دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
کد مطلب: ۶۸۱۵

روز های آخر 
زندگینامه شهداء

روز های آخر 

::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
گفت: امشب چقدر چشم های منتظر را خوشحال کردیم، مادر هر کدام از این شهدا سر قبر فرزندش برود، ثوابش برای ما هم هست.

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی: 

روز های آخر/ علی صادقی. علی مقدم: 

آخر اذرماه بود. با ابراهیم برگشتیم تهران. در عین خستگی خیلی خوشحال بود.
می گفت: هیچ شهید یا مجروحی در منطقه دشمن نبود، هر چه بود آوردیم. بعد گفت: امشب چقدر چشم های منتظر را خوشحال کردیم، مادر هر کدام از این شهدا سر قبر فرزندش برود، ثوابش برای ما هم هست.
من بلافاصله از موقعیت استفاده کردم و گفتم: آقا ابرام پس چرا خودت دعا می کنی که گمنام باشی!؟ 
منتظر این سوال نبود. لحظه ای سکوت کرد و گفت: من مادرم رو آماده کردم، گفتم منتظر من نباشه، حتی گفتم دعا کنه که گمنام شهید بشم! ولی باز جوابی را که می خواستم نگفت.
چند هفته ای با ابراهیم در تهران ماندیم. بعد از عملیات و مریضی ابراهیم، هر شب بچه ها پیش ابراهیم هستند. هر جا ابراهیم باشد آنجا پر از بچه های هیئتی و رزمنده است.

دی ماه بود. حال و هوای ابراهیم خیلی با قبل فرق کرده. دیگر از آن حرف های عوامانه و شوخی ها کمتر دیده می شد! 
اکثر بچه ها او را شیخ صدا می زنند.
ابراهیم محاسنش را کوتاه کرده. اما با این حال، نورانیت چهره اش مثل قبل است. آرزوی شهادت که آرزوی همه بچه ها بود، برای ابراهیم حالت دیگری داشت.

در تاریکی شب با هم قدم می زدیم. پرسیدم: آرزوی شما شهادته، درسته؟! 
خندید بعد از چند لحظه سکوت گفت: شهادت ذره ای از آرزوی من است، 
من می خواهم چیزی از من نماند. مثل ارباب بی کفن حسین علیه السلام قطعه قطعه شوم. اصلا دوست ندارم جنازه ام برگردد. دلم می خواهد گمنام بمانم.
دلیل این حرفش را قبلا شنیده بودم. می گفت: چون مادر سادات قبر ندارد، نمی خواهم مزار داشته باشم.
بعد رفتیم زور خانه، همه بچه ها را برای ناهار فردا دعوت کرد.
فردا ظهر رفتیم منزلشان. قبل ناهار نماز جماعت برگزار شد. ابراهیم را فرستادیم جلو، در نماز حالت عجیبی داشت. انگار که در این دنیا نبود! تمام وجودش در ملکوت سیر می کرد! 
بعد از نماز با صدای زیبا دعای فرج را زمزمه کرد. یکی از رفقا برگشت به من گفت: ابراهیم خیلی عجیب شده، تا حالا ندیده بودم اینطور در نماز اشک بریزه!
در هیئت، توسل ابراهیم به حضرت صدیقه طاهره السلام علیها بود. در ادامه می گفت: به یاد همه شهدای گمنام که مثل مادر سادات قبر و نشانی ندارند، همیشه در هیئت از جبهه ها و رزمنده یاد می کرد.

اواسط بهمن بود. ساعت نه شب، یکی تو کوچه داد زد: حاج علی خونه ای!؟ آمدم لب پنجره. ابراهیم و علی نصرالله با موتور داخل کوچه بودند، خوشحال شدم و آمدم دم در.
ابراهیم و بعد هم علی را بغل کردم و بوسیدم. داخل خانه آمدیم.
هوا خیلی سرد بود. من تنها بودم. گفتم: شام خوردید؟ ابراهیم گفت: نه، زحمت نکش.
گفتم: تعارف نکن، تخم مرغ درست کنم. بعد هم شام مختصری را آماده کردم.
گفتم: امشب بچه هام نیستند، اگر کاری ندارید همین جا بمانید، کرسی هم به راهه.
ابراهیم هم قبول کرد. بعد با خنده گفتم: داش ابرام توی این سرما با شلوار کردی راه می ری!؟ 
سردت نمی شه!؟ 
او هم خندید و گفت: نه، آخه چهار تا شلوار پام کردم! 
بعد سه تا از شلوارها را در آورد و رفت زیر کرسی! من هم با علی شروع به صحبت کردم.
نفهمیدم ابراهیم خوابش برد یا نه، اما یکدفعه از جا پرید و به صورتم نگاه کرد و بی مقدمه گفت: حاج علی، جان من راست بگو! تو چهره من شهادت می بینی؟! 
توقع این سوال را نداشتم. چند لحظه ای به صورت ابراهیم نگاه کردم و با آرامش گفتم: بعضی از بچه ها موقع شهادت حالت عجیبی دارند، اما ابرام جون، تو همیشه این حالت  رو داری! 
سکوت فضای اتاق را گرفت. ابراهیم بلند شد به علی گفت: پاشو، باید سریع حرکت کنیم. با تعجب گفتم: آقا ابرام کجا!؟ 
گفت: باید سریع بریم مسجد. بعد شلوارهایش را پوشید و با علی راه افتادند.

فکه آخرین میعاد/علی نصرالله: 

نیمه شب بود که آمدیم مسجد. ابراهیم با بچه ها خداحافظی کرد. بعد هم رفت خانه. از مادر و خانواده اش هم خداحافظی کرد. از مادر خواهش کرد برای شهادتش دعا کند. صبح زود هم راهی منطقه شدیم.
ابراهیم کمتر حرف می زد. بیشتر مشغول ذکر یا قرآن بود. رسیدیم اردوگاه لشکر در شمال فکه. گردان ها مشغول مانور عملیاتی بودند. بچه ها با شنیدن بازگشت ابراهیم خیلی خوشحال شدند. همه به دیدنش می آمدند. یک لحظه چادر خالی نمی شد.
حاج حسین هم امد. از اینکه ابراهیم را می دید خیلی خوشحال بود. بعد از سلام و احوالپرسی، ابراهیم پرسید: حاج حسین بچه ها همه مشغول شدند، خبریه؟ 
حاجی هم گفت: فردا حرکت می کنیم برای عملیات. اگه با ما بیائی خیلی خوشحال می شیم.
حاجی ادامه داد: برای عملیات جدید باید بچه های اطلاعات و عملیات داشته باشه.
بعد لیستی را گذاشت جلوی ابراهیم و گفت: نظرت در مورد این بچه ها چیه؟ ابراهیم لیست را نگاه کرد و یکی یکی نظر داد. بعد پرسید: خب حاجی، الان وضعیت ارایش نیروها چه طوریه؟ 
حاجی هم گفت: الان نیروها به چند سپاه تقسیم شدند. هر چند لشکر یک سپاه را تشکیل می دهد.
حاج همت شده مسئول سپاه یازده قدر. لشکر ۲۷ هم تحت پوشش این سپاهه، کار اطلاعات یازده قدر را هم به ما سپردند.
عصر همان روز ابراهیم حنا بست. موهای سرش را هم کوتاه و ریش هایش را مرتب کرد. چهره زیبای او ملکوتی تر شده بود.
غروب به یکی از دیدگاه های منطقه رفتیم. ابراهیم با دوربین مخصوص، منطقه عملیاتی را مشاهده می کرد. یک سری مطالب را هم روی کاغذ می نوشت.
تعدادی از بچه ها به دیدگاه آمدند و مرتب می گفتند: اقا زود باش! ما هم می خواهیم ببینیم! 
ابراهیم که عصبانی شده بود داد زد: مگه اینجا سینماست؟! ما برای فردا باید دنبال راهکار باشیم، باید مسیر حرکت رو مشخص کنیم.
بعد با عصبانیت انجا را ترک کرد.
می گفت: دلم خیلی شور می زنه! گفتم: چیزی نیست، ناراحت نباش. پیش یکی از فرمانده هان سپاه قدر رفتیم. ابراهیم گفت: حاجی، این منطقه حالت خاصی داره.
خاک تمام این منطقه رملی و نرمه! حرکت نیرو توی این دشت خیلی مشکله، عراق هم این همه موانع درست کرده، به نظرت این عملیات موفق می شه؟! 
فرمانده هم گفت: ابرام جون، این دستور فرماندهی است، به قول حضرت امام: ما مامور به انجام تکلیف هستیم، نتیجه اش با خداست.

فردا عصر بچه های گردان ها آماده شدند. از لشکر ۲۷ حضرت رسول صلی الله علیه و آله یازده گردان اخرین جیره جنگی خودشان را تحویل گرفتند.
همه اماده حرکت به سمت فکه بودند.
از دور ابراهیم را دیدم. با دیدن چهره ابراهیم دلم لرزید. جمال زیبای او ملکوتی شده بود! 
صورتش سفیدتر از همیشه بود. چفیه ای عربی انداخته و اورکت زیبایی پوشیده بود. به سمت ما آمد و با همه بچه ها دست داد. کشیدمش کنار و گفتم: داش ابرام خیلی نورانی شدی! 
نفس عمیقی کشید و با حسرت گفت: روزی که بهشتی شهید شد. خیلی ناراحت بودم. اما با خودم گفتم: خوش به حالش که با شهادت رفت، حیف بود با مرگ طبیعی از دنیا بره.
اصغر وصالی، علی قربانی، قاسم تشکری و خیلی از رفقای ما هم رفتند، طوری شده که توی بهشت زهرا السلام علیها بیشتر از تهران رفیق داریم.
مکثی کرد و ادامه داد: خرمشهر هم که ازاد شد، من می ترسم جنگ تمام بشه و شهادت را از دست بدهم، هر چند توکل ما به خداست.
بعد نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی دوست دارم شهید بشم. اما، خوشگلترین شهادت رو می خوام! 
با تعحب نگاهش کردم. منتظر ادامه صحبت بودم که قطرات اشک از گوشه چشمش جاری شد.
ابراهیم ادامه داد: اگر جائی بمانی که دست احدی به تو نرسه، کسی هم تو رو نشناسه، خودت باشی و آقا، مولا هم بیاد سرت رو به دامن بگیره، این خوشگل ترین شهادته.
گفتم: داش ابرام تورو خدا این طوری حرف نزن بعد بحث را عوض کردم و گفتم: بیا با گروه فرماندهی بریم جلو، این طوری خیلی بهتره. هر جا هم که احتیاج شد کمک می کنی.
گفت: نه، من می خوام با بسیجی ها باشم.
بعد هم حرکت کردیم و امدیم سمت گردان های خط شکن.
ان ها مشغول آخرین ارایش نظامی بودند. گفتم: داش ابرام، مهمات برات چی بگیرم؟ گفت: فقط دو تا نارنجک، اسلحه هم اگر احتیاج شد از عراقی ها می گیریم! 
حاج حسین الله کرم از دور خیره شده بود به ابراهیم! رفتیم به طرفش. حاجی محو چهره ابراهیم بود.
بی اختیار ابراهیم را در آغوش گرفت. چند لحظه ای در این حالت بودند. گویی می دانستند که این آخرین دیدار است.
بعد ابراهیم ساعت مچی اش را باز کرد و گفت: حسین، این هم یادگار برای شما! 
چشمان حاج حسین پر از اشک شد، گفت: نه ابرام جون، پیش خودت باشه، احتیاجت می شه، 
ابراهیم با آرامش خاصی گفت: نه من بهش احتیاج ندارم.
حاجی هم که خیلی منقلب شده بود، بحث را عوض کرد و گفت: ابرام جون، برا عملیات دو تا راهکار عبوری داریم، بچه ها از راهکار اول عبور می کنند.

من با یک سری فرمانده ها و بچه های اطلاعات از راهکار دوم می ریم. تو هم با ما بیا.
ابراهیم گفت: من از راهکار اول با بچه های بسیجی می رم. مشکلی که نداره؟ 
حاجی گفت: نه، هر طور راحتی.
ابراهیم از آخرین تعلقات مادی جدا شد‌. بعد هم رفت پیش بچه های گردان هایی که خط شکن عملیات بودند و کنارشان نشست.

من با یک سری فرمانده ها و بچه های اطلاعات از راهکار دوم می ریم. تو هم با ما بیا.
ابراهیم گفت: من از راهکار اول با بچه های بسیجی می رم. مشکلی که نداره؟ 
حاجی گفت: نه، هر طور راحتی.
ابراهیم از آخرین تعلقات مادی جدا شد‌. بعد هم رفت پیش بچه های گردان هایی که خط شکن عملیات بودند و کنارشان نشست.


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۱:۵۴ - ۱۳۹۸/۱۲/۱۲
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه