جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸
کد مطلب: ۶۶۶۷

 خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/مجروحیت
زندگینامه شهداء

خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/مجروحیت

::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
ابراهیم غرق خون روی زمین افتاده بود. اسلحه ام را انداختم و به سمت او دویدم. درست در همان لحظه انفجار، یک گلوله به صورت داخل دهان و یک گلوله به پشت پای او اصابت کرده بود. خون زیادی از او می رفت. او تقریبا بیهوش روی زمین افتاده بود.

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی: 

مجروحیت/مرتضی پارسائیان علی مقدم: 

همه گردان ها از محورهای خودشان پیشروی کردند. ما باید از مواضع مقابلمان و سنگرهای اطرافش عبور می کردیم. اما با روشن شدن هوا کار بسیار سخت شد! 
در یک قسمت، نزدیک پل رفائیه کار بسیار سخت تر بود. یک تیربار عراقی از داخل یک سنگر شلیک می کرد و اجازه حرکت را به هیچ یک از نیروها نمی داد. ما هر کاری کردیم نتوانستیم سنگر بتونی تیربار را بزنیم.
ابراهیم را صدا کردم و سنگر تیربار را از دور نشان دادم. خوب نگاه کرد و گفت: تنها راه چاره نزدیک شدن و پرتاب نارنجک توی سنگره! 
بعد دو  تا نارنجک از من گرفت و سینه خیز به سمت سنگرهای دشمن رفت. من هم به دنبال او راه افتادم.
در یکی از سنگرها پناه گرفتم. ابراهیم جلوتر رفت و من نگاه می کردم. او موقعیت مناسبی را در یکی از سنگرهای نزدیک تیربار پیدا کرد. اما اتفاق عجیبی افتاد! در آن سنگر یک بسیجی کم سن و سال، حالت موج گرفتگی پیدا کرده بود.
اسلحه کلاش خودش را روی سینه ابراهیم گذاشت و مرتب داد می زد: می کشمت عراقی! 
ابراهیم همینطور که نشسته بود دست هایش را بالا گرفت. هیچ حرفی نمی زد. نفس در سینه همه حبس شده بود. واقعا نمی دانستم چه کار کنیم! 
چند لحظه گذشت. صدای تیربار دشمن قطع نمی شد.
آهسته و سینه خیز به سمت جلو رفتم. خودم را به آن سنگر رساندم. فقط دعا می کردم و می گفتم: خدایا خودت کمک کن! دیشب تا حالا با دشمن مشکل نداشتیم. اما حالا این وضع بوجود آمده.
یکدفعه ابراهیم ضربه ای به صورت آن بسیجی زد و اسلحه را از دستش گرفت. بعد هم آن بسیجی را بغل کرد. جوان که انگار تازه به حال خودش آمده بود گریه کرد. ابراهیم مرا صدا زد و بسیجی را به من تحویل داد و گفت: تا حالا تو صورت کسی نزدم بودم، اما اینجا لازم بود. بعد هم به سمت تیربار رفت. چند لحظه بعد نارنجک اول را انداخت، ولی فایده ای نداشت. بعد بلند شد و به سمت بیرون سنگر دوید. نارنجک دوم را در حال دویدن پرتاب کرد. لحظه ای بعد سنگر تیربار منهدم شد. بچه ها با فریاد الله اکبر از جا بلند شدند. و به سمت جلو آمدند. من هم خوشحال به بچه ها نگاه می کردم. یکدفعه با اشاره یکی از بچه ها برگشتم و به بیرون سنگر نگاه کردم! 
رنگ از صورتم پرید. لبخند بر لبانم خشک شد! ابراهیم غرق خون روی زمین افتاده بود. اسلحه ام را انداختم و به سمت او دویدم. درست در همان لحظه انفجار، یک گلوله به صورت داخل دهان و یک گلوله به پشت پای او اصابت کرده بود. خون زیادی از او می رفت. او تقریبا بیهوش روی زمین افتاده بود. داد زدم: ابراهیم! 
با کمک یکی از بچه ها و با یک ماشین، ابراهیم و چند مجروح دیگر را به بهداری ارتش در دزفول رساندیم.
ابراهیم تا آخرین مرحله کار حضور داشت، در زمان تصرف سنگرهای پایانی دشمن در آن منطقه، مورد اصابت قرار گرفت.
بین راه دائما گریه می کردم. ناراحت بودم. نکند ابراهیم ... نه خدا نکنه، از طرفی ابراهیم در شب اول عملیات هم مجروح شده بود. خون زیادی از بدنش رفت. حالا معلوم نیست بتواند مقاومت کند.
پزشک بهداری دزفول گفت: گلوله ای که به صورت خورده به طرز معجزه آسائی از گردن خارج شده، اما به جایی آسیب نرسانده. اما گلوله ای که به پا اصابت کرده قدرت حرکت را گرفته، استخوان پشت پا خرده شده. از طرفی زخم پهلوی او باز شده و خون ریزی دارد. لذا برای معالجه باید به تهران منتقل شود. ابراهیم به تهران منتقل شد. یک ماه در بیمارستان نجمیه تهران بستری بود. چندین عمل جراحی روی ابراهیم انجام شد و چند ترکش ریز و درشت را هم از بدنش خارج کردند.
ابراهیم در مصاحبه با خبرنگاری که در بیمارستان به سراغ او امده بود گفت: با اینکه بچه ها برای این عملیات ماه ها زحمت کشیدند. و کار اطلاعاتی کردند. اما با عنایت خداوند، ما در فتح المبین عملیات نکردیم! ما فقط راهپیمایی کردیم و شعارمان یا زهرا السلام علیها بود. آنجا هر چه که بود نظر عنایت خود خانم حضرت صدیقه طاهره السلام علیها بود.
ابراهیم ادامه داد: وقتی در صحرا، بچه ها را به این طرف و آن طرف می بردیم و همه خسته شده بودند، سجده رفتم و توسل پیدا کردم به امام زمان (عج) 
از خود حضرت خواستم که راه را به ما نشان دهد. وقتی سر از سجده برداشتم بچه ها آرامش عجیبی داشتند، اکثرا خوابیده بودند. نسیم خنکی هم می وزید.
من در مسیر آن نسیم حرکت کردم. چیز زیادی نرفتم. که به خاکریز اطراف مقر توپخانه رسیدم. در پایان هم وقتی خبرنگار پرسید: آیا پیامی برای مردم دارید؟ گفت: ما شرمنده این مردم هستیم که از شام شب خود می زنند و برای رزمندگان می فرستند. خود من باید بدنم تکه تکه شود تا بتوانم نسبت به این مردم ادای دین کنم! 
ابراهیم به خاطر شکستگی استخوان پا، قادر به حرکت نبود. پس از مدتی بستری شدن در بیمارستان به خانه امد و حدود شش ماه از جبهه ها دور بود. اما در این مدت از فعالیت های اجتماعی و مذهبی در بین بچه های محل و مسجد غافل نبود.

مداحی/امیر منجر، جواد شیرازی: 

ابراهیم در دوران دبیرستان به همراه دوستانش هیئت جوانان وحدت اسلامی را برپا کرد.
او منشا خیر برای بسیاری از دوستان شد. بارها به دوستانش توصیه می کرد. که برای حفظ روحیه دینی و مذهبی از تشکیل هیئت در محله غافل نشوید. آن هم هیئتی که سخنرانی محور اصلی آن باشد. یکی از دوستانش نقل می کرد که: سال ها پس از شهادت ابراهیم در یکی از مساجد تهران مشغول فعالیت فرهنگی بودم‌. روزی در این فکر بودم که با چه وسیله ای ارتباط بچه ها را با مسجد و فعالیت فرهنگی حفظ کنیم؟ 
بعد در مورد نحوه کار توضیح داد و...
ما هم این کار را انجام دادیم. ابتدا فکر نمی کردیم موفق شویم. ولی با گذشت سال ها، هنوز از طریق هیئت هفتگی با بچه ها ارتباط داریم‌.
مرام و شیوه ابراهیم در برخورد با بچه های محل نیز به همین صورت بود. او پس از جذب جوانان محل به ورزش، ان ها را به سوی هیئت و مسجد سوق میداد و می گفت: وقتی دست بچه ها توی دست امام حسین علیه السلام قرار بگیره مشکل حل می شه. خود آقا نظر لطفش را به آن ها خواهد داشت.
ابراهیم از همان دوران دبیرستان شروع به مداحی کرد. بقیه را هم به خواندن و مداحی کردن ترغیب می کرد. هر هفته در هیئت جوانان وحدت اسلامی به همراه شهید عبدالله مسگر حضور داشت و مداحی می کرد.
این مجموعه چیزی فراتر از یک هیئت بود. در رشد مسائل اعتقادی و حتی سیاسی بچه ها بسیار تاثیر گذار بود.
دعوت از علمائی نظیر علامه محمد تقی جعفری و حاج آقا نجفی و استفاده از شخصیت های سیاسی، مذهبی جهت صحبت، از فعالیت های این هیئت بود.
لذا ماموران ساواک روی این هیئت دقت نظر خاصی داشتند ‌و چند بار جلوی تشکیل جلسات ان را گرفتند.
ابراهیم، مداحی را از همین هیئت و همچنین هنگامی که ورزش باستانی انجام می داد آغاز کرد. در دوران انقلاب و بعد از آن به اوج خود رسید. اما نکته مهمی کار رعایت می کرد این بود که می گفت: برای دل خودم می خوانم، 
سعی می کنم بیشتر خودم استفاده کنم و نیت غیر خدایی را در مداحی وارد نکنم.
روی موتور نشسته بود. به زیبایی شروع به خواندن اشعارهای برای حضرت زهرا سلام الله علیها نمود.
خیلی جالب و سوزناک بود. از ابراهیم خواستم که در هیئت همان اشعار را به همان سبک بخواند، اما زیر بار نرفت! می گفت: اینجا مداح دارند، من هم که اصلا صدای خوبی ندارم، بی خیال شو...
اما می دانستم هر وقت کاری بوی غیر خدا بدهد، یا باعث مطرح شدنش شود ترک می کند. در مداحی عادات جالبی داشت. به بلندگو، اکو و... مقید نبود. 
بارها می شد که بدون بلندگو می خواند.
در سینه زنی خیلی محکم سینه می زد و می گفت: اهل بیت همه وجودشان را برای اسلام دادند. ما همین سینه زنی  را باید خوب انجام دهیم.
در عروسی ها و عزاها هر جا می دید وظیفه اش خواندن است می خواند. اما اگر می فهمید به غیر از او مداح دیگری هست، نمی خواند و بیشتر به دنبال استفاده بود. 
ابراهیم مصداق حدیث نورانی امام رضا علیه السلام بود که می فرماید: هر کس برای مصائب ما گریه کند و دیگران را بگریاند، هر چند یک نفر باشد اجر او با خدا خواهد بود.
هر که در مصیبت ما چشمانش اشک الود شود و بگرید، خداوند او را با ما محشور خواهد کرد.
در عزاداری ها حال خوشی داشت. خیلی ها با وجود ابراهیم و عزاداری او شور و حال خاصی پیدا می کردند.
ابراهیم هر جایی که بود انجا را کربلا می کرد! گریه ها و ناله های ابراهیم شور عجیبی ایجاد می کرد. آن در اربعین سال ۱۳۶۱ در هیئت عاشقان حسین علیه السلام بود.
بچه های هیئت هرگز آن روز را فراموش نمی کنند. ابراهیم ذکر حضرت زینب سلام الله علیها را می گفت.
او شور عجیبی به مجلس داده بود. بعد هم از حال رفت و غش کرد! آن روز حالتی در بچه ها پیدا شد که دیگر ندیدیم. مطمئن هستم به خاطر سوز درونی و نفس گرم ابراهیم، مجلس اینگونه متحول شده بود.
ابراهیم در مورد مداحی حرف های جالبی می زد. می گفت: مداح باید ابروی اهل بیت را در خواندنش حفظ کند، هر حرفی نزند. اگر در مجلسی شرایط مهیا نبود و روضه نخواند و...
ابراهیم هیچوقت خودش را مداح حساب نمی کرد. ولی هر جا که می خواند شور و حال عجیبی را ایجاد می کرد.
ذکر شهدا را هیچ وقت فراموش نمی کرد. چند بیت شعر اماده کرده بود که اسم شهدا علی الخصوص اصغر وصالی و علی قربانی را می آورد و در بیشتر مجالس می خواند.

شب تاسوعا بود. در مسجد، عزاداری باشکوهی برگزار شد. ابراهیم در ابتدا خیلی خوب سینه می زد. اما بعد، دیگر او را ندیدم! در تاریکی مجلس، در گوشه ای ایستاده و آرام سینه می زد.
سینه زنی بچه ها خیلی طولانی شد. ساعت دوازده شب بود که مجلس به پایان رسید.
موقع شام همه دور ابراهیم حلقه زدند. گفتم: عجب عزاداری باحالی بود، بچه ها خیلی خوب سینه زدند.
ابراهیم نگاه معنی داری به من و بچه ها کرد و گفت: عشقتان را برای خودتان نگه دارید!

وقتی چهره های متعجب ما را دید ادامه داد: این مردم آمده اند  تا در مجلس قمر بنی هاشم علیه السلام خودشان را برای یکسال بیمه کنند.
وقتی عزاداری شما طولانی می شود، این ها خسته می شوند. شما بعد از مقداری عزاداری شام مردم را بدهید.
بعد هر چقدر می خواهید سینه بزنید و عشقبازی کنید، نگذارید مردم در مجلس اهل بیت احساس خستگی کنند.


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۶:۲۵ - ۱۳۹۸/۱۱/۳
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • اخلاص زندگینامه شهداء
    اخلاص 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
  • رضای خدا زندگینامه شهداء
    رضای خدا 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
  • ۲۲ بهمن یوم الله۴۱ سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی
    ۲۲ بهمن یوم الله
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::