شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
کد مطلب: ۷۰۰۲

سلام بر ابراهیم
زندگینامه شهداء

سلام بر ابراهیم

::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
وقتی تصمیم گرفتیم کاری در مورد آقا ابراهیم انجام دهیم، تمام تلاش خودمان را انجام دادیم تا با کمک خدا بهترین کار انجام گیرد...

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی 

سلام بر ابراهیم: 

وقتی تصمیم گرفتیم کاری در مورد آقا ابراهیم انجام دهیم، تمام تلاش خودمان را انجام دادیم تا با کمک خدا بهترین کار انجام گیرد.
هر چند می دانیم این مجموعه قطره ای از دریای کمالات و بزرگوارهای اقا ابراهیم را نیز ترسیم نکرده.
اما در ابتدا از خدا تشکر کردم. چون مرا با این بنده پاک و خالص خودش آشنا نمود.
همچنین خدا را شکر کردم که برای این کار انتخابم نمود. من در این مدت تغییرات عجیبی را در زندگی خودم حس کردم! 
نزدیک به دو سال تلاش، شصت مصاحبه، چندین سفر کاری و چندین بار تنظیم متن و ... انجام شد. دوست داشتم نام مناسبی که با روحیات ابراهیم هماهنگ باشد برای کتاب پیدا کنم.
حاج حسین را دیدم. پرسیدم: چه نامی برای این کتاب پیشنهاد می کنید؟ 
ایشان گفتند: اذان چون. چون بسیاری از بچه ها ی جنگ، ابراهیم را به اذان ها یش می شناختند، به آن اذان ها ی عجیبش! 
یکی دیگر از بچه ها جمله شهید ابراهیم حسامی را گفت: شهید حسامی به ابراهیم می گفت: عارف پهلوان.
اما در ذهن خودم نام مجموعه را معحزه اذان انتخاب کردم.
شب بود که به این موضوعات فکر می کردم.
قرآنی کنار میز بود. توجهم به آن جلب شد. قرآن را برداشتم. در دلم گفتم: خدایا، این کار برای بنده صالح و گمنام تو بوده، می خوام در مورد نام این مجموعه نظر قرآن را جویا شوم! 
بعد به خدای خود گفتم: تا اینجای کار همه اش لطف شما بوده، من نه ابراهیم را دیده بودم، نه سن و سالم می خورد که به جبهه بروم. اما همه گونه محبت خود را شامل ما کردی تا این مجموعه تهیه شد. خدایا من نه استخاره بلد هستم نه می توانم مفهوم ایات را درست برداشت کنم.
بعد بسم الله گفتم. سوره حمد را خواندم و قرآن را باز کردم. ان را روی میز گذاشتم.
صفحه ای که باز شده بود را با دقت نگاه کردم. با دیدن ایات بالای صفحه رنگ از چهره ام پرید! 
سرم داغ شده بود، بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد. در بالای صفحه ایات ۱۰۹ به بعد سوره صافات جلوه گری می کرد که می فرماید: 

سلام بر ابراهیم 
اینگونه نیکوکاران را جزا می دهیم
به درستی که او از بندگان مومن ما بود

شهیدان زنده اند
مصطفی صفار هرندی و...

این حرف ما نیست. قرآن می گوید شهدا زنده اند. شهدا شاهدان این عالمند و بهتر از زمان حیات ظاهری خود، از پس پرده خبر دارند! .
در دوران جمع اوری خاطرات برای این کتاب، بارها دست عنایت خدا و حمایت های اقا ابراهیم را مشاهده کردیم! بارها خودش امد و گفت: برای مصاحبه به سراغ چه کسی بروید!! 
اما بیشترین حضور اقا ابراهیم و دیگر شهدا را در حوادث سخت روزگار شاهد بودیم.
این حضور، در حوادث و فتنه هائی که در سال های پس از جنگ پیش امد به خوبی حس می شد.
در تیرماه سال ۱۳۷۸ فتنه ای رخ داد که دشمنان نظام بسیار به آن دل خوش کردند! اما خدا خواست که سر انجامی شوم، نصیب فتنه گران شود.
در شب اولی که این فتنه به راه افتاد و زمانی که هنوز کسی از شروع در گیری ها خبر نداشت، در عالم رویا سردار شهید محمد بروجردی را دیدیم! ایشان همه بچه های مسجد را جمع کرده بود و آن ها را سر یکی از چهار راه های تهران برد!

درست مثل زمانی که حضرت امام وارد ایران شد. در روز ۱۲ بهمن هم مسئولیت انتظامات با ایشان بود.

من هم با بچه های مسجد در کنار برادر بروجردی حضور داشتم. یکدفعه دیدم که ابراهیم هادی و جواد افراسیابی و رضا و بقیه دوستان شهید ما به کنار برادر بروحردی امدند! 

خیلی خوشحال شدم. می خواستم به سمت ان ها بروم، اما دیدم که برادر بروجردی، برگه ای در دست دارد و مثل زمان عملیات، مشغول تقسیم نیروها در مناطق مختلف تهران است! 
او همه نیروهایش از جمله ابراهیم را در مناطق مختلف اطراف دانشگاه تهران پخش کرد! 
صبح روز بعد خیلی به این رویا فکر کردم. یعنی چه تعبیری داشت؟! 
تا اینکه رفقای ما تماس گرفتند و خبر درگیری در اطراف دانشگاه تهران و حادثه کوی دانشگاه را اعلام کردند! 
تا این خبر را شنیدم، بلافاصله به یاد رویای شب قبل خودم افتادم.
فتنه ۷۸ خیلی سریع به پایان رسید. مردم با یک تجمع مردمی در ۲۳ تیرماه، خط بطلانی بر همه فتنه گرها کشیدند.
در ان روز بود که علی نصرالله را دیدم. با ان حال خراب آمده بود در راهپیمایی شرکت کند.
گفتم: حاج علی، تمام این فتنه را شهدا جمع کردند.
حاج علی برگشت و گفت: مگه غیر اینه؟! مطمئن باش کار خود شهدا بوده.

این تذهبون 
خانم رسولی...

در دوران دفاع مقدس با همسرم راهی جبهه شدیم. شوهرم در گروه شهید اندرزگو و من امدادگر بیمارستان گیلان غرب بودم.
ابراهیم هادی را اولین بار در آنجا دیدم‌ یکبار که پیکر چند شهید را به بیمارستان آوردند، برادر هادی امد و گفت: شما خانم ها جلو نیایید! پیکر شهدا متلاشی شده و باید آن ها را شناسایی کنم.
بعد ها چند بار نوای ملکوتی ایشان را شنیدم: صدای بسیار زیبائی داشت. وقتی مشغول دعا می شد، حال و هوای همه تغییر می کرد.
من دیده بودم که بسیجی ها عاشق ابراهیم بودند و همیشه در اطراف او پر از نیروهای رزمنده بود.
تا اینکه در اواخر سال ۱۳۶۰ آن ها به جنوب رفتند و من هم به تهران برگشتم. چند سال بعد داشتم از خیابان ۱۷ شهریور عبور می کردیم که یکباره تصویر آقا ابراهیم را روی دیوار دیدم! من نمی دانستم که ایشان شهید و مفقود شده! از ان زمان، هر شب جمعه به نیت ایشان و دیگر شهدا دو رکعت نماز می خوانم.

تا اینکه در سال ۱۳۸۸ و در ایام ماجرای فتنه، یک شب اتفاق عجیبی افتاد. در عالم رویا دیدم. که اقا ابراهیم با چهره ای بسیار نورانی و زیبا، روی یک تپه سر سبز ایستاده! پشت سر او هم درختانی زیبا قرار داشت. 
بعد متوجه شدم که دو نفر دوستان ایشان که آن ها را هم می شناختم، در پائین تپه مشغول دست و پا زدن در یک باتلاق هستند! 
آن ها می خواستند به جائی بروند، اما هر چه دست و پا می زدند بیشتر در باتلاق فرو می رفتند! ابراهیم رو به آن ها کرد و فریاد زد و این ایه را خواند: 
این تذهبون (به کجا می روید) ؟! اما ان ها اعتنائی نکردند! 
روز بعد خیلی به این ماجرا فکر کردم. این خواب چه تعبیری داشت!؟ 
پسرم از دانشگاه به خانه امد. بعد با خوشحالی به سمت من امد و گفت: مادر، یک هدیه برایت گرفته ام! 
بعد هم کتابی را در دست گرفت و گفت: کتاب شهید ابراهیم هادی چاپ شده ...
به محض اینکه عکس جلد کتاب را دیدم رنگ از صورتم پرید! 
پسرم ترسید و گفت: مادر چی شد؟ من فکر می کردم خوشحال می شی؟! 
جلو آمدم و گفتم: ببینم این کتاب رو ...
من دقیقا همین صحنه روی جلد را دیشب دیده بودم! ابراهیم را درست در همین حالت دیدم! 

بعد مشغول مطالعه کتاب شدم. وقتی که فهمیدم خواب من رویای صادقه بوده، از طریق همسرم به یکی از بسیجیان ان سال ها زنگ زدیم. از او پرسیدم که از آن دو نفر که من در خواب دیده بودم خبری داری؟ 
خلاصه بعد از تحقیق فهمیدیم که آن دو نفر، با همه ی سابقه جبهه و مجاهدت، از حامیان سران فتنه شده و در مقابل رهبر انقلاب موضع گیری دارند! 
هر چه خواب دیدن حجت شرعی نیست، اما وظیفه دانستم که با ان ها تماس بگیرم و ماجرای آن خواب را تعریف کنم.
خدا رو شکر، همین رویا اثر بخش بود. ابراهیم، بار دیگر، هادی دوستانش شد و...


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۲۲:۴۹ - ۱۳۹۹/۲/۲
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • شکار کرکس ها رهسپاریم با ولایت تا شهادت
    شکار کرکس ها 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  •  دعای ندبهزندگینامه شهداء
     دعای ندبه
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • بسیجزندگینامه شهداء
    بسیج
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::