سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹
کد مطلب: ۷۱۹۹

 شهادت برادر 
زندگینامه شهداء

 شهادت برادر 

::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
روشنگری‌ های انقلابی او مزدوران خود فرورفته و سرسپرده رژیم شاه را برآشفته کرد، مبارزات او علیه رژیم شاه در مجامع عمومی و محل کار و همه محافل باعث شد که عوامل رژیم شاهنشاهی در محله رحمت آباد رفسنجان، قلب تپنده و بی ‌قرار محمدرضا را در اول آذر ۱۳۵۷ با گلوله هدف قرار دهند!  شاید فریادهای حق ‌طلبانه او را خاموش کنند! 

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید سید حمید میر افضلی: 

جوانی: 

قد بود، سرکش بود، خودش نمی دانست به دنبال چیست. از آنچه که بود ناراضی نشان می داد.
گمگشته ای داشت که تا آن را نمی یافت آرام نمی گرفت. سال ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ فرا رسید. 
حال و هوای انقلاب در حال گسترش بود. 
خبرها از شهرهای دیگر به رفسنجان می رسید.
محله ی کوچک ما شکل و شمایل دیگری به خود گرفت. همه ی اهل محل از زن و مرد خود را به خیابان های اصلی رفسنجان می رساندند که در راهپیمایی ها و تظاهرات شریک شوند. 
مردم فریاد می کشیدند و در مقابل نیروهای شاه می ایستادند. در آن ایام یک سینما و یک مشروب فروشی مورد حمله مردم قرار گرفت و در خشم انقلابی مردم به آتش کشیده شد.
حتی برادر آرام و سر به راه ما، سید محمد رضا شده بود سر دسته همه. گاه حمید هم در مقابل شلوغی ها دیده می شد؛ البته نه از سر همراهی، بلکه از سر کنجکاوی. اما از درک حال مردم بی خبر بود.
حمید، جوان بود و با کله ای پر از باد.‌ خلاصه کسی شده بود برای خودش! 
یک روز بی بی از دست حمید کلافه شد، حمید رو از خانه بیرون کرد! به او گفت: برو دیگه پسر من نیستی، خسته شدم از بس جواب کاراتو دادم...
برادرش، سید مهدی، می گوید: قبل از انقلاب، گاهی اوقات سید حمید شب ها دیر به خانه بر می گشت. من که برادر بزرگ تر بودم و نیز مادرم، او را مورد سوال قرار می دادیم.
او با اینکه اهل محفل برخی از دوستان ناباب بود، ولی هرگز در آن دوران پیش روی خانواده اش قلدری نکرد، احترام بی بی را نگه می داشت گر چه به نصیحت هایش گوش نمی کرد.
در آن سال ها، جوانان مملکت، خود فروختگی فرهنگی و اقتصادی رژیم پهلوی را شاهد بودند و هویت اسلامی و انسانی خود را از دست رفته می دیدند. 
تا اینکه در پرتو سخنرانی ها و رهنمودهای روشنگرانه ی حضرت امام خمینی (ره) به درک و شعوری تازه از مفهوم دین و مذهب رسیدند.
یک باره کوچه ها و خیابان های شهرهای این کشور با فریادهای مردم پر شد‌. اما سید حمید هنوز از خواب غفلت بیدار نشده بود.
تغییرات کوچکی کرده بود، ولی کماکان همان حمید سابق بود. همان پسر خوش تیپ و خوش گذران و...
در همین دوران اتفاقی افتاد که نور امید را در دلمان روشن کرد. هنوز ویژگی خوبی در درون حمید مشاهده می شد.
صفاتی مثل مردم دوستی و غیرت و لوطی گری در رفتار سید حمید دیده می شد.
یکبار با دوستانش در مکانی که اکنون ایستگاه امام حسین علیه السلام نامیده می شود نشسته بودند. ناگهان یک مغازه ی بقالی در مقابل آن ها آتش گرفت و به سرعت خانه ی صاحب مغازه نیز شروع به سوختن کرد! 
صدای زن و بچه  از داخل خانه به گوش می رسید و هیچ کس جرئت نزدیک شدن به آتش را نداشت.
اتش گرم بود و سوزان. ممکن بود هر کس که اقدامی برای نجات کند، طعمه ی حریق شود.
حمید به محض دیدن این وضعیت نتوانست تحمل کند. و با  شجاعت به درون آتش و به داخل خانه رفت زن و بچه را نجات داد.
تازه مقداری از اثاثیه ی درون مغازه را هم بیرون می آورد، البته خودش هم دچار سوختگی شد.
من آمدم خانه، دیدیم قسمتی از لباس ها و بدنش سوخته است. هر چه می گفتیم نمی گفت سوختگی به خاطر چیست؟ 
تا اینکه بعد ها که دستش خوب شد، برای ما تعریف کرد که چه کاری انجام داده.
می گفت اگر زن و بچه ی آن بیچاره طوری شان می شد من تا اخر عمر خودم را نمی بخشیدم.
فهمیدم روحیه ی جوانمردی و ایثار هنوز در حمید زنده است و این نقطه ی روشنی برای ما بود.
در همه ی این سال ها نا ارام بود. اما حمید از عاق والدین شدن می ترسید. به بی بی قول داد درس بخواند و خواند و دیپلم رشته انسانی گرفت.
بعد از انقلاب درسش را ادامه داد و فوق دیپلم تربیت معلم را در سال ۱۳۵۹ از دانشگاه کرمان گرفت.

 شهادت برادر: 

 به رغم  وضعیت اخلاقی نه‌ چندان خوشایند حمید،  و محمدرضا شخصیت استوار و مومنی داشت و آرام ‌آرام درگیر امور انقلاب شد. 
 او درسش را ادامه داد و پس از گرفتن مدرک دانشگاهی در اداره  کشاورزی مشغول فعالیت شد.  و محمدرضا با همه وجود خود، عمق کلام امام را دریافته بود و از سر آگاهی به فعالیت‌ های ضد رژیم می‌ پرداخت.
 روشنگری‌ های انقلابی او مزدوران خود فرورفته و سرسپرده رژیم شاه را برآشفته کرد، مبارزات او علیه رژیم شاه در مجامع عمومی و محل کار و همه محافل باعث شد که عوامل رژیم شاهنشاهی در محله رحمت آباد رفسنجان، قلب تپنده و بی ‌قرار محمدرضا را در اول آذر ۱۳۵۷ با گلوله هدف قرار دهند!  شاید فریادهای حق ‌طلبانه او را خاموش کنند! 
 نویسنده کتاب انقلاب اسلامی در رفسنجان می‌ نویسد: روز چهارشنبه اول آذر ماه،  حاج ابوالقاسم نصراللهی یکی از دبیران مؤمن رفسنجان بود از زندان آزاد شد. ایشان پس از چهار سال وارد شهر شد و مردم و روحانیون به استقبال او رفتند. جمعیت همراه با ایشان  به راهپیمایی آرام در خیابان‌های شهر پرداختند که به  یک‌باره ماشین‌های پلیس وارد عمل شده و با گلوله ‌های جنگی مردم را متفرق کردند. در این میان یک نفر مجروح شد و محمد رضایی بیست و چهار ساله به ضرب گلوله به شهادت رسید. آیت ‌الله هاشمیان و دیگر علما نیز بازداشت شدند. 
 اما غافل از این‌که خون او که مظلومانه بر زمین ریخت روشن بخش راه دیگر جوانان شد. 
 در آن حال سید محمدرضا تنها شانزده ماه بود که زندگی مشترک خود را با خانم باقری آغاز کرده بود و کودک پنج ماهه داشت.  شهادت سید محمدرضا در آن روزهای تاریک و ظلمانی یکی از بزرگ ‌ترین و سرنوشت‌ سازترین وقایع زندگی سید حمید بود تا او را از خواب سنگین بیدار کند و چشمان او را به سمت فردایی روشن بگشاید. 
 این شهادت مظلومانه سکوت سید حمید را به فردای انقلاب و در ساخت و او را در جای دیگر جوانان پرشور به خیابان‌ها کشاند. 
 اوج این حرکت‌ ها به زیر آوردن مجسمه شاه منحوس از سکوی میدان شهر بود که ابهت پوشالی این مهره بی‌اراده و سرسپرده غرب را فروریخت و با پیروزی انقلاب اسلامی در روز بیستم بهمن سال ۱۳۵۷ به نظام سلطنتی و در کشور آزاد مردان پایان داد. 

 شبی که محمد رضا شهید شد سید حمید با دوست‌هایش رفته بودند بندرعباس! آن هم برای تفریح و خوش ‌گذرانی با سختی به او زنگ زدیم که زودتر بیاید ولی حمید به تشییع جنازه نرسید وقتی رسید مراسم ختم برادرش آغاز شده بود مسجد خیلی شلوغ بود سید حمید ناراحت و منقلب ایستاده بود و بغض عجیبی در گلو داشت. او نه  تنها برادر که هم‌بازی دوران کودکی و نوجوانی ‌اش را از دست داده بود بغض کرده بود اما گریه نمی‌کرد یکی به او گفت حمید بنشین و گریه کن، این‌جوری اذیت می‌شی یک‌باره بغضش ترکید. خیلی گریه کرد خودش را بدجوری می‌زد آمدم جلو گفتم مادر چرا گریه می‌ کنی سرش  را بالا گرفت و گفت:  مگر برادرم کشته نشده نباید گریه کنم با صدای بلند گفتم کشته نه شهید شد. اگر اشتباه رفته بود کشته شده بود چون به راه اسلام رفته شهید شده،  خدا را شکر که شهید شده. حمید دست از گریه برداشت همین طور نگاهم کرد فکر نمی‌کرد این ‌قدر صبر داشته باشم. بد گفت:  مادرم که این طور بگوید، من کی ام؟! 
 بعد رو به همه پسرهایم کردم و گفتم: حالا دیگر نوبت شماست. همه ی شما باید بروید و شهید شوید،  شما که عزیزتر از اولاد جدم رسول الله صلی  الله علیها و اله نیستید؟  اسلام دارد از دست می ‌رود باید آن قدر بروید و مبارزه کنید تا شهید شوید.

 برادرش می‌ گفت:  بی‌بی خود آرام بود. و راضی.  حمید از رفتار مادر ما متعجب بود او  قادر به تحلیل اتفاقات دور و برش نبود خود را درمانده تر از گذشته یافت.
 یادم هست که گاهی ساعت‌ ها می ‌نشست و به گوشه ‌ای خیره می‌شد!  او شدیدا  به فکر فرو می‌ رفت.
 در روایت آمده است که یک ساعت فکر کردن از هفتاد سال عبادت بالاتر است، ما مصداق واقعی آن را در زندگی سید حمید دیدیم.
 شهادت محمدرضا و رفتار بی بی در قبال شهادت فرزند، حمید را بشدت تکان داد او در مقابل یک سؤال بی‌ جواب قرار گرفته بود: براستی چه باوری در اعماق دل بی ‌بی نهفته بود که او را در قبال مرگ فرزند جوانش به آرامش دعوت می ‌کرد!؟

 دعای مستجاب:

 سید حمید فهمید که بی بی صاحب معرفت عجیبی است که او از آن خبر ندارد! این آگاهی سرآغاز فروریختن همه باورهایی شد. او دانست که شناختش از خود و حوادث پیرامونش بسیار کم است.   دیگر نمی ‌توانست مثل گذشته در مقابل انتقادهایی که از او می ‌شد دفاع کند. حمید می‌دانست دچار بحران شده. نقطه همین بحران او را به‌ تنهایی و  به انزوا کشاند. او که فکر می ‌کرد آدم مهمی شده و کسی در مقابل او نمی‌تواند قد علم کند، حالا درمانده و حیران، شاهد شجاعت کسی بود که همواره آن‌ها را بزدل و ترسو می ‌دانست. کسانی که از نزدیک شدن به او تردید داشتند و همین تردید آن‌ ها را از ترس آن ‌ها می ‌دانست. سید حمید، با برادر خود سید محمد  رضا بسیار صمیمی بود و رابطه ای دوستانه داشت. با شهادت سید محمدرضا تحول عجیبی در زندگی او ایجاد شد.  به حدی که زندگی سید حمید زیر و رو شد. وقتی که در اوج خوش‌گذرانی با شهادت و برادر خود رو به‌ رو شد،  تازه فهمید که اوضاع جامعه و اطرافش چگونه است.
 سید تازه فهمیده بود چه کسی را از دست داده زندگی واقعی او از این لحظه شروع شد. یعنی شهادت محمدرضا نقطه ی عطفی در زندگی سید حمید شد. او دوره ی جدیدی را آغاز کرد و راه برادر را ادامه داد. از آن‌ رو سید حمید در راه‌پیمایی‌ها از همه جلوتر بود. دیگر علاقه ی  خاصی به سخنرانی ‌های مذهبی و سیاسی نشان می ‌داد و در مجالس سخنرانی علیه شاه شرکت می‌ کرد.
 شخصیت او کاملاً عوض شد. خون برادر در رگ ‌های او می‌ جوشید. حالا دیگر به پخش اعلامیه علیه رژیم  می ‌پرداخت!

او  وارد صحنه مبارزاتی شد. در آن زمان حمید  با چند تن از دوستان خود فعالیت سیاسی را آغاز کردند.  آن‌ها مقالاتی تحت عنوان ندای حق چاپ و بخش می ‌کردند.
 حمید بعد از شهادت سید محمدرضا اراده کرده بود که خوب شود که شد. همه به این خوب بودن و خوب ‌تر شد اعتراف می‌ کردند. 
 هر چند شهادت برادر،  تاثیر عمیقی بر سید حمید گذاشت و پای او را به صحنه ‌های انقلاب باز کرد،  اما هنوز تا نقطه ایده‌ آل فاصله داشت و بعضاً با دوستان سابقش رفت‌ و آمد می ‌کرد. 

چندین بار هم از طرف شهربانی مورد پیگرد قرار گرفت. این‌ گونه بود که نارسایی در لیست مجاهدین راه انقلاب ثبت شد. اما من به نکته مهم‌تری اعتقاد داشته و دارم. آنچه زندگی سید حمید را دست‌ خوش تغییرات وسیع قرارداد دعاهای مادر بود.
 مادری از نسل ائمه ی معصومین علیها السلام  که پاکی و ایمان را از اجداد طاهرین خود آموخته بود. او همیشه سید حمید را دعا می ‌کرد.  بعد از شهادت برادر، دعای مادر مستجاب شد.
 در ماه‌ های آخر عمر رژیم شاه، سید حمید می‌ آمد و در جمع مردم، اعلامیه‌ های امام را می ‌گذاشت لای کتاب ‌های کتابخانه و بین بچه ‌های مدرسه ‌ای توزیع می ‌کرد.  ساواک چند بار برای تحقیق به سراغ او آمد که چیزی دستگیرشان نشد و رفتند. علاقه  ی او به امام در ایام پیروزی انقلاب خیلی بیشتر شد.  طوری که حضرت امام هر چه می ‌گفت،  بی‌ چون‌ و چرا اطاعت می‌ کرد. 


 نام کتاب: پابرهنه در وادی مقدس

 نویسنده کتاب:  گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب:  سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۸:۳۴ - ۱۳۹۹/۳/۲۲
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • خلاقیتزندگینامه شهداء
    خلاقیت
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  •  بیت المالزندگینامه شهداء
     بیت المال
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • دهلاویه زندگینامه شهداء
    دهلاویه 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::