جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
کد مطلب: ۶۷۳۰

روش تربیت
زندگینامه شهداء

روش تربیت

::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
آخر بازی بود. از مسجد صدای اذان ظهر امد. ابراهیم توپ را نگه داشت و بعد گفت: بچه ها می آیید برویم مسجد؟! گفتم: باشه، بعد با هم رفتیم نماز جماعت. چند روزی گذشت و حسابی دلداده آقا ابراهیم شدیم. به خاطر او می رفتیم...

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی: 

روش تربیت/جواد مجلسی راد. مهدی حسن قمی: 

منزل ما نزدیک خانه آقا ابراهیم بود. آن زمان من شانزده سال داشتم. هر روز با بچه ها داخل کوچه والیبال بازی می کردیم. بعد هم روی پشت بام مشغول کفتر بازی بودم! 
آن زمان حدود ۱۷۰ کبوتر داشتم. موقع اذان که می شد برادرم به مسجد می رفت. اما من اهل مسجد نبودم.
عصر بود و مشغول والیبال بودیم. ابراهیم جلوی درب منزلشان ایستاده بود و با عصای زیر بغل بازی ما را نگاه می کرد. در حین بازی توپ به سمت آقا ابراهیم رفت.
من رفتم که توپ را بیاورم. ابراهیم توپ را در دستش گرفت. بعد توپ را روی انگشت شصت به زیبائی چرخاند و گفت: بفرمائید آقا جواد! 
از اینکه اسم مرا می دانست خیلی تعجب کردم. تا آخر بازی نیم نگاهی به آقا ابراهیم داشتم. همه اش در این فکر بودم که اسم مرا از کجا می داند! 
چند روز بعد دوباره مشغول بازی بودم. آقا ابراهیم جلو آمد و گفت: رفقا، ما رو بازی می دید؟ گفتیم: اختیار دارید، مگه والیبال هم بازی می کنید!؟ 
گفت: خب اگه بلد نباشم از شما یاد می گیریم. عصا را کنار گذاشت، در حالی که لنگ لنگان راه می رفت شروع به بازی کرد. تا آن زمان ندیده بودم کسی اینقدر قشنگ بازی کند! 
او هنوز مجروح بود. مجبور بود یکجا بایستد. اما خیلی خوب ضربه می زد. خیلی خوب هم توپ ها را جمع می کرد.
شب به برادرم گفتم: این آقا ابراهیم رو می شناسی؟ عجب والیبالی بازی می کنه؟ 
برادرم خندید و گفت: هنوز او را نشناختی! ابراهیم قهرمان والیبال دبیرستان ها بوده. تازه قهرمان کشتی هم بوده! 
با تعجب گفتم: جدی می گی؟! پس چرا هیچی نگفت! 
برادرم جواب داد: نمی دونم، فقط بدون که ادم خیلی بزرگیه! 
چند روز بعد دوباره مشغول بازی بودیم. آقا ابراهیم امد. هر دو طرف دوست داشتند با تیم آن ها باشد. بعد هم مشغول بازی شدیم. چقدر زیبا بازی می کرد.
آخر بازی بود. از مسجد صدای اذان ظهر امد. ابراهیم توپ را نگه داشت و بعد گفت: بچه ها می آیید برویم مسجد؟! 
گفتم: باشه، بعد با هم رفتیم نماز جماعت.
چند روزی گذشت و حسابی دلداده آقا ابراهیم شدیم. به خاطر او می رفتیم مسجد. یکبار هم ناهار ما را دعوت کرد و کلی با هم صحبت کردیم. بعد از آن روز دنبال آقا ابراهیم بودم. 
اگر یک روز او را نمی دیدم دلم برایش تنگ می شد. واقعا ناراحت می شدم. یک بار با هم رفتیم ورزش باستانی. خلاصه حسابی عاشق اخلاق و رفتارش شده بودم. او با روش محبت و دوستی ما را به سمت نماز و مسجد کشاند. 
اواخر مجروحیت ابراهیم بود. می خواست برگردد جبهه، یک شب توی کوچه نسشته بودیم، برای من از بچه های سیزده، چهارده ساله در عملیات فتح المبین می گفت.
همینطور صحبت می کرد تا اینکه با یک جمله حرفش را زد: آن ها با اینکه سن و هیکلشان از تو کوچکتر بود ولی با توکل به خدا چه حماسه هائی آفریدند.
تو هم اینجا نشسته ای و چشمت به آسمانه که کفترهات چه می کنند!! 
فردای آن روز همه کبوتر ها را رد کردم. بعد هم عازم جبهه شدم. 
از آن ماجرا سال ها گذشت. حالا که کارشناس مسائل آموزشی هستم می فهمم که ابراهیم چقدر دقیق و صحیح کار تربیتی خودش را انجام می داد. 
او چه زیبا امر به معروف و نهی از منکر می کرد. ابراهیم آنقدر زیبا عمل می کرد که الگوئی برای مدعیان امر تربیت بود. آن هم در زمانی که هیچ حرفی از روش های تربیتی نبود.

نیمه شعبان بود. با ابراهیم وارد کوچه شدیم چراغانی کوچه خیلی خوب بود. بچه های محل انتهای کوچه جمع شده بودند. وقتی به آن ها نزدیک شدیم همه مشغول ورق بازی و شرط بندی و ... بودند! 
ابراهیم با دیدن آن وضعیت خیلی عصبانی شد. اما چیزی نگفت. من جلو امدم و آقا ابراهیم را معرفی کردم و گفتم: ایشان از دوستان بنده و قهرمان والیبال و کشتی هستند. بچه ها هم با ابراهیم سلام و احوالپرسی کردند.
بعد طوری که کسی متوجه نشود، ابراهیم به من پول داد و گفت: برو ده تا بستنی بگیر و سریع بیا.
آن شب ابراهیم با تعدادی بستنی و حرف زدن و گفتن و خندیدن، با بچه های محل ما رفیق شد.
در آخر هم از حرام بودن ورق بازی گفت وقتی از کوچه خارج می شدیم تمام کارت ها پاره شده و در جوب ریخته شده بود! 

برخورد صحیح/ جمعی از دوستان شهید: 

از خیابان ۱۷ شهریور عبور می کردیم. من روی موتور پشت سر ابراهیم بودم. ناگهان یک موتور سوار دیگر با سرعت از داخل کوچه وارد خیابان شد. پیچید جلوی ما و ابراهیم شدید ترمز کرد.
جوان موتور سوار که قیافه و ظاهر هم نداشت، داد زد: هو! چیکار می کنی؟! بعد هم ایستاد و با عصبانیت ما را نگاه کرد!
همه می دانستند که او مقصر است. من  هم دوست داشتم ابراهیم با آن بدن قوی پایین بیاید و جوابش را بدهد. 
ولی ابراهیم با لبخندی که روی  لب داشت در جواب عمل زشت او گفت: سلام، خسته نباشید! 
موتور سوار عصبانی یکدفعه جا خورد. انگار توقع چنین برخوردی را نداشت. کمی مکث کرد و گفت: سلام، معذرت می خوام، شرمنده. بعد هم حرکت کرد و رفت. ما هم به راهمان ادامه دادیم. 
ابراهیم در بین راه شروع به صحبت کرد. سوالاتی که در ذهنم ایجاده شده بود را جواب داد: 
دیدی چه اتفاقی افتاد؟ با یک سلام عصبانیت طرف خوابید. تازه معذرت خواهی هم کرد.حالا اگر می خواستم من هم داد بزنم  و دعوا کنم. جز اینکه اعصاب و اخلاقم را به هم بریزم هیچ کار دیگری نمی کردم.
روش امر به معروف و نهی از منکر ابراهیم در نوع خود بسیار جالب بود. اگر می خواست بگوید که کاری را نکن سعی می کرد غیر مستقیم باشد. 
مثلا دلایل بدی ان کار از لخاظ پزشکی، اجتماعی و ... اشاره می کرد تا شخص، خودش به نتیجه لازم برسد. انگاه از دستورات دین برای او دلیل می آورد.
یکی از رفقای ابراهیم گرفتار چشم چرانی بود. مرتب به دنبال اعمال و رفتار غیر اخلاقی می گشت. چند نفر از دوستانش با داد زدن و قهر نتوانسته بودند رفتار او را تغییر دهند.
در ان شرایط کمتر کسی آن شخص را تحویل می گرفت. اما ابراهیم خیلی با او گرم گرفته بود! حتی او را با خودش به زور خانه می آورد و جلوی دیگران خیلی به او احترام می گذاشت.
مدتی بعد ابراهیم با او صحبت کرد. ابتدا او را غیرتی کرد و گفت: اگر کسی به دنبال مادر و خواهر تو باشد و آن ها را اذیت کند چه می کنی؟
آن پسر با عصبانیت گفت: چشماش رو در می یارم.
ابراهیم خیلی با آرامش گفت: خب پسر، تو که برای ناموس خودت اینقدر غیرت داری، چرا همان کار اشتباه را انجام می دی؟ 
بعد ادامه داد: ببین اگر هر کسی دنبال ناموس دیگری باشد جامعه از هم می پاشد و سنگ روی سنگ بند نمی شود.
بعد ابراهیم از حرام بودن نگاه به نامحرم حرف زد. حدیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را گفت که فرمودند: 
چشمان خود را از نامحرم ببندید تا عجایب را ببینید.
بعد هم دلایل دیگر آورد‌. آن پسر هم تایید می کرد. بعد گفت: تصمیم خودت را بگیر، اگه می خوای با ما رفیق باشی باید این کارها را ترک کنی. 
برخورد خوب و دلایلی که ابراهیم آورد باعث تغییر کلی در رفتارش شد. او به یکی از بچه های خوب محل تبدیل شد. همه خلاف کارهای گذشته را کنار گذاشت. این پسر نمونه ای از افرادی بود که ابراهیم با برخورد خوب و استدلال و صحبت کردن های به موقع، آن ها را متحول کرده بود.
نام این پسر هم اکنون بر روی یکی از کوچه های محله ما نقش بسته است!

پاییز ۱۳۶۱ بود. با موتور به سمت میدان ازادی می رفتیم. می دانستم ابراهیم را برای عزیمت به جبهه به ترمینال غرب برسانم.
یک ماشین مدل بالا از کنار ما رد شد. خانمی کنار راننده نشسته بود که حجاب درستی نداشت. نگاهی به ابراهیم انداخت و حرف زشتی زد.
ابراهیم گفت: سریع برو دنبالش! 
من هم با سرعت به سمت ماشین رفتم. بعد اشاره کردیم بیا بغل، با خودم گفتم: این دفعه حتما دعوا می کنه.
اتومبیل کنار خیابان ایستاد. ما هم کنار ان متوقف کردیم.
منتظر برخورد ابراهیم بودم. ابراهیم کمی مکث کرد و بعد همینطور که روی موتور نشسته بود با راننده سلام و احوالپرسی گرمی کرد! 
راننده که تیپ و ظاهری ما و برخورد خانمش را دیده بود، توقع چنین سلام و علیکی را نداشت.
بعد از جواب سلام، ابراهیم گفت: من خیلی معذرت می خوام، خانم شما فحش بدی به من و همه ریش دارها داد. می خواهم بدونم که .... راننده حرف ابراهیم را قطع کرد و گفت: خانم بنده غلط کرد، بیجا کرد! 
ابراهیم گفت: نه آقا اینطوری صحبت نکن. من فقط می خوام بدانم ایا حقی از ایشان گردن بنده است؟ یا من کار نادرستی کردم که با من اینطوری برخورد کردند؟! 
راننده اصلا فکر نمی کرد ما اینگونه برخورد کنیم. از ماشین پیاده شد. صورت ابراهیم را بوسید و گفت: نه دوست عزیز، شما هیچ خطائی نکردی. ما اشتباه کردیم. خیلی شرمنده ایم. بعد از کلی معذرت خواهی از ما جدا شد. 
این رفتارها و برخوردهای ابراهیم، آن هم در آن مقطع زمانی برای ما خیلی عجیب بود.
اما با این کارها راه درست برخورد کردن با مردم را به ما نشان می داد. همیشه می گفت: در زندگی، ادمی موفق تر است که در برابر عصبانیت دیگران صبور باشد.
کار بی منطق انجام ندهد و این رمز موفقیت او در برخوردهایش بود.
نحوه برخورد او مرا یاد این ایه می انداخت: بندگان خاص خداوند رحمان کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه می روند و هنگامی که جاهلان آنان را مخاطب سازند و سخنان ناشایست بگویند به آن ها سلام می گویند.

ماجرای مار/مهدی عمو زاده: 

ساعت ده شب بود. تو کوچه فوتبال بازی  می کردیم. اسم آقا ابراهیم را از بچه های محل شنیده بودم، اما برخوردی با او نداشتم. 
مشغول بازی بودیم. از سر کوچه شخصی  با عصای زیر بغل به سمت ما می آید از محاسن بلند و پای مجروحش فهمیدم خودش است! 
کنار کوچه ایستاد و بازی ما را تماشا کرد. یکی از بچه ها پرسید: اقا ابرام بازی می کنی؟ 
گفت: من که با این پا نمی تونم، اما اگه بخواهید تو دروازه می ایستم.
بازی من خیلی خوب بود. اما هر کاری کردم نتوانستم به او گل بزنم! مثل حرفه ی ها بازی می کرد. 
نیم ساعت بعد، وقتی توپ زیر پایش بود گفت: بچه ها فکر نمی کنید الان دیر وقته مردم می خوان بخوابن! 
توپ و دروازه ها را جمع کردیم. بعد هم نشستیم دور آقا ابراهیم. بچه ها گفتند: اگه می شه از خاطرات جبهه تعریف کنید.
ان شب خاطره عجیبی شنیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم. آقا ابراهیم می گفت: در منطقه غرب با جواد افراسیابی رفته بودیم شناسائی. نیمه شب بود و ما نزدیک سنگرهای عراقی مخفی شده بودیم.
بعد هوا روشن شد. ما مشغول تکمیل شناسایی مواضع دشمن شدیم. همینطور که مشغول کار بودیم یکدفعه دیدم مار بسیار بزرگی درست به سمت مخفیگاه ما امد! مار به آن بزرگی تا حالا ندیده بودم. نفس در سینه ما حبس شده بود. هیچ کاری نمی شد انجام دهیم.
اگر به سمت مار شلیک می کردیم عراقی ها می فهمیدند، اگر هم فرار می کردیم عراقی ها ما را می دیدند. مار هم به سرعت به سمت ما می آمد. فرصت تصمیم گیری نداشتیم.
اب دهانم را فرو دادم. در حالی که ترسیده بودم نشستم و چشمانم را بستم. گفتم: بسم الله و بعد خدا را به حق زهرای مرضیه السلام علیها قسم دادم! 
زمان به سختی می گذشت. چند لحظه بعد جواد زد به دستم. چشمانم را باز کردم. با تعجب دیدم مار تا نزدیک ما آمده و بعد مسیرش را عوض کرده و از ما دور شده! 
آن شب اقا ابراهیم چند خاطره خنده دار هم برای ما تعریف کرد. خیلی خندیدیم.
بعد هم گفت: سعی کنید اخر شب که مردم می خواهند استراحت کننند بازی نکنید.
از فردا هر روز دنبال اقا ابراهیم بودم. حتی وقتی فهمیدم صبح ها برای نماز مسجد می رود. من هم به خاطر او مسجد می رفتم.
تاثیر اقا ابراهیم روی من و بچه های محل تا حدی بود که نماز خواندن ما مثل او آهسته و با دقت شده بود.
مدتی بعد وقتی ایشان راهی جبهه شد ما هم نتوانستیم دوریش را تحمل کنیم و راهی جبهه شدیم.


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۳:۱۰ - ۱۳۹۸/۱۱/۱۷
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  •  شناسایی هورزندگینامه شهداء
     شناسایی هور
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • گمنامیزندگینامه شهداء
    گمنامی
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • اولین جراحتزندگینامه شهداء
    اولین جراحت
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
پربیننده ترین
پربحث ترین