جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
کد مطلب: ۶۲۹۴

 خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/تسبیحات
زندگینامه شهداء

خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/تسبیحات

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
...بعد از نماز به دوستانم گفتم: برای رفع این گرفتاری ها با دقت تسبیحات حضرت زهرا السلام علیها را بگوئید...

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی:

دومین حضور/ امیر منجر: 

هشتمین روز مهر ماه با بچه های معاونت عملیات سپاه راهی منطقه شدیم. در راه مقر سپاه همدان توقف کوتاهی کردیم. موقع اذان ظهر بود. برادر بروجردی، که همراه نیروهای سپاه راهی منطقه بود را در همان مکان ملاقات کردیم. ابراهیم مشغول گفتن اذان بود. بچه ها برای نماز آماده می شدند. حالت معنوی عجیبی در بچه ها ایجاد شد. محمد بروجردی گفت: امیر آقا، این ابراهیم بچه کجاست؟ گفتم: بچه محل خودمونه، سمت هفده شهریور و میدان خراسان.
برادر بروجردی ادامه داد: عجب صدایی داره. یکی دو بار تو منطقه دیدمش، جوان پر دل و جراتیه.
بعد ادامه داد: اگه تونستی بیارش پیش خودمون کرمانشاه.
نماز جماعت برگزار شد و حرکت کردیم. بار دوم بود که به سر پل ذهاب می آمدیم.
اصغر وصالی نیروها را آرایش داده بود. بعد از آن منطقه به یک ثبات و پایداری رسید. اصغر از فرماندهان بسیار شجاع و دلاور بود. ابراهیم بسیار به او علاقه داشت. او همیشه می گفت: چریکی به شجاعت و دلاوری و مدیریت اصغر ندیده ام. اصغر حتی همسرش را به جبهه آورده و با اتومبیل پیکان خودش که شبیه انبار مهماته، به همه جبهه ها سر  می زنه.
اصغر هم، چنین حالتی نسبت به ابراهیم داشت. یکبار که قصد و انجام عملیات داشت به ابراهیم گفت: آماده باش برویم شناسایی.
اصغر وقتی از شناسایی برگشت. گفت: من قبل از انقلاب در لبنان جنگیده ام. کل در گیری های سال ۵۸ کردستان را در منطقه بودم، اما این جوان با اینکه هیچکدام از دوره های نظامی را ندیده، هم بسیار ورزیده است هم مسائل نظامی را خیلی خوب می فهمد.
برای همین در طراحی عملیات ها از ابراهیم کمک می گرفت. ان ها در یکی از حملات، بدون دادن تلفات هشت دستگاه تانک دشمن را منهدم کردند و تعدادی از نیروهای دشمن را اسیر گرفتند.
اصغر وصالی یکی از ساختمان های پادگان ابوذر را برای نیروهای داوطلب و رزمنده اماده کرد و با ثبت نام و مشخصات افراد و تقسیم آن ها، نظم خاصی در شهر ایجاد کرد.
وقتی شهر کمی آرایش پیدا کرد، ابراهیم به همراه دیگر رزمنده ها ورزش باستانی را بر پا کرد.
هر روز صبح ابراهیم با یک قابلمه ضرب می گرفت و با صدای گرم خودش می خواند.
اصغر هم میاندار ورزش شده بود، اسلحه ژ۳ هم شده بود میل! با پوکه توپ و تعدادی دیگر از سلاح ها، وسایل ورزشی را درست کرده بودند.
یکی از فرماندهان می گفت: آن روزها خیلی از مردم که در شهر مانده بودند و پرستاران و بچه های رزمنده، صبح ها به محل ورزش باستانی می آمدند.
ابراهیم با ان صدای رسا می خواند و اصغر هم میاندار ورزش بود.
به این ترتیب آن ها روح زندگی و امید را ایجاد می کردند. راستی که ابراهیم انسان عجیبی بود.

امام صادق علیه السلام می فرماید: هر کار نیکی که بنده ای انجام می دهد در قران ثوابی برای آن مشخص است، مگر نماز شب! 
زیرا انقدر پر اهمیت است که خداوند ثواب ان را معلوم نکرده و می فرماید: 
«پهلویشان از بسترها جدا می شود و هیچکس نمی داند به پاداش آنچه کرده اند چه چیزی برای آن ها ذخیره کرده ام» 
همان دوران کوتاه سر دل ذهاب، ابراهیم معمولا یکی دو ساعت مانده به اذان صبح بیدار می شد و به قصد سر زدن به بچه ها از محل استراحت دور می شد.
اما من شک نداشتم که از بیداری سحر لذت می برد و مشغول نماز شب می شود.
یکبار ابراهیم را دیدم. یک ساعت مانده به اذان صبح، به سختی ظرف آب تهیه کرد و برای غسل و نماز شب از آن استفاده نمود.

تسبیحات/امیر سپهر نژاد: 

دوازدهم مهر ماه ۱۳۵۹ است دو روز بود که ابراهیم مفقود شده! برای گرفتن خبر به ستاد اسرای جنگی رفتم اما بی فایده بود. تا نیمه های شب بیدار و خیلی ناراحت بودم. من از صمیمی ترین دوستم هیچ خبری نداشتم.
بعد از نماز صبح امدم داخل محوطه. سکوت عجیبی در پادگان ابوذر حکم فرما بود.
روی خاک های محوطه نشستم. تمام خاطراتی که با ابراهیم داشتم در ذهنم مرور می شد.
هوا هنوز روشن نشده بود. با صدایی درب پادگان باز شد و چند نفری وارد شدند.
ناخوداگاه به درب پادگان نگاه کردم. توی گرگ و میش هوا به چهره آن ها خیره شدم. یکدفعه از جا پریدم! خودش بود. یکی از ان ها ابراهیم بود. دویدم و لحظاتی بعد در آغوش هم بودیم.
خوشحالی آن لحظه قابل وصف نبود. ساعتی بعد در جمع بچه ها نشستیم ابراهیم ماجرای این سه روز را تعریف می کرد: با یک نفربر رفته بودیم جلو، نمی دانستیم عراقی ها تا کجا آمده اند.
کنار یک تپه محاصره شدیم، نزدیک به یکصد عراقی از بالای تپه و از داخل دشت شلیک می کردند.
ما پنج نفر هم در کنار تپه در چاله ای سنگر گرفتیم و شلیک می کردیم.
تا غروب مقاومت کردیم، با تاریک شدن هوا عراقی ها عقب نشینی کردند. دو نفر از همراهان ما که راه بلد بودن. شهید شدند. از سنگر بیرون آمدیم، کسی آن اطراف نبود. به پشت تپه و میان درخت ها رفتیم. 
در آنجا پیکر شهدا را مخفی کردیم. خسته و گرسنه بودیم. از مسیر غروب آفتاب قبله را حدس زدم و نماز را خواندیم.
بعد از نماز به دوستانم گفتم: برای رفع این گرفتاری ها با دقت تسبیحات حضرت زهرا السلام علیها را بگوئید.
بعد  ادامه داد: این تسبیحات را پیامبر، زمانی به دخترشان تعلیم فرمودند که ایشان گرفتار مشکلات و سختی بسیار بودند.
بعد از تسبیحات به سنگر قبلی برگشتیم. خبری از عراقی ها نبود. مهمات ما هم کم بود. یکدفعه در کنار تپه چندین جنازه عراقی را دیدم. اسلحه و خشاب و نارنجک های آن ها را برداشتم. مقداری آذوقه هم پیدا کردیم. و آماده حرکت شدیم اما به کدام سمت!؟ 
هوا تاریک و در اطراف ما دشتی صاف بود. تسبیحی در دست داشتم و مرتب ذکر می گفتم. در میان دشمن، خستگی، شب تاریک و.....
اما آرامش عجیبی داشتیم! 
نیمه های شب در میان دشت یک جاده خاکی پیدا کردیم. مسیر آن را ادامه دادیم. 
به یک منطقه نظامی رسیدیم که دستگاه رادار در داخل آن قرار داشت.چندین نگهبان هم در اطراف آن بودند. سنگرهایی هم در داخل مقر دیده می شد.
ما نمی دانستیم در کجا هستیم هیچ امیدی هم به زنده ماندن خودمان نداشتیم، برای همین تصمیم عجیبی گرفتم! 
بعد هم با تسبیح استخاره کردم و خوب آمد. ما هم شروع کردیم! 
با یاری خدا توانستیم با پرتاب نارنجک و شلیک گلوله، آن مقر نظامی را به هم بریزیم.
وقتی رادار از کار افتاد، هر سه از آنجا دور شدیم. ساعتی بعد دوباره به راهمان ادامه دادیم.
نزدیک صبح محل امنی را پیدا کردیم و مشغول استراحت شدیم. کل روز را استراحت کردیم.
باور کردنی نبود، آرامش عجیبی داشتیم. با تاریک شدن هوا به راهمان ادامه دادیم و با یاری خدا به نیروهای خودی رسیدیم.
ابراهیم ادامه داد: آنچه ما در این مدت دیدیم فقط عنایات خدا بود. تسبیحات حضرت زهرا گره بسیاری از مشکلات ما را گشود.
بعد گفت: دشمن به خاطر نداشتن ایمان، از نیروهای ما می ترسد.
ما باید تا می توانیم نبردهای نامنظم را گسترش دهیم تا جلوی حملات دشمن گرفته شود.

شهرک المهدی/علی مقدم. حسین جهانبخش:

از شروع جنگ یک ماه گذشت. ابراهیم به همراه حاج حسین و تعدادی از رفقا به شهرک المهدی در اطراف سر پل ذهاب رفتند. آنجا سنگرهای پدافندی را در مقابل دشمن راه اندازی کردند.
نماز جماعت صبح تمام شد. دیدم بچه ها دنبال ابراهیم می گردند! با تعجب پرسیدم: چی شده؟!
گفتند: از نیمه شب تا حالا خبری از ابراهیم نیست! من هم همراه بچه ها سنگرها و مواضع دیده بانی را جستجو کردیم ولی خبری از ابراهیم نبود! 
ساعتی بعد یکی از بچه ها ی دیده بان گفت: از داخل شیار مقابل، چند نفر به این سمت می یان! 
این شیار درست روبه رو به سمت دشمن بود. بلافاصله به سنگر دیده بانی رفتم. و با بچه ها نگاه کردیم. سیزده عراقی پشت سر هم در حالی که دستانشان بسته بود به سمت ما می آمدند!
پشت سر آن ها ابراهیم و یکی دیگر از بچه ها قرار داشت! در حالی که تعداد زیادی اسلحه و نارنجک و خشاب همراهشان بود. هیچکس باور نمی کرد که ابراهیم به همراه یک نفر دیگر چنین حماسه ای آفریده باشد!
ان هم در شرایطی که در شهرک المهدی مهمات و سلاح کم بود. حتی تعدادی از رزمنده ها اسلحه نداشتند. یکی از بچه ها خیلی ذوق زده شده بود. جلو آمد و کشیده محکمی به صورت اولین اسیر عراقی زد و گفت: «عراقی مزدور!» 
برای لحظه ای همه ساکت شدند. ابراهیم از کنار مسئول اسرا جلو آمد. روبروی جوان ایستاد و یکی یکی اسلحه ها را از روی دوشش به زمین گذاشت. بعد فریاد زد.‌برا چی زدی تو صورتش؟!
جوان که خیلی تعجب کرده بود. گفت: مگه چی شده؟ اون دشمنه.
ابراهیم خیره خیره به صورتش نگاه کرد و گفت: اولا او دشمن بوده اما الان اسیره، در ثانی این ها اصلا نمی دونند برای چی با ما می جنگند. حالا تو باید این طور برخورد کنی؟!
جوان رزمنده بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببخشید، من کمی هیجانی شدم. بعد برگشت و پیشانی اسیر عراقی را بوسید و معذرت خواهی کرد. اسیر عراقی که با تعجب حرکات ما را نگاه می کرد، به ابراهیم خیره شد نگاه متعجب اسیر عراقی حرف های زیادی داشت! 
دو ماه پس از شروع جنگ، ابراهیم به مرخصی آمد با دوستان به دیدن او رفتیم.
در آن دیدار ابراهیم از خاطرات و اتفاقات جنگ صحبت می کرد اما از خودش چیزی نمی گفت: تا اینکه صحبت از نماز و عبادت رزمندگان شد. یکدفعه ابراهیم خندید و گفت: در منطقه المهدی در همان روزهای اول، پنج جوان به گروه ما ملحق شدند‌. آن ها از یک روستا با هم به جبهه آمده بودند.
چند روزی گذشت دیدم این ها اهل نماز نیستند! 
تا اینکه یک روز با ان ها صحبت کردم. بندگان خدا ادم های خیلی ساده ای بودند آن ها نه سواد داشتند نه نماز بلد بودند‌. فقط به خاطر علاقه به امام آمده بودند جبهه.
از طرفی خودشان هم دوست داشتند که نماز یاد بگیرند. من هم بعد از یاد دادن وضو یکی از بچه ها را صدا زدم و گفتم: این آقا پیش نماز شما، هر کاری کرد شما هم انجام بدید.
من هم کنار شما می ایستم. و بلند بلند ذکرهای نماز را تکرار می کنم تا یاد بگیرید. ابراهیم به اینجا که رسید دیگر نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد چند دقیقه بعد ادامه داد: 
در رکعت اول وسط خواندن حمد، امام جماعت شروع کرد سرش را خاراندن، یکدفعه دیدم آن پنج نفر شروع کردند به خاراندن سر!!
خیلی خنده ام گرفت اما خودم را کنترل کردم. اما در سجده، وقتی امام جماعت بلند شد مهر به پیشانیش چسبیده بود و افتاد.
پیش نماز به سمت چپ خم شد که مهرش را بردارد. یکدفعه دیدم همه آن ها به سمت چپ خم شدند و دستشان را دراز کردند! 
اینجا بود که دیگر نتوانستم تحمل کنم و زدم زیر خنده! 

حلال مشکلات/ یکی از دوستان شهید: 

از پیامبر صلی الله علیه و آله سوال شد: « کدامیک از مومنین ایمانی کامل تر دارند؟ فرمودند: آنکه در راه خدا با جان و مال خود جهاد کند» 
سردار محمد کوثری فرمانده اسبق حضرت رسول صلی الله علیه و آله ضمن بیان خاطراتی از ابراهیم تعریف می کرد: 
در روزهای اول جنگ در سر پل ذهاب به ابراهیم گفتم؛ برادر هادی، حقوق شما آماده است هر وقت صلاح می دانی بیا و بگیر. در جواب خیلی آهسته گفت: شما کی می ری تهران!؟
گفتم: آخر هفته 
بعد گفت: سه تا آدرس می نویسم، تهران رفتی حقوقم رو در این خونه ها بده! 
من هم این کار را انجام دادم. بعدها فهمیدم هر سه، از خانواده های مستحق و آبرودار بودند.

از جبهه بر می گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم. اما مشغول فکر؛ الان برسم خانه همسرم و بچه ها یم از من پول می خواهند‌. تازه اجاره خانه را چه کنم!؟
سراغ کی برم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم، اما او هم وضع خوبی نداشت.
سر چهارراه عارف ایستاده بودم با خودم گفتم: فقط باید خدا کمک کند. من اصلا نمی دانم چه کنم! 
در همین فکر بودم که یکدفعه دیدم ابراهیم سوار بر موتور به سمت من آمد. خیلی خوشحال شدم. تا من را دید از موتور پیاده شد، مرا در آغوش کشید. چند دقیقه ای صحبت کردیم. وقتی می خواست برود اشاره کرد: حقوق گرفتی؟!
گفتم: نه هنوز نگرفتم، ولی مهم نیست.
دست کرد توی جیب و یک دسته اسکناس در آورد. گفتم: به جون آقا ابرام نمی گیرم، خودت احتیاج داری.
گفت: این قرض الحسنه است. هر وقت حقوق گرفتی پس می دی. بعد هم پول را داخل جیبم گذاشت و سوار شد و رفت.
آن پول خیلی برکت داشت. خیلی از مشکلات را حل کرد. تا مدتی مشکلی از لحاظ مالی نداشتم. خیلی دعایش کردم. آن روز خدا ابراهیم را رساند. مثل همیشه حلال مشکلات شده بود.


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۷:۲۹ - ۱۳۹۸/۷/۱۵
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه