شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
کد مطلب: ۷۶۰۷

محاصره
زندگینامه شهداء

محاصره

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
...آتش خیلی سنگین بود سید حمید بچه ‌ها را برد توی یک کانال تا از آتش محفوظ باشد منطقه دشت بود و اگر هوا روشن می ‌شد همه‌ مان را درو می ‌کردند و اگر هم از کانال خارج می‌ شدیم. نمی ‌توانستیم تا زمان روشن شدن هوا از تیررس عراقی ‌ها خارج شویم و به خط خودمان برسیم.

بسم ‌الله‌ الرّحمن ‌الرّحیم 

زندگی ‌نامه و خاطرات شهید سید حمید میر افضلی: 

محاصره: 

آن قدر ساده می آمد توی عملیات که هیچ‌ کس او را نمی ‌شناخت کمتر کسی فکر می ‌کرد که او فرمانده باشد و در مسائل نظامی صاحب‌ نظر باشد.
 قبل از عملیات والفجر سه دیدمش از ماشین پیاده شد و آمد طرف من اسلحه نداشت گفتم: بی اسلحه می‌ خواهی بیایی سید؟
 گفت: من اسلحه نمی ‌خواهم تو عملیات برام پیدا می ‌شه در این عملیات سه محور داشت ما محور سمت چپ بودیم در نیمه شب زمان حرکت نیروها.
 آقا سید هم جلوی همه می‌ رفت قبل از این‌ که به عراقی‌ ها برسیم به گشتی‌ هایشان بر خوردیم سید حمید عربی بلد بود. جلوتر رفت و با آن ‌ها عربی حرف زد آن‌ها فکر کردند.
 ما عراقی هستیم اما جمعیت زیاد کار دستمان داد فهمیدند ما ایرانی هستیم و یک رگبار بستند طرف ما و فرار کردند سید حمید به بچه‌ ها گفت: فوری سیم تلفن سنگر کمین را قطع کنید.
متوجه شده بود که آن‌ه ا در سنگر کمین هستند و گفت باید ارتباطشان را با عقب قطع کرد بعد به بچه‌ ها گفت بروید سنگر کمین را خاموش کنید.
 درگیری با سنگر کمین شروع شد. عراقی‌ های داخل خط متوجه ما شدند و شروع کردند به تیراندازی.
 حالا گلوله ‌ها هم از طرف سنگر کمین می ‌آمد و هم از طرف خط.
 سید حمید به بچه‌ ها دستور داد بیایید برویم جلو.
 یک عده نتوانستند بیایند ولی بقیه یک سی نفر می‌ شدیم رفتیم جلو.
آتش خیلی سنگین بود سید حمید بچه ‌ها را برد توی یک کانال تا از آتش محفوظ باشد منطقه دشت بود و اگر هوا روشن می ‌شد همه‌ مان را درو می ‌کردند و اگر هم از کانال خارج می‌ شدیم. نمی ‌توانستیم تا زمان روشن شدن هوا از تیررس عراقی ‌ها خارج شویم و به خط خودمان برسیم.
 برای همین آن قدر آن‌ جا ماندیم تا صبح شد.
گیر کرده بودیم بین سنگر کمین و نیروهای خط اول دشمن. احتمال نجات ما خیلی کم بود 
سید گفت: هیچ‌ کس حق ندارد سرش را از کانال بیرون بیاورد عراقی ‌ها آمده بودند نزدیک ولی نه آن‌ قدر که به کانال برسند. 
می ‌ترسیدند بیایند جلوتر نمی‌ دانستیم چه کنیم در آن شرایط یک گلوله خمپاره آمد خورد به لبه کانال به کسی آسیب نرسید.
 در موقعیت خطرناکی قرار داشتیم. کوچک ‌ترین اشتباه موجب از بین رفتن همه این سی نفر می ‌شد یک‌ باره صدایی آمد یک هلی ‌کوپتر عراقی آمد از بالا سرمان رد شد سید با نگرانی داشت به  هلی‌ کوپتر نگاه می ‌کرد همین ‌طور که به آسمان نگاه می‌ کرد گفت: پیدایمان کردند...
 آر پی‌ جی را آماده کرد که اگر هلی کوپتر خواست به سوی کانال رگبار ببندد، به طرفش شلیک کند.
 هلی ‌کوپتر از بالای سر ما رد شد نفس در سینه ما حبس شده بود.
 یک کانال کوچک در میان سنگرها و خاک‌ ریز اول عراقی ‌ها،
 طعمه مناسبی برای هلی ‌کوپتر به حساب می ‌آمد. اما ...

 عطش: 

هلی ‌کوپتر از بالای سر ما رد شد کمی دورتر هلی ‌کوپتر آمد دور بزند که ناگهان صدای مهیبی آمد.
 هلی‌کوپتر منفجر شد کار خدا بود ظاهراً بچه های خودمان از داخل خط آن را زده بودند به هر حال صدای انفجار خیلی شدید بود و بچه ‌ها خوشحال شدند هرچند هم چسبیده بودم به کانال و سید مدام می‌ گفت: کسی سرش را از کانال بیرون نیاورد.
 ساعتی گذشت بیشتر افرادی که برای سید احترام قائل بودند داشتند نافرمانی می ‌کرد تشنگی خیلی فشار آورد کار به جایی رسید که چند نفری می ‌خواستند برای جرعه‌ای آب بروند تسلیم عراقی‌ ها شوند!
 همه چشم‌ ها ملتمسانه رو به سید بود. یک نفر بلند شد برود خود را تسلیم عراقی ‌ها کند.
او دوست صمیمی سید هم بود.
او آهسته آماده شد. که از کانال بیرون برود
 یک باره  سید جلو رفت و سیلی محکمی به گوشش زد!
 تهدیدش کرد که اگر برود با گلوله او را می زند!
 اما او اصرار داشت تا برود شاید جرعه آبی نصیبش شود تشنگی فشار زیادی به او آورد سید سیلی دوم را محکم ‌تر زد گفت جرات کن فقط یک کلام یک کلام دیگر بگو تا همین جا بکشمت!
 می‌ خواهی بروی عراقی‌ ها و آبت بدهند بعد خلاصت کنند، خودم خلاصت می‌ کنم.
 آن بنده ی خدا ترسید و نرفت.
آنها بهترین دوست‌ ها و نیروهای سید بودند اما مجبور بود برای حفظ جانشان خشونت به خرج دهد.
 ظهر که شد مختصر آب باقی‌ مانده هم تمام شد. همه تشنه و گرسنه بودند. گرمای مرداد بیداد می کرد ظهر فقط یک قمقمه آب باقی مانده بود که بچه‌ها هر کدام زبان خود را با آن تر می ‌کردند و می ‌دادند نفر بعدی.
 شب قبل خیلی راه رفته بودیم و تشنگی بر ما غلبه کرده بود سید آن قدر صبر کرد تا این‌ که غروب شد و هوا تاریک سرش را به آرامی از کانال بیرون آورد.
 رفتار عراقی‌ ها را زیر نظر گرفت و در یک فرصت مناسب به  بچه‌ ها گفت:
 پوتین‌هایتان  را در بیاورید اسلحه‌ها را بگذارید. زمین پشت سر من بیاید!
 هر کاری گفت انجام دادیم و از فرط تشنگی نمی‌ توانستیم حرف بزنیم چشم‌هایمان سیاهی می ‌رفت تعادل نداشتیم.
 توی مسیر خیلی از بچه‌ها انرژی‌ شان تمام شد و از گروه جا مانده ما بیست و سه نفری می ‌شدیم که سید ما را با خود برد اما به کجا؟ نمی‌دانستیم. 
در آن بیابان کمی راه رفتیم تا به یک چاه رسید سید مدتی پیش و هنگامی شناسایی آن را دیده بود چفیه ها را بستیم به هم تا یک ریسمان بلند شد یک کلاه آهنی هم بستیم به یک سرش و انداختیم توی چاه بچه‌ها هرکدام چند تا کلاه آهنی آب کشیدند بیرون و سیراب شدند.
 پس از مدتی افرادی که جا مانده بودند به ما پیوستند اما وقتی برای آن‌ ها اب بردیم با تعجب دیدیم سیراب هستند! می ‌گفتند: ما درحال جان دادن از شدت تشنگی بودیم که شنیدیم یک نفر با صدای آرام صدایمان می ‌زند! این صدا می‌گفت: این‌ جا آب است، از این طرفی بیاید...
 اول شک کردیم که احتمالاً تله است، یک نفر با احتیاط به آن سمت حرکت کرد فدایی همه شد.
چند دقیقه بعد به آن محل رسید او دیده بود که یک گالن بیست لیتری آب خنک آنجاست!! کسی هم در اطراف آن نیست. او احتمال داد که شاید آب مسموم باشد تا از آن بنوشد و ...
 به هرحال از آن آب نوشید.
 بعد از اطمینان از اینکه اب مسموم نیست و تله‌ای در کار نیست بقیه را صدا زد ما هم خود را به این ‌گونه سیراب کردیم و به سمت شما آمدیم.
این ماجرا خیلی برای سید و همه ی ما عجیب بود.
 به هر حال آن شب سید حمید جان سی نفر را با مدیریت خود نجات داد.
 بعد هم به خط نیروهای خودی بازگشتیم.

 تا خدا نخواهد:

 یک شب بچه‌ ها از  سید ایراد گرفتند که شجاعت شما بیش از حد زیاد است این اقدامات شما شاید بی‌ دلیل جانتان را به خطر کشته شدن بیندازد و شرعاً مسئول باشید.
 می ‌گفت: من معتقدم تا خدا مرا نخواهد من روی زمین هستم و با هیچ گلوله ‌ای شهید نمی‌شوند بعد نام عملیاتی را برد که حجم آتش عراقی ‌ها در آن‌ جا خیلی زیاد بود به طوری که هر قدمی که بر می ‌داشت هزاران گلوله به سمتش می ‌آمد سید می‌گفت: در آن عملیات هیچ‌ یک از گلوله‌ ها و ترکش‌ها به من نخورد! آن‌ جا بود که فهمیدم تا خدا نخواهد شهید نمی ‌شوم.
سید با صحنه‌ هایی  از جنگ  که شاهدش بود فهمید که گاهی فقط با یک تیر، فردی شهید می‌ شود و گاهی انبوهی از گلوله‌ها بر سر فردی فرود می ‌آید ولی او سالم می‌ ماند برای همین معروف بود که می ‌گفت روی هر گلوله نام فرد یا افرادی که باید به آن گلوله شهید شوند نوشته شده است.
 یادم هست خاطره‌ ای این‌ گونه نقل می کرد جوانی بود سفید و خوش‌ چهره. توی یکی از حمله‌ ها برخوردم به این آقا و دیدم با یک حالت زاری به من گفت:
آقا من زخمی شدم چه کنم؟
 بلندش کردم مقابل خودم ترکش خورده بود به پیشانی ‌اش و خون روی صورت سفیدش سرازیر بود.
 آن قدر منظره قشنگی را به وجود آورده بود که محو تماشایش شدم آن سرخی و آن سفیدی خیلی می آمد من لذت می‌بردم از این منظر و او هی داد و بیداد می‌ کرد و می ‌گفت: آقا من زخمی شدم گفتم درست است زخمی شده ای ولی اگر می ‌دیدی چقدر قشنگ شده ‌ای اگر بدانی خونی که از صورتت می آید چقدر به تو می آید یک آینه می آوردی و می ‌دیدی و لذت می ‌برد.
 گفت: آقا من دارم می‌ میرم اما شما....
 ابرو در هم کشیدم و گفتم : یعنی چی؟ این کارها چیه؟ یکی زدم به کمرش و گفتم: این‌ جا جنگ است. من زخمی شده ‌ام یعنی چه؟ شده ای که شده ‌ای!
 زخمش را از خجالت فراموش کرد و هم پای من آمد درد می ‌کشید ولی دیگر چیزی نمی ‌گفت!
 بعدها که دیدمش از او معذرت‌ خواهی کردم و توضیح دادم که در میان عملیات جای این حرف‌ ها نیست و باید تا آخرین توان ایستاد و جنگید. من این حرف‌ ها را زدم تا به شما روحیه بدهم.



 
نام کتاب: پابرهنه در وادی مقدس
 نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۰:۰ - ۱۳۹۹/۵/۲۲
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  •  دعای ندبهزندگینامه شهداء
     دعای ندبه
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • بسیجزندگینامه شهداء
    بسیج
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • معراجزندگینامه شهداء
    معراج
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::