چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸
کد مطلب: ۶۳۳۹

فخر یاد کردن
مهدویت

فخر یاد کردن

::> ولایت آنلاین، گروه عقاید <::
حاج آقا فخر گفت:«من کاری نداشته ام، جز این که مادر من، علویه(سیده) است و زمین گیر شده است. تمام خدمت او را خود به عهده گرفته ام. حتی حمام و شست و شوی او را. من گمان می کنم خدمت مادر، مرا مورد عنایت حضرت قرار داده است.»

بسم الله الرّحمن الرّحیم

فخر یاد کردن: 

حاج آقا فخر گفت:«من کاری نداشته ام، جز این که مادر من، علویه(سیده) است و زمین گیر شده است. تمام خدمت او را خود به عهده گرفته ام. حتی حمام و شست و شوی او را. من گمان می کنم خدمت مادر، مرا مورد عنایت حضرت قرار داده است.»

روزی آیت الله بهاءالدینی به من گفت:« امیال در مکه معظمه در مجلسی که آقا امام زمان علیه السلام تشریف داشتند، اسم افرادی برده شد که مورد عنایت آقا بودند از جمله آنها حاج آقا فخر بود.» خودم را به آقای فخر رساندم و از ایشان پرسیدم: «چه کرده ای که مورد عنایت حضرت مهدی واقع شده ای و جریان را برایشان نقل کردم.»
گریه کرد و گفت: «اقای بهاءالدینی نگفت چه گونه خبر به ایشان رسیده است؟»
گفتم: «نه»
حاج آقا فخر گفت: «من کاری نداشته ام، جزء این که مادر من، علویه آیت و زمین گیر شده است. من هم با افتخار تمام خدمت او را بر عهده گرفته ام حتی حمام و شست شوی او را. من گمان میکنم خدمت مادر، مرا مورد عنایت حضرت قرار داده است.»

اطاعت از پدر:

من ناراحت بودم که چه کنم؟ به هر حال بخاطر اطاعت امر پدر به بازار رفتیم، لکن من توجهی به بازار و خرید نداشتم و به یاد مولا و آقایم بودم... تا بیرون مغازه را نگاه کردم، متوجه آقایی شدم، سید بزرگوار خوش سیمایی...

دانشمند محترم حاج شیخ وحید محبی اصل این داستان رانوشته و بنابر وصیت و سفارش آیه الله العظمی گلپایگانی در رویا، آم را در اختیار نویسنده کتاب شیفتگان حضرت مهدی علیه السلام قرار داده است: سالها بود که از فراق حضرت مهدی علیه السلام می سوختم و چشم به عنایت ان بزرگوار دوخته بودم تا شاید نظر لطفی کند و مرا به دیدار رویش مفتخر سازد.
یکی از علما که از اولیاء خداست ذکری به من تعلیم نمود و فرمود: «به مدت چهل روز با مراقبت کامل به این ذکر مداومت داشته باش که ان شاءالله به نتیجه‌ خواهی رسید.»
طبق دستور او عمل نمودم تا اینکه سی و چند روز گذشت. پدرم از شهرستان به قم آمد و فرمود:(( لازم است جهت خرید لوازم ازدواج برادرت، باهم به بازار برویم.)) من ناراحت بودم که چه کنم؟ از یک طرف نمی خواستم بیرون بروم و از طرفی نمی خواستم کسی را خبر دهم که من مشغول ذکری هستم. به هر حال بخاطر اطاعت امر پدر، من، او و خانواده به بازار رفتیم. لکن من توجهی به بازار و خرید نداشتم و به یاد آقا و مولایم بودم و مواظب بودم مبادا این بیرون امدن، موجب شود من از هدفم دور شوم.  داخل مغازه ای شدیم آنها مشغول دیدن اجناس و در حال خرید بودند، ناگاه متوجه شدم که شخصی به من می گوید: «بیرون را نگاه کن» تا بیرون مغازه را نگاه کردم، متوجه آقایی شدم، سید بزرگوار خوش سیمایی چهارشانه که تقریبا چهل ساله به نظر می رسید. او چند قدمی ما، بیرون مغازه ایستاده بود و به من نظر داشت عمامه ای سیاه بر سر داشت و متبسم بود. به فکر افتادم که: نکند ایشان امام زمان علیه السلام باشند. و با خود گفتم: «اگر ایشان، آقا امام زمان علیه السلام باشند، حتما خال مخصوص را در گونه راست دارند و ای کاش می توانستم تمام صورت را ببینم.»
که ناگاه حضرت روی مبارک را به سوی من کرد و چشمم به خال صورتشان افتاد و بی اختیار گفتم: «الهم کن لولیک الحجه بن الحسن...» سلام کردم و گفتم: السلام علیک یا حجت بن الحسن روحی لک الفداء. دیدم لب های حضرت حرکت کرد و جواب سلام مرا دادند. 
در این لحظه همسرم متوجه من شد و بیرون مغازه را نگاه کرد و پرسید: «این آقا کیست؟» ولی من در حالی نبودم که بتوانم جوابش را بدهم ناگاه حضرت قدمی برداشت و دیگر آقا را ندیدم. 
بیرون آمدم اما خبری از آقا نبود به همسرم گفتم: «شما هم آقا را زیارت کردید؟»
گفت: «آری».
شها خود آگهی از حال زارم 

  دگر تاب شکیبایی ندارم 
همیشه خواهم که رخسارت ببینم 

   بس آنگه پیش پایت جان سپارم 

کلام آخر: 

پیامبر خدا صلی الله علیه واله و سلم فرمود: بهشت، زیر پای مادران است.
پیامبر خدا فرمود: هر که خوش دارد عمرش دراز و روزیش زیاد شود به پدرش نیکی کند و صله رحم به جا آورد.

امام علی علیه السلام فرمود: نیکی به پدر و مادر بزرگترین وظیفه است.
ابن مسعود از پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم سوال کرد، محبوب ترین کار ها نزد خدای متعال چیست؟
حضرت فرمود: نماز به وقت. عرض کرد سپس چه ؟ فرمود: نیکی به پدرش و مادر.
مردی به رسول خدا عرض کرد: هیچ کار زشتی نیست که نکرده باشم. آیا راه توبه و بازگشت برایم وجود دارد؟ 
پیامبر اکرم فرمود: آیا از پدر و مادت کسی زنده هست؟ 
عرض کرد: بله پدرم زنده است. فرمود: برو به او نیکی کن. 
وقتی که ان مرد رفت، رسول خدا فرمود: کاش مادرش زنده بود. 

 و اما...
یادت نیست کوچک بودی، آنقدر کوچک که حتی قدرت دور کردن مگسی را از خود نداشتی، مادر این زحمت را برایت کشید و از شیره جانش به تو می خورانید تا تو رشد کنی اگر رشدت متوقف شد غم عالم دل مادر را فرا میگرفت و پدر صبح تا شب غرق می ریخت تا لقمه حلالی بیاورد که بخوری و گوشت شود به استخوانت و بزرگ شوی... و حالا بزرگ شده ای، خوش تیپ و خوش هیکل، دیگر اصلا آنها را قبول نداری، به اینترنت می روی و آنها را که به این تکنولوژی نرسیده اند مسخره میکنی و خود را با سواد می دانی و آنها را بی کلاس می پنداری، حتی شنیده ام زور هم می گویی گاهی برای حرفشان تره هم خرد نمی کنی، های حواست باشد تو مگس هم حریف نبودی آنها تو را به اینجا رساندند مواظب باش آنچه بودی را فراموش نکنی که روزی خم تو را فراموش می کنند همین الان برو و لب هایت را به نشانه تعظیم به داستانشان نزدیک کن تا فرو ریزد رحمت حق و فرا گیرد اما موجودات را، همین الان برو تا مطمئن شوی که لبخند امام زمان به همراه دعایش بدرقه راهت شده است همین الان. 


نام کتاب: تمنای وصال 
نام نویسنده: حسن محمودی


 نویسنده مطلب: فاطمه طاهری


تاریخ ارسال مطلب: ۱۳:۲۴ - ۱۳۹۸/۸/۵
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه