سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹
کد مطلب: ۷۴۹۸

دهلاویه 
زندگینامه شهداء

دهلاویه 

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
برای یکی از عملیات ها آماده می ‌شدیم. علی هاشمی آمد و مسئولیت‌ ها را مشخص کرد. سید حمید شد مسئول گردان ما در منطقه دهلاویه. 

بسم ‌الله ‌الرّحمن ‌الرّحیم

 زندگی ‌نامه و خاطرات شهید سید حمید میرافضلی: 

دهلاویه: 

برای یکی از عملیات ها آماده می ‌شدیم. علی هاشمی آمد و مسئولیت‌ ها را مشخص کرد. سید حمید شد مسئول گردان ما در منطقه دهلاویه. 
یادم هست که با بچه‌ ها می‌ رفت کانال می‌ کند! 
گفتم: سید، بچه‌ ها که هستند، چرا شما...  گفت: بله، بچه‌ ها هستند، اما خسته شدند. 
در آن روزها گرما بیداد می‌ کرد. پشه‌ها نیش های بدی می ‌زدند. کمتر کسی در این شرایط طاقت می آورد.
 سید فرمانده بود، اما وقتی دشمن جلو می ‌آمد، جواب پاتک دشمن را می ‌داد. او آر پی جی زن خوبی بود، از بس آر پی جی زده بود از گوشش خون می آمد.
 و او کسی نبود که فقط اسمش فرمانده گردان باشد. با بولدوزر چی ها، با بچه‌ های شناسایی، با بچه‌ های لجستیک، با بچه های تدارکات بود و به همه کمک می‌ کرد. با سردار ناصری برای شناسایی منطقه جلو می‌ رفت. علی هاشمی گفته بود خودتان جلو نروید، فقط ناظر باشید.
 ولی سید قبول نمی‌ کرد. می ‌گفت: چطور به بچه ‌ها بگویم بروید جلو و خودم نروم!؟
  برای همین جلوتر از بقیه در عملیات ‌های سخت پیش‌ قدم می ‌شد. این پسر یک لحظه آرامش و سکون نداشت. بارها دیده بودم که درحال راه رفتن غذا می ‌خورد.
 سه شبانه ‌روز آر پی‌ جی بر می‌ داشت می ‌رفت دور و بر بولدوزر که در حال کار بود. می‌خواست مراقب باشد تا دشمن آن را  نزند.
 توی این مدت حتی یک لحظه هم نخوابید. بعد از چند روز وقتی دیدمش پیراهنش پاره بود! بدنش پر بود از زخم های عمیق. با تعجب از علت این وضعیت پرسیدم.
 گفت: شب قبل، کنار خاک‌ ریز نشسته بودم که یک لحظه چشمانم بسته شد!  راننده بولدوزر من را ندید و رویم خاک‌ ریخت! 
بعد هم تیغ بولدوزر به سمت من آمد و ...
 با قیافه‌ای درهم و گرفته، یک لبخند گوشه لبش نشاند و گفت شانس آوردم که نجات پیدا کردم.
 عجیب بود. همین‌طور نگاهش می ‌کردم. بعد هر چی اصرار کردم بیاید یک پیراهن نو بپوشد می ‌گفت: نه همین خوبه.
 دست آخر همان را شست و دوخت و دوباره پوشید. 
سید حمید از همان روزهایی که در حمیدیه بود، توان خود را نشان داد. 
او از زبده ‌ترین نیروهای اطلاعات و عملیات شد و در رکاب سردار علی هاشمی مشغول طراحی و شناسایی مناطق عملیاتی شد.

 

بهار 1361:

 بلافاصله بعد از عملیات ام الحسنین علیه السلام در نوروز 1361 عملیات فتح‌المبین آغاز شد. من رفتم کرخه تا سید را ببینم و از سلامتی ‌اش مطمئن شوم. 
گوشه ی سنگر یک تلفن بود که سید مدام با آن صحبت می ‌کرد. ولی هر دفعه به گونه ‌ای صحبت می ‌کرد که خیلی عادی و معمولی جلوه کند. پرسیدم سید حمید مسئولیت شما توی جنگ چیه؟

گفت: من تلفن چی فرمانده ‌ام. درست می‌گفت خودش، هم فرمانده بود هم تلفن چی فرمانده.
فرمانده خط بود ولی برای این‌ که همشهری‌هایش نفهمند چه مسئولیتی دارد جلوی ما آن طوری برخورد می‌ کرد. و همه نیروهایش هم گفته بود که از مسئولیتش به کسی چیزی نگوید. 
یک بار در همان ایام آمده بود مرخصی. سر میدان شهدا در رفسنجان بودیم. رفقا هم نشسته بودند. معمولاً سید حمید کم صحبت می‌کرد اما آن روز درباره خودش صحبت کرد! ما هم داشتیم گوش می‌ کردیم. بعد به سید گفتم جبهه چه جور جایی است. چرا در جبهه مانده ی؟ سید که سال‌ها طعم تلخ نصیحت‌ های مداوم را چشیده بود، از نصیحت کردن پرهیز داشت، فقط چیزهایی که دیده بود برای دوستانش تعریف کرد. به خاطر اخلاص عجیبی که داشت، کلام او بسیار تأثیرگذار بود.
 او جریان زن اهل بستان و  نوزادی که از ماشین پرت کرد را تعریف نمود. 
جمع دوستان از این ماجرا عصبانی شدند. سید ادامه داد خاک بر سر من که این‌ جا بنشینم تا دشمن با ناموس هم‌ وطنم این طور رفتار کند.
 سید حمید برای دوستان، خصوصاً آن ‌ها که دوران جوانی را با او بودند حکم دریچه داشت! آن هم در میان دیوار قطور و بلند جهالت که آن‌ها در مقابل خود می ‌دیدند با عبور از این پنجره بود که دوستان حمید، خود را در عالمی دیگر می یافتند که همه باورهای قبلی را در خود فرو می ‌ریخت.
 و مردانگی و جوانمردی را تجربه می ‌کرد بسیاری از دوستان قبل از انقلاب، با هدایت سید حمید راهی جبهه‌ ها شدند و مسیر زندگی آن‌ ها تغییر کرد.

 بلافاصله پس از عملیات فتح ‌المبین، عملیات بیت‌ المقدس آغاز شد. سید حمید آن زمان در منطقه جفیر مستقر بود. جفیر دشت وسیعی است که از غرب به هور الهویزه،  از شرق به رود کارون، از شمال به کرخه محدود شده و یکی از معابر اصلی هجوم ارتش عراق به سوی شهر اهواز بود. دشمن عمده ی قوای زرهی خود را در این منطقه مستقر کرد. قرارگاه لشکرهای 5 و 6 ارتش عراق در آن ‌جا بود.
آغاز عملیات بیت‌المقدس ، دو لشکر مذکور به مقابله با رزمندگانی که در جفیر وارد عمل شده بودند پرداختند، اما در مرحله ی دوم عملیات بیت‌المقدس، دشمن متوجه شد که دو لشکرش در حال محاصره شدن هستند، لذا به منظور حفظ قوای خود مجبور به عقب ‌نشینی از جفیر شد. از آن هنگام منطقه ی جفیر یکی از مراکز اصلی هدایت و پشتیبانی عملیات‌ های رزمندگان در هور الهویزه شد.
 سید حمید اولین کسی بود که محض آزادسازی این منطقه، روی جاده جفیر نماز شکر خواند. بهار 1361 با پیروزی‌ های درخشانی که داشت برای سید حمید و همه رزمندگان جاودانه شد.

 

 لشکر 41 ثارالله: 

سال‌ های اول جنگ بود.‌ آن زمان لشکر 41 ثارالله هنوز شکل امروز خود را نیافته بود. ابتدا در قالب گردان و سپس به شکل تیپ ثارالله فعالیت می‌ کرد. 
سید حمید که از آغاز جنگ با برادران خوزستانی انس و الفتی محکم و پا برجا بهم زده بود، بیشتر با نیروهای اطلاعات و عملیات سپاه حمیدیه همکاری می ‌کرد و در عملیات ام الحسنین علیه السلام فرماندهی یکی از سه محور عملیاتی را به‌ عهده داشت. 
او نیروهای عمل ‌کننده را که حدود دو گردان عملیاتی می ‌شدند هدایت می ‌کرد. پس از چندی بچه‌های فداکار سپاه حمیدیه به لحاظ ابراز رشادت و قابلیت های نظامی در قالب تیپ 37 نور سازماندهی شدند.
 فرماندهی آن‌ ها به عهده سردار علی هاشمی از فرماندهان قابل و پرتوان اما گمنام جبهه‌ های جنوب بود. در این تیپ  نیز سید حمید در بخش اطلاعات و شناسایی فعالیت داشت.
 اما از همان زمان، به هر شکل با دوستان و یاران خود در لشکر ثارالله در ارتباط بود. قبل از شروع عملیات‌ ها در واحد شناسایی پیش بچه‌های خوزستانی بود، اما هنگام شروع عملیات ها در واحد هر جا که بود خودش را به نیروهای لشکر ثارالله می رساند و مانند یک بسیجی رزمنده  ی در عملیات شرکت می کرد.
 به بچه های رزمنده خیلی عشق و علاقه داشت. مخصوصاً به شهید جعفر بیگی محبت خاصی داشت. 
علاقه ‌اش را از این‌ جا فهمیدم که وقتی مهدی زخمی شده بود یک روز دیدم سید آمد پیش من و گفت ماشینت را به من قرض می دهی؟
 من یک ماشین پژوی قدیمی داشتم خوشحال شدم که سید خودش را این قدر به من نزدیک و صمیمی می ‌بیند که می‌آید از من ماشین می‌ خواهد. خواهشی که شاید از برادرش نکند.
 گفتم: خیر باشد! گفت خیر است، می‌ خواهم بروم اصفهان تا جعفر بیگی را ببرم دکتر.
 کلید ماشین را به او دادم وقتی می‌ خواست برود، گفت: مهدی جعفر بیگی خیلی بزرگ است خیلی مخلص است حیف است توی این دنیا بماند. می‌برم خوبش می‌ کنم و آن ‌قدر می ‌برم و می ‌آورم تا بالاخره شهید شود. اما در میان رزمندگان و فرماندهان لشکر ثارالله همه سید حمید را می ‌شناختند.
 اسطوره ی فرماندهان دفاع مقدس، مالک اشتر زمان، حاج قاسم سلیمانی خاطرات زیبایی از سید حمید در سینه دارد.
 خلاصه این ‌که ارادت سید حمید به رزمندگان این لشکر تا حدی بود که شهادت سید، در زمان حضور در این لشکر رقم خورد.


 نام کتاب: پابرهنه در وادی مقدس نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۸:۵ - ۱۳۹۹/۵/۵
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • خلاقیتزندگینامه شهداء
    خلاقیت
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  •  بیت المالزندگینامه شهداء
     بیت المال
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • دهلاویه زندگینامه شهداء
    دهلاویه 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::