دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
کد مطلب: ۶۷۲۹

مجلس حضرت زهرا سلام الله علیها 
زندگینامه شهداء

مجلس حضرت زهرا سلام الله علیها 

::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
ابراهیم در بین راه گفت: آدم وقتی به جلسه حضرت زهرا السلام علیها وارد می شه باید حضور ایشان را حس کنه. چون جلسه متعلق به حضرت است.

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی: 

مجلس حضرت زهرا السلام علیها/جمعی از دوستان شهید: 

به جلسع مجمع الذاکرین رفته بودیم، در مسجد حاج ابوالفتح. در جلسه اشعاری در فضایل حضرت زهرا السلام علیها خوانده شد که ابراهیم آن ها را می نوشت. آخر جلسه حاج علی انسانی شروع به روضه خوانی کرد.
ابراهیم از خود بی خود شده بود! دفترچه شعرش را بست و با صدایی بلند گریه می کرد. من از این رفتار ابراهیم بسیار تعجب کردم. جلسه تمام شد به سمت خانه راه افتادیم. در بین راه گفت: 
آدم وقتی به جلسه حضرت زهرا السلام علیها وارد می شه باید حضور ایشان را حس کنه. چون جلسه متعلق به حضرت است.

یک شب به اصرار من به جلسه عیدالزهرا السلام علیها رفتیم. فکر می کردم ابراهیم که عاشق حضرت صدیقه است خیلی خوشحال می شود.
مداح جلسه، مثلا برای شادی حضرت زهرا السلام علیها حرف های زشتی را به زبان آورد! اواسط جلسه ابراهیم به من اشاره کرد و با هم از جلسه بیرون رفتیم. در راه گفتم: فکر می کنم ناراحت شدید درسته!؟ 
ابراهیم در حالی که آرامش همیشگی را نداشت رو به من کرد و در حالیکه دستش را با عصبانیت تکان می داد گفت: توی این مجلس خدا پیدا نمی شه، همیشه جایی برو که حرف از خدا و اهل بیت باشه. چند بار هم این جمله را تکرار کرد. بعدها وقتی نظر علما را در مورد این مجالس و ضرورت حفظ و خدمت مسلمین مشاهده کردم به دقت نظر ابراهیم بیشتر پی بردم.
در فتح المبین وقتی ابراهیم مجروح شد، سریع او را به دزفول منتقل کردیم و در سالنی که مربوط به بهداری ارتش بود قرار دادیم. مجروحین زیادی در انجا بستری بودند. سالن بسیار شلوغ بود. مجروحین آه و ناله می کردند، هیچ کس آرامش نداشت. بالاخره یک گوشه ای را پیدا کردیم و ابراهیم را روی زمین خواباندیم. پرستارها زخم گردن و پای ابراهیم را پانسمان کردند. در آن شرایط اعصاب همه به هم ریخته بود، سر و صدای مجروحین بسیار زیاد بود. ناگهان ابراهیم با صدائی رسا شروع به خواندن کرد! 
شعر زیبایی در وصف حضرت زهرا السلام علیها خواند که رمز عملیات هم نام مقدس ایشان بود. برای چند دقیقه سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت! هیچ مجروحی ناله نمی کرد! گوئی همه چیز ردیف و مرتب شده بود. 
به هر طرف که نگاه می کردی آرامش موج می زد؟ قطرات اشک بود که از چشمان مجروحین و پرستارها جاری می شد، همه آرام شده بودند! 
خواندن ابراهیم تمام شد. یکی از خانم دکترها که مسن تر از بقیه بود و حجاب درستی هم نداشت جلو آمد. خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود.
آهسته گفت: تو هم مثل پسرمی! فدای شما جوون ها! بعد نشست و سر ابراهیم را بوسید! قیافه ابراهیم دیدنی بود. گوشهایش سرخ شد. بعد هم از خجالت ملافه را روی صورتش انداخت.
ابراهیم همیشه می گفت: بعد از توکل به خدا، توسل به حضرات معصومین مخصوصا حضرت زهرا السلام علیها حلال مشکلات است.

برای ملاقات ابراهیم رفته بودیم بیمارستان نجمیه. دور هم نشسته بودیم. ابراهیم اجازه گرفت و شروع به خواندن روضه حضرت زهرا السلام علیها نمود. دو نفر از پزشکان آمدند و از دور نگاهش می کردند. با تعجب پرسیدم: چیزی شده!؟ گفتند: نه، ما در هواپیما همراه ایشان بودیم. مرتب از هوش می رفت و به هوش می آمد. اما در آن حال هم با صدایی زیبا در وصف حضرت مداحی می کرد.

تابستان شصت و یک /مرتضی پارسائیان: 

ابراهیم در تابستان ۱۳۶۱ که به خاطر مجروح شدن تهران بود، پیگیر مسائل آموزش و پرورش شد. 
در دوره های تکمیلی ضمن خدمت شرکت کرد. همچنین چندین برنامه و فعالیت فرهنگی را در همان دوران کوتاه انجام داد.
با عصای زیر بغل از پله های اداره کل آموزش و پرورش بالا و پایین می رفت. آمدم جلو و سلام کردم. 
گفتم: آقا ابرام چی شد؟! اگه کاری داری بگو من انجام می دم.
بعد به چند اتاق رفت و امضا گرفت‌. کارش تمام شد. می خواست از ساختمان خارج شود.
پرسیدم: این برگه چی بود. چرا اینقدر خودت را اذیت کردی!؟
گفت: یک بنده خدا دو سال معلم بوده. اما هنوز مشکل استخدام داره. کار او را انجام دادم. 
پرسیدم: از بچه های جبهه است!؟ 
گفت: فکر نمی کنم، اما از من خواست برایش این کار را انجام دهم. من هم دیدم این کار از من ساخته است، برای همین آمدم.
بعد ادامه داد: آدم هر کاری که می تواند باید برای بنده های خدا انجام دهد. مخصوصا این مردم خوبی که داریم.
هر کاری که از ما ساخته است. باید برایشان انجام دهیم. نشنیدی که حضرت امام فرمودند: مردم ولی نعمت ما هستند.

ابراهیم را در محل همه می شناختند. هر کسی با اولین برخورد عاشق مرام و رفتارش می شد.
همیشه خانه ابراهیم پر از رفقا بود. بچه هایی که از جبهه می آمدند، قبل از اینکه به خانه خودشان بروند به ابراهیم سر می زدند.
یک روز صبح امام جماعت مسجد محمدیه ( شهدا) نیامده بود. مردم به اصرار، ابراهیم را فرستادند. جلو و پشت سر او نماز خواندند.
وقتی حاج آقا مطلع شد خیلی خوشحال شد و گفت: بنده هم اگر بودم افتخار می کردم که پشت سر آقای هادی نماز بخوانم.

ابراهیم را دیدم که با عصای زیر بغل در کوچه راه می رفت. چند دفعه ای به آسمان نگاه کرد و سرش را پایین انداخت.
رفتم جلو و پرسیدم: آقا ابرام چی شده!؟ 
اول جواب نمی داد. اما با اصرار من گفت: هر روز تا این موقع حداقل یکی از بندگان خدا به ما مراجعه می کرد و هر طور شده مشکلش را حل می کردیم. اما امروز از صبح تا حالا کسی به من مراجعه نکرده! می ترسم کاری کرده باشم که خدا توفیق خدمت را از من گرفته باشد! 


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۲:۵۷ - ۱۳۹۸/۱۱/۱۷
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • اخلاص زندگینامه شهداء
    اخلاص 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
  • رضای خدا زندگینامه شهداء
    رضای خدا 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
  • ۲۲ بهمن یوم الله۴۱ سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی
    ۲۲ بهمن یوم الله
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::