جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
کد مطلب: ۶۲۵۹

 خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/رسیدگی به مردم  
زندگینامه شهداء

خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/رسیدگی به مردم  

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
بندگان خانواده من هستند پس محبوب ترین افراد نزد من کسانی هستند که نسبت به آن ها مهربانتر و در رفع حوائج آن ها بیشتر کوشش کنند.

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی: 

رسیدگی به مردم/جمعی از دوستان شهید: 

«بندگان خانواده من هستند پس محبوب ترین افراد نزد من کسانی هستند که نسبت به آن ها مهربانتر و در رفع حوائج آن ها بیشتر کوشش کنند.» 
عجیب بود! جمعیت زیادی در ابتدای خیابان شهید سعیدی جمع شده بودند. با ابراهیم رفتیم جلو، پرسیدم: چی شده!؟
گفت: این پسر عقب مانده ذهنی است، هر روز اینجاست. سطل آب کثیف را از جوی بر می دارد و به آدم های خوش تیپ و قیافه می ‌پاشد! 
مردم کم کم متفرق می شدند. مردی با کت و شلوار آراسته توسط پسرک خیس شده بود. مرد گفت: نمی دانم با این آدم عقب مانده چه کنم. آن آقا هم. رفت. ما ماندیم و آن پسر! 
ابراهیم به پسرک گفت: چرا مردم رو خیس می کنی؟ 
پسرک خندید و گفت: خوشم می یاد. ابراهیم کمی فکر کرد و گفت: کسی به تو می گه آب بپاشی؟ پسرک گفت: اون ها پنج ریال به من می دن و می گن به کی آب بپاشم. بعد هم طرف دیگر خیابان را نشان داد.
سه جوان هرزه و بیکار می خندیدند. ابراهیم می خواست به سمت آن ها برود، اما ایستاد. کمی فکر کرد و بعد گفت: پسر، خونه شما کجاست؟ پسر راه خونه شان را نشان داد.
ابراهیم گفت: اگه دیگه مردم رو اذیت نکنی، من روزی ده ریال بهت می دم، باشه؟ پسرک قبول کرد. وقتی جلوی خانه آن ها رسیدیم، ابراهیم با مادر ان پسرک صحبت کرد. به این ترتیب مشکلی از سر راه مردم برطرف نمود.

در بازرسی تربیت بدنی مشغول بودیم. بعد از گرفتن حقوق و پایان ساعت اداری، پرسید: موتور آوردی؟ 
گفتم: اره چطور!؟ گفت: اگه کاری نداری بیا با هم بریم فروشگاه. تقریبا همه حقوقش را خرید کرد. از برنج و گوشت، تا صابون و...
همه چیز خرید. انگار لیستی برای خرید به او داده بودند! بعد با هم رفتیم سمت مجیدیه، وارد کوچه شدیم. ابراهیم درب خانه ای را زد.
پیرزنی که حجاب درستی نداشت دم در آمد. ابراهیم همه وسائل را تحویل داد. یک صلیب گردن پیرزن بود. خیلی تعجب کردم! در راه برگشت گفتم: آقا ابرام این خانم ارمنی بود؟! گفت: آره چطور مگه!؟ 
آمدم کنار خیابان. موتور را نگه داشتم و با عصبانیت گفتم: بابا، این همه فقیر مسلمون هست، تو رفتی سراغ مسیحیا! 
همینطور که پشت سرم نشسته بود گفت: مسلمون ها رو کسی هست کمک کنه. تازه، کمیته امداد هم راه افتاده، کمکشون می کنه. اما این بنده های خدا کسی رو ندارند. با این کار، هم مشکلاتشان کم می شه، هم دلشان به امام و انقلاب گرم می شه.

۲۶ سال از شهادت ابراهیم گذشت. مطالب کتاب جمع آوری و آماده چاپ شد. یکی از نمارگزاران مسجد مرا صدا کرد و گفت: برای مراسم یادمان آقا ابراهیم هر کاری داشته باشید ما در خدمتیم. با تعجب گفتم: شما شهید هادی رو می شناختید!؟ ایشون رو دیده بودید!؟
گفت: نه، من تا پارسال که مراسم یادواره برگزار شد چیزی از شهید هادی نمی دونستم. اما آقا ابرام حق بزرگی گردن من داره! 
برای رفتن عجله داشتم، اما نزدیکتر آمدم. با تعجب پرسیدم: چه حقی!؟
گفت: در مراسم پارسال جاسوئیچی عکس آقا ابراهیم را توزیع کردید من هم گرفتم و به سوئیچ ماشینم بستم. چند روز قبل، با خانواده از مسافرت برمی گشتیم. در راه جلوی یک مهمان پذیر توقف کردیم.
وقتی خواستیم سوار شویم با تعجب دیدم که سوئیچ را داخل ماشین جا گذاشتم! درها قفل بود. به خانمم گفتم: کلید یدکی رو داری؟ او هم گفت: نه، کیفم داخل ماشینه! 
خیلی ناراحت شدم. هر کاری کردم در باز نشد. هوا خیلی سرد بود. با خودم گفتم شیشه بغل را بشکنم. اما هوا سرد بود و راه طولانی.
یکدفعه چشمم به عکس آقا ابراهیم افتاد. انگار از روی جا سوئیچی به من نگاه می کرد. من هم کمی نگاهش کردم و گفتم: آقا ابرام من شنیدم تا زنده بودی مشکل مردم رو حل می کردی. شهید هم که همیشه زنده است. بعد گفتم: خدا یا به آبروی شهید هادی مشکلم رو حل کن.
تو همین حال یکدفعه دستم داخل جیب کتم رفت. دسته کلید منزل را برداشتم! ناخواسته یکی از کلیدها را داخل قفل در ماشین کردم. با یک تکان، قفل باز شد.
با خوشحالی وارد ماشین شدیم و از خدا تشکر کردم. بعد به عکس آقا ابراهیم خیره شدم و گفتم: ممنونم، انشا الله جبران کنم. هنوز حرکت نکرده بودم که خانمم پرسید: در ماشین با کدوم کلید باز شد؟ با تعجب گفتم: راست می گی، کدوم کلید بود!؟
پیاده شدم و یکی یکی کلید ها را امتحان کردم. چند بار هم امتحان کردم، اما هیچکدام از کلید ها اصلا وارد قفل نمی شد!! همینطور که ایستاده بودم نفس عمیقی کشیدم. گفتم: آقا ابرام ممنونم، تو بعد از شهادت هم دنبال حل مشکلات مردمی.

کردستان/مهدی فریدوند:

تابستان ۱۳۸۵ بود. بعد از نماز ظهر و عصر جلوی مسجد سلمان ایستاده بودیم. داشتم با ابراهیم حرف می زدم که یکدفعه یکی از دوستان با عجله آمد و گفت: پیام امام رو شنیدید؟! 
با تعجب پرسیدیم: نه، مگه چی شده؟!
گفت: امام دستور دادند و گفتند بچه ها و رزمنده های کردستان را از محاصره خارج کنید.
بلافاصله محمد شاهرودی آمد و گفت: من و قاسم تشکری و ناصر کرمانی عازم کردستان هستیم. ابراهیم گفت: ما هم هستیم. بعد رفتیم تا آماده حرکت شویم.
ساعت چهار عصر بود. یازده نفر با یک ماشین بلیزر به سمت کردستان حرکت کردیم. یک تیر بار ۳ژ، چهار قبضه اسلحه و چند نارنجک کل وسائل همراه ما بود.
بسیاری از جاده ها بسته بود. در چند محور شدیم از جاده خاکی عبور کنیم. اما با یاری خدا، فردا ظهر رسیدیم به سنندج. از همه جا بی خبر وار شهر شدیم. جلوی یک دکه روزنامه فروشی ایستادیم. 
ابراهیم پیاده شد که ادرس مقر سپاه را بپرسد‌. یکدفعه فریاد زد: بی دین این ها چیه که می فروشی!؟
با تعجب نگاه کردم. دیدم کنار دکه، چند ردیف مشروبات الکلی چیده شده. ابراهیم بدون مکث اسلحه را مسلح کرد و به سمت بطری ها شلیک کرد. بطری های مشروب خرد شد و روی زمین ریخت. بعد هم بقیه را شکست و با عصبانیت رفت سراغ جوان صاحب دکه. جوان خیلی ترسیده بود. گوشه دکه، خودش را مخفی کرد.
ابراهیم به چهره او نگاه کرد. با آرامش گفت: پسر جون، مگه تو مسلمون نیستی.‌این نجاسات ها چیه می فروشی، مگه خدا تو قران نمی گه: «این کثافات ها از طرف شیطانه، از این ها دور بشید» 
جوان سرش را به علامت تایید تکان داد. مرتب می گفت: غلط کردم، ببخشید‌. ابراهیم کمی با او صحبت کرد. بعد با هم بیرون آمدند.
جوان مقر سپاه را نشان داد. ما هم حرکت کردیم. صدای گلوله های ژ۳ سکوت شهر را شکسته بود. همه در خیابان به ما نگاه می کردند. ما هم بی خبر از همه جا در شهر می چرخیدیم‌. بالاخره به مقر سپاه سنندج رسیدیم.
جلوی تمام دیوارهای سپاه، گونی های پر از خاک چیده شده بود. آنجا به یک دژ نظامی بیشتر شباهت داشت! هیچ چیزی از ساختمان پیدا نبود.
هر چه در زدیم بی فایده بود‌ هیچکس در را باز نمی کرد. از پشت در می گفتند: شهر دست ضد انقلابه. شما هم اینجا نمونید، برید به طرف فرودگاه! گفتم: ما آمدیم به شما کمک کنیم. لااقل بگید فرودگاه کجاست؟!
یکی از بچه های سپاه امد لب دیوار و گفت: اینجا امنیت نداره، ممکنه ماشین شما را هم بزنند. سریع از این طرف از شهر خارج بشید. کمی که بروید به فرودگاه می رسید. نیروهای انقلابی انجا مستقر هستند.
ما راه افتادیم و رفتیم فرودگاه. انجا بود که فهمیدیم داخل سنندج چه خبر است به جز مقر سپاه و فرودگاه همه جا دست ضد انقلاب بود.
سه گردان از سربازان ارتشی آنجا بودند‌. حدود یک گردان هم از نیروهای سپاه در فرودگاه مستقر بودند. گلوله های خمپاره از داخل شهر به سمت فرودگاه شلیک می شد.
برای اولین بار محمد بروجردی را در آنجا دیدیم. جوانی با ریش ها و موی طلائی. با چهره ای جذاب و خندان.
برادر بروجردی در آن شرایط، نیروها را خیلی خوب اداره می کرد. بعدها فهمیدم فرماندهی سپاه غرب کشور را بر عهده دارد.
روز بعد با برادر بروجردی جلسه گذاشتیم. فرماندهان ارتش هم حضور داشتند. ایشان فرمودند: با توجه به پیام امام، نیروی زیادی در راه است. ضد انقلاب هم خیلی ترسیده. آن ها داخل شهر دو مقر مهم دارند. باید طراحی برای حمله به این دو مقر داشته باشیم. 
صحبت های مختلفی شد، ابراهیم گفت: اینطور که در شهر پیداست مردم هیچ ارتباطی با آن ها ندارند. بهتر است به یکی از مقرهای ضد انقلاب حمله کنیم. در صورت موفقیت به سراغ مقر بعدی برویم. همه با این طرح موافقت کردند. قرار شد نیروها را برای حمله آماده کنیم. اما همان روز نیروهای سپاه را به منطقه پاوه اعزام کردند. فقط نیروهای سرباز در اختیار فرماندهی قرار گرفت.
ابراهیم و دیگر رفقا به تک تک سنگرهای سربازان سر زدند. با آن ها صحبت می کردند و روحیه می دادند. بعد هم یک وانت هندوانه تهیه کردند و بین سربازان پخش کردند! به این طریق رفاقتشان با سربازان بیشتر شد. آن ها با برنامه های مختلف آمادگی نیروها را بالا بردند.
صبح یکی از روزها آقا خلخالی به جمع بچه ها اضافه شد. تعداد دیگری از بچه ها رزمنده هم از شهرهای مختلف به فرودگاه سنندج آمدند. پس از آمادگی لازم، مهمات بین بچه ها توزیع شد. تا قبل از ظهر به یکی از مقرهای ضد انقلاب در شهر حمله کردیم. سریع تر از آنچه فکر می کردیم آنجا محاصره شد. بعد هم بیشتر نیروهای ضد انقلاب را دستگیر کردیم.
از داخل مقر بجز مقدار زیادی مهمات، مقادیر زیادی دلار و پاسپورت و شناسنامه های جعلی پیدا کردیم! ابراهیم همه آن ها را در یک گونی. ریخت و تحویل مسئول سپاه داد.
مقر دوم ضد انقلاب هم بدون در گیری تصرف شد. شهر، بار دیگر به دست بچه های انقلابی افتاد. فرمانده سربازان، پس از این ماجرا می گفت: اگر چند سال دیگر صبر می کردیم، سربازان من جرات چنین حمله ای را پیدا نمی کردند. این را مدیون برادر هادی و دیگر دوستان همرزم ایشان هستیم.
آن ها با دوستی که با سرباز ها داشتند روحیه ها را بالا بردند.
در آن دوره، فرماندهان بسیاری از فنون نظامی و نحوه نبرد را به ابراهیم و دیگر بچه ها آموزش دادند. این کار، آن ها را به نیروهای ورزیده ای تبدیل نمود که ثمره آن در دوران دفاع مقدس آشکار شد. ماجرای سنندج زیادی طولانی نشد. هر چند در دیگر شهرهای کردستان هنوز درگیری مختصری وجود داشت. 
ما در شهریور ۱۳۵۸ به تهران برگشتیم. قاسم و چند نفر دیگر از بچه ها در کردستان ماندند و به نیروهای شهید چمران ملحق شدند.
ابراهیم پس از بازگشت، از بازرسی سازمان تربیت بدنی به آموزش و پرورش رفت.
البته با در خواست او موافقت نمی شد. اما با پیگیری های بسیاری این کار را به نتیجه رساند. او وارد مجموعه ای شد که به امثال ابراهیم بسیار نیاز داشته و دارد.

معلم نمونه/عباس هادی: 

ابراهیم می گفت: اگر قرار است انقلاب پایدار بماند و نسل های بعدی هم انقلابی باشند. باید در مدارس فعالیت کنیم، چرا که آینده مملکت به کسانی سپرده می شود که شرایط دوران طاغوت را حس نکرده اند! 
وقتی می دید اشخاصی که اصلا انقلابی نیستند، به عنوان معلم به مدرسه می روند خیلی ناراحت می شد.
می گفت: بهترین و زبده ترین نیروهای انقلابی باید در مدارس و خصوصا دبیرستان ها باشند! 
برای همین، کاری کم دردسر را رها کرد و به سراغ کاری پر دردسر رفت، با حقوقی کمتر! 
اما به تنها چیزی که فکر نمی کرد مادیات بود. می گفت: روزی را خدا می رساند. برکت پول مهم است. کاری هم که برای خدا باشد برکت دارد.
به هر حال برای تدریس در دو مدرسه مشغول به کار شد. دبیر ورزش ابوریحان (منطقه ۱۴) و معلم عربی در یکی از مدارس راهنمایی محروم (منطقه ۱۵) تهران.
تدریس عربی ابراهیم زیاد طولانی نشد. از اواسط همان سال دیگر به مدرسه راهنمایی نرفت! حتی می گفت که چرا به آن مدرسه نمی رود! 
یک روز مدیر مدرسه راهنمایی پیش من آمد. با من صحبت کرد و گفت: تورو خدا، شما که برادر آقای هادی هستید با ایشان صحبت کنید که برگردد مدرسه! گفتم: مگه چی شده؟!
کمی مکث کرد و گفت: حقیقتش، آقا ابراهیم از جیب خودش پول می داد به یکی از شاگردها تا هر روز زنگ اول برای کلاس نان و پنیر بگیرد!
آقای هادی نظرش این بود که این ها بچه های منطقه محروم هستند اکثرا سر کلاس  گرسنه هستند. بچه گرسنه هم درس را نمی فهمد.
مدیر ادامه داد: من با آقای هادی برخورد کردم. و گفتم: نظم مدرسه ما را به هم ریختی، در صورتی که هیچ مشکلی برای نظم مدرسه پیش نیامده بود‌. بعد هم سر ایشان داد زدم و گفتم: دیگه حق نداری اینجا از این کارها را بکنی. آقای هادی از پیش ما رفت‌. بقیه ساعت هایش را در مدرسه دیگری پر کرد.حالا همه بچه ها و اولیا از من خواستند ایشان را برگردانم.
همه از اخلاق و تدریس ایشان تعریف می کنند. ایشان در همین مدت کم، برای بسیاری از دانش آموزان بی بضاعت و یتیم مدرسه، وسائل تهیه کرده بود که حتی من هم خبر نداشتم.
با ابراهیم صحبت کردم. حرف های مدیر مدرسه را به او گفتم: اما فایده ای نداشت. وقتش را جای دیگر پر کرده بود.
ابراهیم در دبیرستان ابوریحان، نه تنها معلم ورزش، بلکه معلمی برای اخلاق و رفتار بچه ها بود.
دانش آموزان هم که از پهلوانی ها و قهرمانی ها ی معلم خودشان شنیده بودند.
شیفته او بودند.
در ان زمان که اکثر بچه های انقلابی به ظاهرشان اهمیت نمی دادند ابراهیم با ظاهری آراسته و کت و شلوار به مدرسه می آمد.
چهره زیبا و نورانی، کلام گیرا و رفتاری صحیح، از او معلمی کامل ساخته بود.
در کلاسداری بسیار قوی بود، به موقع می خندید‌. به موقع جذبه داشت‌. زنگ تفریح را به حیاط مدرسه می آمد.
اکثر بچه ها در کنار آقای هادی جمع می شدند اولین نفر به مدرسه می آمد و آخرین نفر خارج می شد و همیشه در اطرافش پر از دانش آموز بود.
در آن زمان که جریانات سیاسی فعال شده بودند، ابراهیم بهترین محل را برای خدمت به انقلاب انتخاب کرد.
فراموش نمی کنم، تعدادی از بچه ها تحت تاثیر گروه های سیاسی قرار گرفته بودند. یک شب آن ها را به مسجد دعوت کرد.
با حضور چند تن از دوستان انقلابی و مسلط به مسائل، جلسه پرسش و پاسخ راه انداخت. آن شب همه سوالات بچه ها جواب داده شد. وقتی جلسه ان شب به پایان رسید ساعت دو نیمه شب بود! 
سال تحصیلی ۵۹_۵۸ اقای هادی به عنوان دبیر نمونه انتخاب شد‌. هر چند که سال اول و آخر تدریس او بود.
اول مهر ۵۹ حکم استخدامی ابراهیم برای منطقه ۱۲ آموزش و پرورش تهران صادر شد. اما به خاطر شرایط جنگ نتوانست به سر کلاس برود.
در ان سال مشغولیت های ابراهیم بسیار زیاد بود؛ تدریس در مدرسه، فعالیت در کمیته، ورزش باستانی و کشتی، مسجد و مداحی در هیئت و حضور در بسیاری از برنامه های انقلابی و.....
که برای انجام هر کدام از آن ها به چند نفر احتیاج است! 


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۳:۱۲ - ۱۳۹۸/۶/۱۳
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه