جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
کد مطلب: ۶۲۷۰

زندگینامه پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/نماز اول وقت 
زندگینامه شهداء

زندگینامه پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/نماز اول وقت 

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
بارها در مسیر سفر، یا در جبهه، وقتی موقع اذان می شد، ابراهیم اذان می گفت و با توقف خودرو، همه را تشویق به نماز جماعت می کرد...

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی

دبیر ورزش/ خاطرات شهید رضا هوریار: 

اردیبهشت سال ۱۳۵۹ بود. دبیر ورزش دبیرستان شهدا بودم. در کنار مدرسه ما دبیرستان ابوریحان بود. ابراهیم هم آنجا معلم ورزش بود.
رفته بودم به دیدنش. کلی با هم صحبت کردیم. شیفته مرام و اخلاق ابراهیم شدم. اخر وقت بود. گفت: تک به تک والیبال بزنیم!؟ 
خنده ام گرفت. من با تیم ملی والیبال به مسابقات جهانی رفته بودم. خودم را صاحب سبک می دانستم. حالا این آقا می خواد... ! گفتم باشه. توی دلم گفتم: ضعیف بازی می کنم تا ضایع نشه!
سرویس اول را زد. آنقدر محکم بود که نتوانستم بگیرم! دومی، سومی و...
رنگ چهره ام پریده بود.
جلوی دانش آموزان کم آوردم!
ضرب دست عجیبی داشت. گرفتن سرویس ها واقعا مشکل بود. دور تا دور زمین را بچه ها گرفته بودند.
نگاهی به من کرد. این بار آهسته زد. امتیاز اول را گرفتم. امتیاز بعدی و بعدی...
می خواست ضایع نشم. عمدا توپ ها را خراب می کرد! 
رسیدم به ابراهیم. بازی به دو شد و آبروی من حفظ شد! توپ را انداختم که سرویس بزند.
توپ را در دستش گرفت. آمد بزند که صدائی آمد. الله اکبر ... ندای اذان ظهر بود.
توپ را روی زمین گذاشت. رو به قبله ایستاد و بلند بلند اذان گفت. در فضای دبیرستان صدایش پیچید. بچه ها رفتند. عده ای برای وضو، عده ای هم برای خانه.
او مشغول نماز شد. همانجا داخل حیاط. بچه ها پشت سرش ایستادند. جماعتی شد داخل حیاط. همه به او اقتدا کردیم.
نماز که تمام شد برگشت به سمت من. دست داد و گفت: آقا رضا رقابت وقتی زیباست که با رفاقت باشد.

نماز اول وقت/جمعی از دوستان شهید: 

محور همه فعالیت هایش نماز بود. ابراهیم در سخت ترین شرایط نمازش را اول وقت می خواند. بیشتر هم به جماعت و در مسجد. دیگران را هم به نماز جماعت دعوت می کرد.
مصداق این حدیث بود که امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند: هر که به مسجد رفت و آمد کند از موارد زیر بهره می گیرد: «برادری که در راه خدا با او رفاقت کند، علمی تازه، رحمتی که در انتظارش بوده، پندی که از هلاکت نجاتش دهد، سخنی که موجب هدایتش شود و ترک گناه.» 
ابراهیم حتی قبل از انقلاب، نمازهای صبح را در مسجد و به جماعت می خواند.
رفتار او ما را یاد جمله معروف شهید رجایی می انداخت؛ به نماز نگوئید کار دارم، به کار بگوئید وقت نماز است.
بهترین مثال آن، نماز جماعت در گود زور خانه بود. وقتی کار ورزش به اذان می رسید، ورزش را قطع می کرد و نماز جماعت را بر پا می نمود.
بارها در مسیر سفر، یا در جبهه، وقتی موقع اذان می شد، ابراهیم اذان می گفت و با توقف خودرو، همه را تشویق به نماز جماعت می کرد.
صدای رسای ابراهیم و اذان زیبای او همه را مجذوب خود می کرد‌.
او مصداق این کلام نورانی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله بود که می فرمایند: «خداوند وعده فرموده؛ موذن و فردی که وضو می گیرد و در نماز جماعت مسجد شرکت می کند، بدون حساب به بهشت ببرد‌» 
ابراهیم در همان دوران با بیشتر مساجد محل رفیق شده بود. او از دوران جوانی یک عبا برای خودش تهیه کرده بود و بیشتر اوقات با عبا نماز می خواند.

سال ۱۳۵۹ بود. برنامه بسیج تا نیمه شب ادامه یافت. دو ساعت مانده به اذان صبح کار بچه ها تمام شد.
ابراهیم بچه ها را جمع کرد. از خاطرات کردستان تعریف می کرد. خاطراتش هم جالب بود هم خنده دار.
بچه ها را تا اذان بیدار نگه داشت. بچه ها بعد از نماز جماعت صبح به خانه هایشان رفتند.
ابراهیم به مسئول بسیج گفت: اگر بچه ها، همان ساعت می رفتند معلوم نبود برای نماز بیدار می شدند یا نه، شما یا کار بسیج را زود تمام کنید یا بچه ها را تا اذان صبح نگهدارید که نمازشان قضا نشود.

ابراهیم روزها بسیار انسان شوخ و بذله گویی بود. خیلی هم عوامانه صحبت می کرد.
اما شب ها معمولا قبل از سحر بیدار بود مشغول نماز شب می شد. تلاش هم می کرد این کار مخفیانه صورت بگیرد ابراهیم هر چه به این اواخر نزدیک می شد. بیداری سحرهایش طولانی تر بود. گویی می دانست در احادیث نشانه شیعه بودن را بیداری سحر و نماز شب معرفی کرده اند.
او به خواندن دعاهای کمیل و ندبه و توسل مقید بود. دعاها و زیارت های هر روز را بعد از نماز صبح می خواند. هر روز زیارت عاشورا یا سلام آخر ان را می خواند.
همیشه آیه و جعلنا را زمزمه می کرد. یکبار گفتم: آقا ابرام این آیه برای محافظت در مقابل دشمن است، این جا که دشمن نیست! 
ابراهیم نگاه معنی داری کرد و گفت: دشمنی بزرگتر از شیطان وجود دارد!؟

یکبار حرف از نوجوانان و اهمیت به نماز بود. ابراهیم گفت: زمانی که پدرم از دنیا رفت خیلی ناراحت بودم. شب اول، بعد از رفتن مهمانان به حالت قهر از خدا نماز خواندم و خوابیدم. به محض اینکه خوابم برد، در عالم رویا پدرم را دیدم! 
درب خانه را باز کرد. مستقیم و با عصبانیت به سمت اتاق آمد. روبروی من ایستاد برای لحظاتی درست به چهره من خیره شد. همان لحظه از خواب پریدم. نگاه پدرم حرف های زیادی داشت! هنوز نماز قضا نشده بود. بلند شدم، وضو گرفتم و نمازم را خواندم.

از دیگر مسایلی که او بسیار اهمیت می داد نماز جمعه بود. هر چند از زمانی که نماز جمعه شکل گرفت ابراهیم در کردستان و یا در جبهه ها بود. ابراهیم هر زمان که در تهران حضور داشت در نماز جمعه شرکت می کرد. می گفت: شما نمی دانید نماز جمعه چقدر ثواب و برکات دارد.
امام صادق علیه السلام می فرمایند:«قدمی نیست که به سوی نماز جمعه برداشته شود، مگر اینکه خدا آتش را بر او حرام می کند.» 

برخورد با دزد/ عباس هادی: 

نشسته بودیم داخل اتاق. مهمان داشتیم صدایی از داخل کوچه آمد. ابراهیم سریع از پنجره نگاه کرد. شخصی موتور شوهر خواهر او را برداشته و در حال فرار بود!
بگیرش... دزد... دزد! بعد هم سریع دویدم دم در. یکی از بچه های محل لگدی به موتور زد. دزد با موتور نقش بر زمین شد!
تکه آهن روی زمین دست دزد را برید و خون جاری شد. چهره دزد پر از ترس بود و اظطراب. درد می کشید که ابراهیم رسید. موتور را برداشت و روشن کرد و گفت: سریع سوار شو!
رفتند‌ درمانگاه، با همان موتور. دستش را پانسمان کردند. بعد با هم رفتند مسجد! بعد از نماز کنارش نشست؛ چرا دزدی می کنی!؟ اخه پول حرام که...
دزد گریه می کرد. بعد به حرف آمد: همه این ها را می دانم. بیکارم، زن و بچه دارم، از شهرستان آمده ام. مجبور شدم.
ابراهیم فکری کرد. رفت پیش یکی از نمازگزارها، با او صحبت کرد. خوشحال برگشت و گفت: خدارو شکر، شغلی مناسب برایت فراهم شد.
از فردا برو سرکار. این پول را هم بگیر، از خدا هم بخواه کمکت کند. همیشه دنبال حلال باش. مال حرام زندگی را به آتش می کشد. پول حلال کم هم باشد برکت دارد.

شروع جنگ/تقی مسگرها: 

صبح روز دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۵۹ بود. ابراهیم و برادرش را دیدم مشغول اثاث کشی بودند.
سلام کردم و گفتم: امروز عصر قاسم با یک ماشین تدارکات می ره کردستان ما هم همراهش هستیم.
با تعجب پرسید: خبریه؟!
گفتم: ممکنه درگیری بشه. جواب داد: باشه اگر شد من هم می یام.
ظهر همان روز با حمله هواپیماهای عراق جنگ شروع شد. همه در خیابان به سمت آسمان نگاه می کردند.
ساعت ۴ عصر، سر خیابان بودیم. قاسم تشکری با یک جیپ آهو، پر از وسایل تدارکاتی امد. علی خرمدل هم بود. من هم سوار شدم.
موقع حرکت ابراهیم هم رسید و سوار شد. گفتم: داش ابرام مگه اثاث کشی نداشتید؟!
گفت: اثاث ها رو گذاشتم خونه جدید و اومدم.
روز دوم جنگ بود. قبل از ظهر با سختی بسیار و عبور از چندین جاده خاکی رسیدیم سر پل ذهاب.
هیچکس نمی توانست انچه را می بیند باور کند. مردم دسته دسته از شهر فرار می کردند.
از داخل شهر صدای انفجار گلوله های توپ و خمپاره شنیده می شد.
مانده بودیم چه کنیم. در ورودی شهر از یک گردنه رد شدیم. از دور بچه های سپاه را دیدیم که دست تکان می دادند! گفتم: قاسم، بچه ها اشاره می کنند که سریع تر بیایید!
یکدفعه ابراهیم گفت: اونجا رو! بعد سمت مقابل را نشان داد.
از پشت تپه تانک های عراقی کاملا پیدا بود. مرتب شلیک می کردند. چه گلوله به اطراف ماشین اصابت کرد. ولی خداروشکر به خیر گذشت.
از گردنه رد شدیم. یکی از بچه های سپاه جلو آمد و گفت: شما کی هستید!؟ من مرتب اشاره می کردم که نیایید، اما شما گاز می دادید! 
قاسم پرسید: اینجا چه خبره؟ فرمانده کیه؟! 
آن رزمنده هم جواب داد:  اقای بروجردی تو شهر پیش بچه هاست‌. امروز صبح عراقی ها بیشتر شهر را گرفته بودند. اما با حمله بچه ها عقب رفتند.
حرکت کردیم و رفتیم داخل شهر، در یک جای امن ماشین را پارک کردیم. قاسم، همان جا دو رکعت نماز خواند! ابراهیم جلو رفت و با تعجب پرسید: قاسم، این نماز چی بود؟! قاسم هم خیلی با آرامش گفت: تو کردستان همیشه از خدا می خواستم که وقتی با دشمنان اسلام و انقلاب می جنگم اسیر یا معلول نشم. اما این دفعه از خدا خواستم که شهادت رو نصیبم کنه! دیگه تحمل دنیا رو ندارم! 
ابراهیم خیلی دقیق به حرف های او گوش می کرد. بعد با هم رفتیم پیش محمد بروجردی، ایشان از قبل قاسم را می شناخت. خیلی خوشحال شد. بعد از کمی صحبت، جائی را به ما نشان داد و گفت: دو گردان سرباز آنطرف رفتند و فرمانده ندارند. قاسم جان برو ببین می تونی اون ها رو بیاری تو شهر. با هم رفتیم‌. آنجا پر از سرباز بود. همه مسلح و آماده، ولی خیلی ترسیده بودند. اصلا آمادگی چنین حمله ای را از طرف عراق نداشتند.
قاسم و ابراهیم جلو رفتند و شروع به صحبت کردند. طوری با آن ها حرف زدند که خیلی از ان ها غیرتی شدند. آخر صحبت ها هم گفتند: هر کی مرده و غیرت داره و نمی خواد دست این بعثی ها به ناموسش برسه با ما بیاد.
سخنان آن ها باعث شد که تقریبا همه سربازها حرکت کردند.
قاسم نیروها را آرایش داد و وارد شهر شدیم. شروع کردیم به سنگربندی. چند نفر از سربازها گفتند: ما توپ ۱۰۶ هم داریم. قاسم هم منطقه خوبی را پیدا کرد و نشان داد‌. توپ ها را به آنجا منتقل دادند و شروع به شلیک کردند. با شلیک چند گلوله توپ، تانک های عراقی عقب رفتند و پشت مواضع مستقر شدند. بچه های ما خیلی روحیه گرفتند. غروب روز دوم جنگ بود. قاسم خانه ای را به عنوان مقر انتخاب کرد که به سنگر سربازها نزدیکتر باشد بعد به من گفت: برو به ابراهیم بگو بیا دعای توسل بخوانیم.
شب چهارشنبه بود. من راه افتادم و قاسم مشغول نماز مغرب شد. هنوز زیاد دور نشده بودم که یک گلوله خمپاره جلوی درب همان خانه منفجر شد‌. گفتم: خدارو شکر قاسم رفت تو اتاق. اما با این حال برگشتم‌. ابراهیم هم که صدای انفجار را شنیده بود سریع به طرف ما آمد‌. وارد اتاق شدیم. چیزی که می دیدیم باورمان نمی شد. یک ترکش به اندازه دانه عدس از پنجره رد شده بود و به سینه قاسم خورده بود. قاسم در حال نماز به آرزویش رسید! 
محمد بروجردی با شنیدن این خبر خیلی ناراحت شد. آن شب کنار پیکر قاسم، دعای توسل را خواندیم. 
فردا جنازه قسم را به سمت تهران راهی کردیم. روز بعد رفتیم مقعر فرماندهی. به ما گفتند: شما چند نفر مسئول انبار مهمات باشید. بعد یک مدرسه را که تقریبا پر از مهمات بود به ما تحویل دادند. یک روز انجا بودیم و چون امنیت نداشت، مهمات را از شهر خارج کردند. ابراهیم به شوخی می گفت: بچه ها اینجا زیاد یاد خدا باشید، چون اگه خمپاره بیاد، هیچی از ما نمی مونه! وقتی انبار مهمات تخلیه شد، به سمت خط مقدم درگیری رفتیم. سنگرها در غرب سر پل ذهاب تشکیل شده بود. چند تن از فرماندهان دوره دیده نظر اصغر وصالی و علی قربانی مسئول نیروهای رزمنده شده بودند.
آن ها در منطقه پاوه گروه چر یکی به نام دستمال سرخ ها داشتند حالا با همان نیروها به سرپل ذهاب آمده بودند.
داخل شهر گشتی زدیم. چند نفر از رفقا را پیدا کردیم. محمد شاهرودی، مجید فریدوند و ...
با هم رفتیم به سمت محل درگیری با نیروهای عراقی. در سنگر بالای تپه، فرمانده نیروها به ما گفت: تپه مقابل محل درگیری ما با نیروهای عراقی است. از تپه های بعدی هم عراقی ها قرار دارند. چند دقیقه بعد، از دور یک سرباز عراقی دیده شد‌. همه رزمنده ها شروع به شلیک کردند. ابراهیم داد زد: چیکار می کنید! شما که گلوله ها رو تموم کردید! بچه ها همه ساکت شدند. ابراهیم که مدتی در کردستان بود و آموزش های نظامی را به خوبی فرا گرفته بود گفت: صبر کنید دشمن خوب به شما نزدیک بشه، بعد شلیک کنید. در همین حین عراقی ها از پایین تپه، شروع به شلیک کردند. گلوله های ارپی جی و خمپاره مرتب به سمت ما شلیک می شد. بعد هم به سوی سنگرهای ما حرکت کردند. رزمنده هایی که برای اولین بار اسلحه به دست می گرفتند با دیدن این صحنه به سمت سنگرهای عقب دویدند. خیلی ترسیده بودم. فرمانده داد زد: صبر کنید. نترسید! لحظاتی بعد صدای شلیک عراقی ها کمتر شده بودند. یکدفعه ابراهیم به همراه چند نفر از دوستان به سمت عراقی ها حمله کردند! آن ها در حالی که از سنگر بیرون می دویدند فریاد زدند: الله اکبر شاید چند دقیقه ای نگذشت که چندین عراقی کشته و مجروح شدند. یازده نفر از عراقی ها توسط ابراهیم و دوستانش به اسارت در آمدند. بقیه هم فرار کردند. ابراهیم سریع آن ها را به طرف داخل شهر حرکت داد. تمام بچه ها از این حرکت ابراهیم روحیه گرفتند. چند نفر مرتب از اسرا عکس می انداختند. بعضی ها هم با ابراهیم عکس یادگاری می گرفتند! 
ساعتی بعد وارد شهر سرپل ذهاب شدیم. انجا بود که خبر دادند: چون راه بسته بوده، پیکر قاسم هنوز در پادگان مانده. ما هم حرکت کردیم و در روز پنجم جنگ به همراه پیکر قاسم و با اتومبیل خودش به تهران آمدیم.
در تهران تشییع جنازه با شکوهی برگزار شد و اولین شهید دفاع مقدس در محل تشییع شد. 
جمعیت بسیار زیادی هم آمده بودند. علی خرمدل فریاد می زد: فرمانده شهیدم راهت ادامه دارد.


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۲:۲۲ - ۱۳۹۸/۶/۲۹
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه