یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۹
کد مطلب: ۶۹۲۲

غروب خونین 
زندگینامه شهداء

غروب خونین 

::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
... با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدند!؟ در حالی که سرش را به سختی بالا می آورد گفت: فکر نمی کنم کسی غیر از ما زنده باشه! ...

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی: 

غروب خونین/علی نصرالله: 

عصر روز جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۶۱ برای من خیلی دلگیر تر بود. بچه های اطلاعات به سنگرشان رفتند.
من دوباره با دوربین نگاه کردم. نزدیک غروب احساس کردم از دور چیزی در حال حرکت است! 
با دقت بیشتری نگاه کردم. کاملا مشخص بود که سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند. در راه مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند. آن ها زخمی و خسته بودند. معلوم بود که از همان محل کانال می آیند.
فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم. با آن ها رفتیم‌ روی بلندی. به بچه ها هم گفتم تیراندازی نکنید. 
میان سرخی غروب، بلاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند.
به محض رسیدن به سمت آن ها دویدیم و پرسیدیم: از کجا می آیید؟ حال حرف زدن نداشتند، یکی از آن ها آب خواست. سریع قمقمه را به او دادم. دیگری از شدت ضعف و گرسنگی بدنش می لرزید. آن یکی تمام بدنش غرق خون بود، کمی که به حال آمدند گفتند: از بچه های کمیل هستیم.
با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدند!؟ در حالی که سرش را به سختی بالا می آورد گفت: فکر نمی کنم کسی غیر از ما زنده باشه! هول شدم و دوباره و با تعجب پرسیدم: این پنج روز، چطور مقاومت کردید!؟
حال حرف زدن نداشت. کمی مکث کرد و دهانش که خالی شد گفت: ما این دو روز اخیر، زیر جنازه ها مخفی بودیم. اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشت! 
دوباره نفسی تازه کرد و به آرامی گفت: عجب ادمی بود! یک طرف آر پی جی می زد، یک طرف با تیر بار شلیک می کرد. عجب قدرتی داشت. دیگری پرید توی حرفش و گفت: همه شهدا رو در انتهای کانال کنار هم چیده بود. آذوقه و آب رو تقسیم می کرد، به مجروح ها می رسید، اصلا این پسر خستگی نداشت! 
گفتم: مگه فرماندها و معاون های گردان شهید نشدند! پس از کی داری حرف می زنی؟! 
گفت: جوانی بود که نمی شناختمش. موهایش کوتاه بود. شلوار کردی پاش بود.
دیگری گفت: روز اول هم یه چفیه عربی دور گردنش بود. چه صدای قشنگی هم داشت. برای ما مداحی می کرد و روحیه می داد و....
داشت روح از بدنم خارج می شد، سرم داغ شد. آب دهانم را فرو دادم. این ها مشخصات ابراهیم بود.
با نگرانی نشستم و دستانش را گرفتم. با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم: آقا ابرام رو می گی درسته!؟ الان کجاست!؟
یکی دیگر از آن ها گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتیش می ریخت زنده بود. بعد به ما گفت: عراق نیروهایش رو برده عقب. حتما می خواد آتیش سنگین بریزه.
شما هم اگر حال دارید تا این اطراف خلوته برید عقب. خودش هم رفت به مجروح ها برسه. ما هم آمدیم عقب.
دیگری گفت: من دیدم که زدنش. با همان انفجارهای اول افتاد روی زمین. بی اختیار بدنم سست شد و اشک از چشمانم جاری شد. شانه هایم مرتب تکان می خورد.
دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم. سرم را روی خاک گذاشتم و گریه می کردم. تمام خاطراتی که با ابراهیم داشتم در ذهنم مرور می شد. از گود زور خانه تا گیلان غرب و....
بوی شدید باروت و صدای انفجار با هم آمیخته شد. رفتم لب خاکریز، می خواستم به سمت کانال حرکت کنم.
یکی از بچه ها جلوی من ایستاد و گفت: چکار می کنی؟ با رفتن تو که ابراهیم برنمی گرده. نگاه کن چه آتیشی می ریزن.
آن شب همه ما را از فکه به عقب منتقل کردند. همه بچه ها حال و روز من را داشتند.
خیلی ها رفقایشان را جا گذاشته بودند. وقتی وارد دو کوهه شدیم صدای حاج صادق آهنگران در حال پخش بود که می گفت: ای از سفر برگشتگان کو شهیدانتان، کو شهیدانتان. 

صدای گریه بچه ها بیشتر شد. خبر شهادت و مفقود شدن ابراهیم خیلی سریع بین بچه ها پخش شد.
یکی از رزمنده ها که همراه پسرش در جبهه بود. پیش من آمد. با ناراحتی گفت: همه داغدار ابراهیم هستیم. به خدا اگر پسرم شهید می شد، اینقدر ناراحت نمی شدم. هیچکس نمی دونه ابراهیم چه انسان بزرگی بود.
روز بعد همه بچه های لشکر را به مرخصی فرستادند و ما هم آمدیم تهران‌. هیچکس جرات نداشت خبر شهادت ابراهیم را اعلام کند. اما چند روز بعد زمزمه مفقود شدنش همه جا پیچید! 

اوج مظلومیت/مهدی رمضانی: 

با اینکه سن من زیاد نبود اما خدا لطف کرد تا با بهترین بندگانش در گردان کمیل همراه باشم. ما در شب شروع عملیات تا کانال سوم رفتیم. این کانال کوچیک بود و تقریبا یک متر ارتفاع داشت. برخلاف کانال دوم که بزرگ و پر از موانع بود.
آن شب همه بچه ها به سمت کانال دوم برگشتند. کانالی که بعد ها به نام کانال کمیل معروف شد. من به همراه دیگر نیروها پنج روز را در این کانال سپری کردم.
از صبح روز بعد، تک تیر اندازان عراقی هر جنبنده ای را هدف قرار می دادند. ما در آن روزهای محاصره، دوران عجیبی را سپری کردیم. 
یادم هست که ابراهیم هادی، با آن قدرت بدنی و با آن صلابت، کانال را سر پا نگه داشته بود! 
فرمانده و معاون گردان ما شهید و مجروح شدند. برای همین تنها کسی که نیروها را مدیریت می کرد ابراهیم بود.
او نیروها را تقسیم کرد. هر سه نفر را یک گروه و هر گروه را با فاصله، در نقطه ای از کانال مستقر نمود. 
یک نفر روی لبه ی کانال بود و اوضاع را مراقبت می کرد. دو نفر دیگر هم در داخل کانال در کنار او بودند.
انتهای کانال یک انحنا داشت، ابراهیم و چند نفر دیگر، شهدا را به آنجا منتقل کردند تا از دید بچه ها دور باشند. محروحین را هم به گوشه ای از کانال برد تا زیر اتش نباشند.
ابراهیم در آن روزها با ندای اذان، بچه ها را برای نماز آماده می کرد. ما در آن شرایط سخت، در هر سه وعده نماز جماعت برگزار می کردیم! ابراهیم با این کارها به ما روحیه می داد و همه نیروها را به آینده امیدوار می کرد.
دو روز بعد از شروع عملیات، و بعد از پایان ناموفق مرحله دوم، تلاش بچه ها بیشتر شد! می خواستیم راهی را برای خروج از این بن بست پیدا کنیم. در آخرین تماسی که با لشکر داشتیم، سردار شهید حاجی پور با ناراحتی گفت: هیچ کاری نمی توانیم انجام دهیم، اگر می توانید به هر طریق ممکن عقب بیائید.
پنجشنبه ۲۱ بهمن بود که از روبرو و پشت سر ما، صدای تانک و نفربر بیشتر شد! 
بچه ها روی دیواره کانال را کنده و حالت پله ایجاد کردند.
برخی فکر کردند نیروی کمکی برای ما آمده، اما نه، محاصره ما تنگتر شده بود! 
کماندوهای عراقی تحت پوشش تانک ها جلو آمدند. آن ها فهمیده بودند که در این دشت، فقط داخل این کانال نیرو مانده! 
یادم هست که یک نوجوان به نام شهید سید جعفر طاهری قبضه آر پی جی را برداشت و از پله ها بالا رفت و با یک شلیک دقیق، تانک دشمن را زد. همین باعث شد که آن ها کمی عقب نشینی کنند.
بچه ها هم با شلیک پیاپی خود چند نفر از کماندوهای عراقی را کشتند و چند نفر از نیروهائی که خیلی جلو آمده بودند را اسیر گرفتند.
در آن شرایط سخت، حالا پنج اسیر هم به جمع ما اضافه شد! 
نبود آب و غذا همه ما را کلافه کرده بود.
بیشتر نیروها بی رمق و خسته در گوشه و کنار کانال افتاده بودند.
تانک هائی که از کانال فاصله گرفتند، بلند گوهای  خود را روشن کردند! فردی که معلوم بود از منافقین است شروع به صحبت کرد و گفت: ایرانی ها، بیائید تسلیم شوید، کاری با شما نداریم، آب خنک و غذا برای شما آماده است، بیائید... و همینطور ما را به اسیر شدن تشویق می کرد.
تشنگی و گرسنگی امان همه را بریده بود‌. چند نفر از بچه ها گفتند: بیائید برویم تسلیم شویم، ما وظیفه خودمان را انجام دادیم، دیگر هیچ امیدی به نجات ما نیست.
یکی از همان نوجوان بسیجی گفت: اگر امروز اسیر شدیم و تلویزیون عراق ما را نشان داد و حضرت امام ما را ببیند و ناراحت بشود چه کار کنیم؟ مگر ما نیامدیم که دل امام را شاد کنیم؟
همین صحبت باعث شد که کسی خود را تسلیم نکند. ابراهیم وقتی نظر بچه ها را فهمید خوشحال شد و گفت: پس باید هر چه مهمات و آذوقه داریم جمع کنیم و بین نیروها تقسیم کنیم.
هر چه آب و غذا مانده بود را به ابراهیم تحویل دادیم. او به هر پنج نفر یک قمقمه آب و کمی غذا داد. به آن پنج اسیر عراقی هم هر کدام یک قمقمه آب داد!! 
برخی از بچه ها از این کار ناراحت شدند، اما ابراهیم گفت: آن ها مهمان ما هستند.
مهمات ها را هم جمع کردیم و در اختیار افراد سالم دادیم تا بتوانند نگهبانی بدهند.
سحر روز بعد یعنی ۲۲ بهمن، تانک های دشمن کمی عقب رفتند! 
تعدادی از بچه ها از فرصت استفاده کرده و در دسته های چند نفره به عقب رفتند، اما برخی از ان ها به اشتباه روی مین رفتند و.....
ساعتی بعد حجم آتش دشمن خیلی زیادتر شد. دیگر هیچکس نمی توانست کاری انجام دهد.
عصر ۲۲ بهمن، کماندوهای دشمن پس از گلوله باران شدید کانال، خودشان را به ما رساندند! یکدفعه دیدیم که لوله اسلحه عراقی ها را بالای کانال به طرف ما گرفته شد! 
یک افسر عراقی از مسیر پله ای که بچه ها ساخته بودند وارد کانال شد. یک سرباز هم پشت سرش بود.
به اولین مجروح ما یک لگد زد. وقتی فهمید که او زنده است، به سرباز گفت: شلیک کن.
سرباز هم با تیر زد و مجروح ما به شهادت رسید. مجروح بعدی یک نوجوان معصوم بود که افسر بعثی با لگد به صورت او زد! بعد به سرباز گفت: بزن. 

سرباز امتناع کرد و شلیک نکرد! افسر عراقی در حضور ما سر او داد زد. اما سرباز عقب رفت و حاضر به شلیک نشد! 
افسر هم اسلحه کلت خودش را بیرون آورد و گلوله ای به صورت او زد. 
سرباز عراقی در کنار شهدای ما به زمین افتاد! افسر عراقی هم سریع از کانال بیرون رفت! بعد به نیروها یش دستور شلیک داد و....
دقایقی بعد عراقی ها، با این تصور که همه افراد داخل کانال شهید شده اند، برگشتند. دیگر صدای تیراندازی نمی آمد.
با غروب آفتاب سکوت عجیبی در فکه ایجاد شد! 
من و چندین نفر دیگر که در میان شهدا، زنده مانده بودیم از جا بلند شدیم. کمی به اطراف نگاه کردیم. کسی آنجا نبود. بیشتر آن ها که زنده بودند جراحت داشتند. هوا کاملا تاریک بود که حرکت خودمان را آغاز کردیم و قبل از روشن شدن هوا خودمان را به نیروهای خودی رساندیم و...

فراق/عباس هادی: 

یک ماه از مفقود شدن ابراهیم می گذشت. هیچکدام از رفقای ابراهیم حال و روز خوبی نداشتند.
هر جا جمع می شدیم از ابراهیم می گفتیم و اشک می ریختیم. برای دیدن یکی از بچه ها به بیمارستان رفتیم. رضا گودینی هم انجا بود. وقتی رضا را دیدم انگار که داغ دلش تازه شده، بلند بلند گریه می کرد.
بعد گفت: بچه ها، دنیا بدون ابراهیم برای من جای زندگی نیست! مطمئن باشید من در اولین عملیات شهید می شم! 
یکی دیگر از بچه ها گفت: ما نفهمیدیم ابراهیم که بود. او بنده خالص خدا بود‌. بین ما آمد و مدتی با او زندگی کردیم تا بفهمیم معنی بنده خدا بودن چیست.
دیگری گفت: ابراهیم به تمام معنا یک پهلوان بود، یک عارف پهلوان.

پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هر چه مادر از ما می پرسید: چرا ابراهیم مرخصی نمی آید، با بهانه های مختلف بحث را عوض می کردیم! 
ما می گفتیم: الان عملیاته، فعلا نمی تونه بیاد و ... خلاصه هر روز چیزی می گفتیم.
تا اینکه یکبار مادر آمده بود داخل اتاق.
روبروی عکس ابراهیم نشسته و اشک می ریخت! جلو آمدم. گفتم: مادر چی شده!؟ 
گفت: من بوی ابراهیم رو حس می کنم! ابراهیم الان توی این اتاقه! همینجاست و...
وقتی گریه اش کمتر شد گفت: من مطمئن هستم که ابراهیم شهید شده.
مادر ادامه داد: ابراهیم دفعه اخر خیلی فرق کرده بود، هر چه گفتم: بیا بریم خواستگاری، می خوام دامادت کنم، اما او می گفت: نه مادر، من مطمئنم که بر نمی گردم. نمی خوام چشم گریانی گوشه خانه منتظر من باشه! 
چند روز بعد دوباره جلوی عکس ابراهیم ایستاده بود و گریه می کرد. ما بالاخره مجبور شدیم دایی را بیاوریم تا به مادر حقیقت را بگوید.
آن روز حال مادر به هم خورد. ناراحتی قلبی او شدیدتر شد و در سی سی یو بیمارستان بستری شد! 
سال های بعد وقتی مادر را به بهشت زهرا سلام الله علیها می بردیم بیشتر دوست داشت به قطعه چهل و چهار برود.
به یاد ابراهیم کنار قبر شهدای گمنام می نشست.
هر چند گریه برای او بد بود. اما عقده دلش را آنجا باز می کرد و حرف دلش را با شهدای گمنام می گفت.

اسارت/امیر منجر: 

از خبر مفقود شدن ابراهیم یک هفته گذشت. قبل از ظهر آمدم جلوی مسجد، جعفر جنگروی هم انجا بود. خیلی ناراحت و به هم ریخته. هیچکس این خبر را باور نمی کرد.
مصطفی هم امد و داشتیم در مورد ابراهیم صحبت می کردیم. یکدفعه محمد آقا تراشکار جلو آمد. بی خبر از همه جا گفت: بچه ها شما کسی رو به اسم ابراهیم هادی می شناسید؟! 
بنده خدا همه ما ساکت شدیم با تعجب به همدیگر نگاه کردیم. امدیم جلو و گفتیم: چی شده؟! چه می گی؟! 
بنده خدا خیلی هول شد. گفت: هیچی بابا، برادر خانم من چند ماهه که مفقود شده، من هر شب ساعت دوازده رادیو بغداد رو گوش می کنم. عراق اسم اسیر ها رو آخر شب ها اعلام می کنه! 
دیشب گوش می کردم، یکدفعه مجری رادیو عراق که فارسی حرف می زد برنامه اش را قطع کرد و موزیک پخش کرد. بعد هم با خوشحالی اعلام کرد: در این عملیات ابراهیم هادی از فرماندهان ایرانی در جبهه غرب، به اسارت نیروهای ما در آمده.
داشتیم بال در می آوردیم! همه ما از اینکه ابراهیم زنده است خیلی خوشحال شدیم.
نمی دانستم چه کار کنیم. دست و پایمان را گم کردیم.
سریع رفتیم سراغ دیگر بچه ها، حاج علی صادقی با صلیب سرخ نامه نگاری کرد.
رضا هوریا رفت خانه اقا ابراهیم و به برادرش خبر داد. همه بچه ها از زنده بودن ابراهیم خوشحال شدند.

مدتی بعد از طریق صلیب سرخ جواب نامه رسید.
در جواب نامه آمده بود که: من ابراهیم هادی پانرده ساله اعزامی از نجف آباد اصفهان هستم.
فکر کنم شما هم مثل عراقی ها مرا با یکی از فرماندهان غرب کشور اشتباه گرفته اید! 
هر چند جواب نامه امد، ولی بسیاری از رفقا تا آزادی اسرا منتظر بازگشت ابراهیم بودند.
بچه ها در هیئت هر وقت اسم ابراهیم می امد روضه حضرت زهرا سلام الله علیها می خواندند و صدای گریه ها بلند می شد.


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۴:۱۰ - ۱۳۹۹/۱/۱۰
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه