سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹
کد مطلب: ۷۲۶۳

 ستاد شیخ هادی
زندگینامه شهداء

 ستاد شیخ هادی

::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
پس از شهادت چمران و انحلال ستاد جنگ‌ه ای نامنظم، سید حمید جذب ستاد شیخ هادی شد. البته قبل از آن هم با ستاد همکاری می‌ کرد... 

بسم ‌الله ‌الرحمن ‌الرحیم

 زندگی‌ نامه و خاطرات شهید سید حمید میرافضلی:

 ستاد شیخ هادی:

 پس از شهادت چمران و انحلال ستاد جنگ‌ های نامنظم، سید حمید جذب ستاد شیخ هادی شد. البته قبل از آن هم با ستاد همکاری می ‌کرد. 
در آن زمان با یک سری آموزش‌ های ابتدایی مانند مانور در بیابان و گرسنگی دادن، بچه‌ها را برای جنگ‌ های چریکی آماده می ‌کردند.
 عراق خیلی مناطق را گرفته بود. سپاه هنوز شکل سامان‌ یافته نداشت. در آن زمان فقط به شکل نامنظم و چریکی می‌شد به دشمن حمله برد و به او ضربه وارد کرد.
 خوب به یاد دارم که مدت‌ ها بعد، یک روز در سنگر کمین بیکار نشسته بودیم. سید حمید از خیانت‌ های بنی‌صدر در سال اول جنگ تعریف می ‌کرد و گفت:  یک روز در ستاد جنگ ‌های نامنظم شیخ هادی بودیم. نیروهای نفوذی اطلاع دادند قرار است صدام با چند دستگاه بنز سواری و محافظانش از یک جاده مرزی عبور کند. 
به من و تعدادی دیگر ماموریت دادند که به شکار آن‌ ها بروید. ما چهار نفر بودیم و به سختی از موانع مرزی عبور کردیم. با مواد منفجر و...  به نزدیکی اتومبیل‌ های اسکورت صدام رسیدیم. 
در حالی‌ که قصد داشتیم  ماشین‌ها را منهدم کنیم، از فرماندهی تماس گرفتند که ماشین‌ها را نزنیم!!  
گویا این موقعیت ویژه به اطلاع بنی ‌صدر رسانده شده و او این دستور را صادر کرده بود.
ساعتی بعد ماشین‌ ها از آن محل عبور کردند. حالا ما افسوس می‌خوردیم که چرا آن روز کار را تمام نکردیم.

 سید حمید از ابتدای جنگ به‌ عنوان یک نیروی پیاده و آرپی‌جی‌ زن و تیرانداز شروع کرد. سعی داشت که ضمن استفاده از تجارب دیگران، تجارب خود را نیز در اختیار تازه‌ واردها بگذارد.
 همین باعث شد که در یگان رزمی روی او حساب باز کنند و به او مسئولیت بدهند. او ضمن توصیه‌های لازم سعی می‌کرد بچه ‌ها را در قالب دسته‌ هایی آرایش دهد و به طرق مختلف از فرماندهی رده ی بالاتر می خواست که نسبت به ترمیم یگان او بکوشند. 
در نیمه اول سال ۱۳۶۰  در ستاد شیخ هادی بود.  بعد وارد سپاه حمیدیه شد. دی ماه بود که عراقی‌ها به این طرف کرخه پیشروی کردند، نیروهای ایرانی ضمن حمله وسیع، دو هزار عراقی را اسیر گرفتند. 
چند روز بعد، قرار حمله داشتیم. اما عراقی‌ ها پیش‌ دستی کردند و باعث عقب‌نشینی نیروهای ما شدند. سید حمید به بچه‌ها فرمان عقب ‌نشینی داد تا تلفات ما کمتر شود، اما خودش ماند. نیروهای سپاه حمیدیه هم ماندند. این‌ ها نیروهای عجیبی بودند، بسیار شجاع و معنوی. من در آخرین دعای کمیلشان  شرکت داشتم. تاکنون چنین دعای کمیلی با آن معنویت و اخلاص ندیده بودم. چند روزی با سید در آن منطقه بودیم. روحیه‌ ی  خستگی ‌ناپذیر داشت. می‌ گفت ما همچنان می‌ جنگیم و استوار می‌ایستیم. سفر  بعد که به اهواز رفتم ستاد شیخ هادی منحل شده بود.

 دوست قدیمی:

 آشنایی ما  برمی ‌گشت به سال ۱۳۵۰ و دوران دبیرستان اقبال. هم‌ کلاسی نبودیم ولی با سید حمید سلام و علیک داشتیم و رفیق بودیم. دوران قبل از انقلاب ما با هم طی شد. دورانی که ...
 تا اینکه جنگ شروع شد و من برای سربازی رفتم اهواز. همان‌ جا بود که دیدم سید حمید سر و کله ‌اش پیدا شد!
 خط دیده بودم که با چه رفیق هایی در رفسنجان رفت‌ و آمد داشت. فکر نمی‌ کردم او را در جبهه ببینم.
 گفتم:  تو این‌ جا چکار می‌ کنی؟
 گفت:  آمده ‌ام با بچه ‌های کاری دارم، توی خود اهواز هستم. 
 حس کردم دوست ندارد توی جمع حرف بزند. کشیدمش کنار گفتم: کجایی سید؟ 
  گفت: ما یک گروهی هستیم به اسم گروه شیخ هادی که در جنگ ‌های نامنظم فعال هستیم.
  فهمیدم همان شب از عملیات برگشته. آن شب را پیش ما ماند و  صبح زود نمازش را خواند و رفت.
 گفتم: سید کی ببینمت؟
 گفت: معلوم نیست، اگر کار نداشتم می یام این‌جا بهت سر می ‌زنم.
چند بار به ما  سر زد تا این ‌که خدمت من تمام شد و آمدم رفسنجان. 
اما سید در اهواز ماند.
 مدتی گذشت. یادم هست که نشسته بودیم. 
سر فلکه سید حمید آمد. سلام کرد و گفت: شما برگشتید؟ چرا دیگه نیامدید جبهه؟ 
 گفتم: دلم می‌ خواهد بیایم، ولی الان برنام ام جور نیست.
 بار دیگر مرا دید و همین را گفت: من هم بهانه آوردم. 
تا این‌ که یک‌ بار در صورت من خیره شد و برگشت به من گفت: یک روز توی بستان سوار ماشین بودم. از یک ماشین که در حال عبور بود یک بسته به بیرون پرتاب شد! و ماشین را نگه داشتم و رفتم بسته را برداشتم. 
دیدم آن  بسته یک نوزاد است!!  نوزاد را برداشتم و به سرعت به تعقیب ماشین پرداختم. 
 هر طور بود جلوی ماشین را گرفتم و داد زدم: بچه مال کیه؟ چرا اینکار را کردید، مگه دین و ایمان ندارید؟ مگه رحم و مروت ندارید که با یک نوزاد این ‌گونه رفتار می ‌کنید؟ 
یک دختر جوان در آن ماشین بود، داشت گریه می ‌کرد، با حالت گریه گفت: من یازده ماه اسیر بعثی‌ها بودم. این بچه مال آن‌ هاست. ثمره ی  تجاوز آن‌ها به ناموس ایرانی است.
 سید حمید این را گفت و حرکت کرد برود. من مات و مبهوت صحبت او بودم.
 خیلی به غیرتم برخورد. انگار یک نفر کشیده ی محکمی  توی صورتم.
به سید گفتم: صبر کن. کی می خوای بری جبهه؟ من همراهت می یام. 
گفت: چطور شد؟ این قدر ناگهانی تصمیم گرفتی؟ 
 گفتم: نمی ‌دانم چی شده؟ 
 حس کردم بعثی ها الان پشت دروازه ی  شهر هستند.
 موقع رفتن بود که سید گفت: نمی خواهم قضیه را برایت بزرگ کنم. ولی اینجایی که داریم می‌رویم، هر کسی را راه نمی ‌دهند. من می شوم معرف تو و دلم می خواهد سنگ تمام بگذاری.
 رفتیم حمیدیه. بعد چند وقت مرا معرفی کرد به جای خودش و رفت یک جای دیگر.
  آن ایام من مسئول کندن یک کانال شدم.  بعد از آن هم یک ماموریت سخت‌تر به من داد.
 چون به حمید قول داده بودم، رفتم  کانال زدم یک عده را به من سپرده و عملیات شد.
 با اینکه سید پیش من نبود، ولی حضورش را حس می‌ کردم و همین حضور او به من قوت قلب می ‌داد. 
بعد از این‌ که مجروح شدم. از سید دور افتادم. این دوری برایم کسل‌ کننده بود. بار آخر گفتند سید رفته هویزه. برای سید پیغام فرستادم. فهمیده بود که من  دنبال او می ‌گردم.
 یک شب از شناسایی برگشته بود. آمد و مرا پیدا کرد. انگار همه دنیا را به من داده بودند. نمی ‌دانید با دیدن سید خوشحال شدم. رفتم بغلش کردم و گفتم: چطوری رفیق نیمه راه؟
 نمی ‌توانست بنشیند. و پا برهنه بود. گفتم: می ‌بینی به خاطر حرف آن شب تو خودم را به کجا تبعید کرده ام؟
 سید گفت: هر جا باشی، باز همان دوست قدیمی و صمیمی ما هستی.
 خلاصه روزها گذشت. سید دست تمام دوستان گذشته اش را گرفت و آنها را با خدا و معنویت آشنا کرد و راهی جبهه ها نمود.

جبهه طراح: 

 اواسط شهریور سال ۱۳۶۰ و در جنوب رودخانه کرخه بودیم. ما در منطقه‌ای به نام طراح مستقر شدیم. فرمانده ما در محور سید حمید میرافضلی بود. 
جاده طراح از ابتدای شهر سوسنگرد آغاز می ‌شد و به سوی منطقه ی طراح امتداد داشت. آن روزها ما امکانات زیادی نداشتیم، تفنگ و فشنگ و نارنجک خیلی کم بود. مختص یک روز دیدم که عراقی ‌ها دارند می‌آیند جلو! آمدم به  سید گفتم: دشمن حمله کرده، سلاحی نداریم...
 گفت: مسئله ‌ای نیست، مشغول کار خودش شد! انگار نه‌ انگار که دشمن در حال پیشروی است. با خودم گفتم:  خدایا چه کنیم؟ این فرمانده چقدر خونسرد است!؟ هی دلهره، هی اضطراب روی اضطراب،  باز آمدم و گفتم: سید، دارند می‌رسند، چه کار کنیم؟ خب برسند!
 من همین طور نگاهش می‌ کردم. نمی‌دانستم چه کنم؟ عراقی‌ ها نزدیک نزدیک ‌تر شدند. با خودم گفتم: این دیگر چه جور فرماندهی است؟!
 دیگر دل توی دلم دلمان نبود که چه اتفاقی خواهد افتاد. البته ما تجربه ی مقابله با این‌ گونه تحرکات دشمن را نداشتیم.
 یک‌ دفعه دیدم که سید رفت تیربارش را برداشت و با چند تا از یاران قدیمی خودش حمله کردند به سمت عراقی‌ها!
 باور نمی ‌کنید چه اتفاقی افتاد! با یک حمله برق‌آسای سید و دوستانش عراقی‌ ها که نزدیک شده بودند فرار کردند. چقدر سلاح و مهمات هم برای ما جا گذاشتند! عده‌ای هم از نیروهای دشمن کشته و مجروح شدند. همان‌ جا بود که همه چیز بدست آوردیم؛ هم اسلحه، هم فشنگ، هم ماشین و.....

 پس از عزل بنی‌ صدر از فرماندهی کل قوا و ریاست جمهوری، سپاه و ارتش با همکاری یکدیگر برای اجرای چند عملیات بزرگ آماده شدند. انفجار دفتر نخست ‌وزیری و شهادت رجایی و باهنر رئیس ‌جمهور و نخست‌ وزیر وقت در شهریور سال ۱۳۶۰ را فراموش نمی ‌کنم. آن روز موجی از شادی در جبهه ی دشمن به راه افتاد. از این سو فرماندهان، جهت جلوگیری از تضعیف روحیه نیروهای رزمنده مصمم به اتخاذ هرچه سریع ‌تر شیوه ی تهاجم شدند. در همین راستا دو عملیات به طور هم‌ زمان در جنوب سوسنگرد و سر پل ذهاب با نام شهیدان رجایی و باهنر اجرا گردید. 
سردار هواشمی  از فرماندهان جبهه ی خوزستان و هم‌ رزم سید حمید می‌گوید: سید در همه عملیات هایی که ما داشتیم شرکت می‌کرد و نقش بارزی داشت.

 عملیاتی در تاریخ دهم شهریور ۱۳۶۰ به نام رجایی و باهنر آغاز شد. این عملیات به منظور تکریم تکمیل اهداف عملیات شهید چمران و آزادسازی کامل شمال کرخه به همت سپاه پاسداران، ارتش و گروه جنگ‌ های نامنظم آغاز شد. 
خوب به یاد دارم که در همه ی این عملیات ‌ها، سید حمید با پای برهنه در آن وادی مقدس حضور داشت. 
عملیاتی که در جنوب سوسنگرد اجرا شد، هرچند محدود بود اما موقعیت استراتژیک خوبی برای نیروهای ایران در این جبهه فراهم کرد.


 نام کتاب:  پابرهنه در وادی مقدس
 نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۲:۵۴ - ۱۳۹۹/۴/۳
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • خلاقیتزندگینامه شهداء
    خلاقیت
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  •  بیت المالزندگینامه شهداء
     بیت المال
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • دهلاویه زندگینامه شهداء
    دهلاویه 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::