را یاد بدهد.
 آن روز می ‌خواست ساده زیستن را یاد بدهد و من بهانه می آوردم.
 بسیاری از افراد در زندگی خود با پستی و بلندی‌ هایی رو به رو می شوند،
 اگر در زندگی با ناکامی مواجه شوند نا امید می ‌شوند. و اگر با پیروزی مواجه شوند به خود مغرور می شوند.
 در حالی‌ که افرادی همچون سید حمید این‌ گونه نبودند.
 آن‌ ها فقط به رضایت خدا فکر کرده و همه ناکامی‌ ها و موفقیت‌ هایشان را از جانب خداوند می ‌دیدند. و به آن راضی بودند.
 البته سید حمید جلوی ما فیلم بازی نمی ‌کرد بلکه واقعاً به دنبال تربیت خود و انسان‌های دیگر بود.
 امروزه بسیاری از انسان‌ ها به خاطر حرف مردم از حقیقت خود فاصله گرفته و به زندگی‌ های تجملی و اسراف کارانه رو می آورند.

 والفجر 4"

 عملیات والفجر چهار با رمز یا الله در محور کوهستانی پنجوین و به‌ صورت گسترده در 27 مهر 1362 با همکاری نیروهای کرد عراقی آغاز شد.
 در طی آن نیروهای ایرانی توانستند بخش کوچکی از خاک عراق را به دست آوردند. این عملیات تهدیدی جدی برای شهر پنجوین عراق بود.
 نیروهای عراقی عضو گارد ریاست جمهوری عراق با استفاده از سلاح شیمیایی به پاتک علیه این عملیات پرداختند ولی پاتک آن‌ها شکست خورد. در این عملیات همراه سید حمید بودم من جانشین گروهانی بودم. که باید خط را می ‌شکست.
 سید مسئولیتی نداشت ولی وقتی به میان بچه‌های لشکر ثارالله می ‌آمد، چون صاحب تجربه بود محور کار می ‌شد.
  ما از کنار یک ارتفاع گذشتیم. دستمان را به سنگ‌های کوه می ‌گرفتیم و رد می ‌شدیم.
 تا این‌ که به میدان مین رسیدیم سید می‌ خواست مرا امتحان کند و در صورت نیاز آموزش دهد گفت: برو جلو ببینم افتادم جلو گفتم: سید من از مین سر در نمی ‌آورم و یک مین را برداشت و چاشنی اش را باز کرد و گفت: زیاد کار خاصی ندارد باید به این صورت عمل کنی تا مین خنثی شود.
 خلاصه رفتیم و از شیار داخل کوه عبور کردیم و رسیدیم به بالای کوه یک‌ بار با دشمن درگیر شدیم دو نفر زخمی شدند و دو نفر شهید عده ی ما کم بود.
کمتر هم شد. شش هفت نفر بیشتر نمانده بودیم. عراقی‌ها نوک ارتفاع را در دست داشتند و ما حدود سی متر با آن‌ها فاصله داشتیم.
 حسابی زمین گیر شدیم آن ارتفاع باید به دست ما آزاد می‌شد من بلند شدم یک نارنجک به طرفشان پرتاب کنم.
 که یک تیر خورد توی دستم و مجروح شدم از شدت ناراحتی رفتم سنگر عقب‌ تر و به سید گفتم: این چه وضعیه تو نشستی این‌جا انگار نه انگار که دارند تک‌ تک ما را می ‌زند آن‌ قدر از دستش عصبانی بودم. که گفتم: سید تو دیوانه شدی لبخندی زد. و گفت: تو دلهره داری بیا این‌ جا بشین پیش من دیدم خیلی خون‌ سرد است.
 بچه‌ها هم ناراحت شدند سید شروع به صحبت کرد و گفت: بچه ‌ها امشب با شب عاشورا هیچ فرقی ندارد این نبرد همان نبرد سید الشهدا است.
 ما باید خیلی محکم‌ تر از این ‌ها باشیم حالا که ما همین چند نفر هستیم و آن‌ها بالا هستند نباید دست و پا یمان را گم کنیم.
بعد یک آیه از قرآن خواند و گفت هیچ فرقی بین جنگ ما و جنگ آقا اباعبدالله علیه السلام نیست.
 شما باید تحمل داشته باشید باید از خودتان شجاعت به خرج دهید.

 من باز ناراحت شدم و گفتم: الان جای خواندن آیه و سوره نیست،
 الان جای تدبیر است.
 دستم را گرفت و مرا کشاند کنار خودش و گفت: اگر یک کم آرام تر باشیم بهتر است.
  بعد گفت: سه نفر از این طرف و سه نفر از آن طرف.
 خودش هم یک آرپی‌جی برداشت و از سنگر بیرون رفت نگاهی به اطراف کرد و طرحش را برایمان با دست توضیح داد.
  از چند طرف رفتیم و زدیم به شیاری که به سمت نوک ارتفاع بود.
 عراقی‌ها چند نفر بیشتر نبودند. همه‌ شان را به هلاکت رسیدند .
 و ارتفاع را گرفتیم واقعاً شجاعت و تدبیر نظامی را با هم داشت.
 من کمتر فرمانده ‌ای را دیده بودم که زیر آتش دشمن بتواند به‌ خوبی طرح حمله را را برنامه‌ ریزی نماید.
بی ‌خود نبود که همه ی فرماندهان دوست داشتند در طی عملیات همراه سید حمید باشند.
کسی نمی ‌دانست او فرمانده اطلاعات است.
او ضمن این که آگاهی کامل به منطقه داشت و فرماندهی لایق و مدبر بود، از تجربیات دیگران استفاده می ‌کرد و تجربیاتش را نیز به دیگران انتقال می ‌داد.
 سید در عملیات ‌های نظامی فردی مبتکر و نو آور با احساس مسئولیت بود.


 نام کتاب: پابرهنه در وادی وادی مقدس

 نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۸:۵ - ۱۳۹۹/۵/۲۹
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  •  دعای ندبهزندگینامه شهداء
     دعای ندبه
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • بسیجزندگینامه شهداء
    بسیج
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • معراجزندگینامه شهداء
    معراج
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::