جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۱۷۷

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/ مقاومت
زندگینامه شهداء

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/ مقاومت

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
مصطفی ردانی هنوز داغ است و تب دارد. صورت او از حرارت سرخ شده. دور یقه ی او خیس عرق است. اما با شجاعت داخل سنگر بالای تپه مقاومت می کند. 

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور:

مقاومت: 
یکی از رزمندگان و نقل از کتاب یا زهرا: 

مصطفی ردانی هنوز داغ است و تب دارد. صورت او از حرارت سرخ شده. دور یقه ی او خیس عرق است. اما با شجاعت داخل سنگر بالای تپه مقاومت می کند. 
در آن شرایط حاج آقا ترکان به بچه ها روحیه می داد. ایشان از روحانیان با فضیلت گردان بود‌.
از این سنگر به آن سنگر می رفت. از دور به او نگاه کردم. همان لحظه گلوله ی خمپاره در مقابلش فرود آمد. تمام بدن او پر از ترکش شد! 
حاج آقا را داخل سنگر بردیم. التماس می کرد و آب می خواست. گفتیم: حاج آقا آب نیست! اما او همچنان اصرار می کرد.
چند قمقمه را در داخل درب یک قمقمه خالی کردم‌. کل آن شد چند قطره! همان را در دهان حاج آقا ریختم.
حاجی در حالی که شهادتین را می گفت کلمات عجیبی بر زبان آورد. این کلمات نشان از دیدار ملائک خدا بود!!
شرایط سخت تر شد. دیگر نیروی سالم روی تپه نبود. همه ی نیروها حداقل یک ترکش را خرده بودند! 
در این وضعیت نمی دانستم چه کنم. فرمانده و معاون گردان هم نداشتیم. تصمیم گیری خیلی سخت بود.

باطری بی سیم رو به اتمام بود. یک دفعه صدایی از آن بلند شد. با بی حالی تکانی خوردم و گوشی را برداشتم. از قرارگاه بود.
حاج حسین خرازی دستور عقب نشینی را صادر کرد. بی سیم چی قرارگاه گفت: دستور از فرمانده لشکر صادر شده. سریع حرکت کنید. 
نگاهی به اطراف کردم.
فرمانده یکی از گروهان ها هنوز زنده بود. بلند شدم و رفتم و قضیه را گفتم. او هم به من گفت: سریع برو به همه ی سنگرها خبر بده. بگو همه سریع حرکت کنند.
با بی حالی رفتم به سمت اطراف تپه. دستانم را کنار دهان آوردم و داد زدم: دستور عقب نشینی صادر شده. سریع حرکت کنید.
بعد هم خودم را به هر زحمتی بود رساندم به سنگر آقا مصطفی و قضیه را گفتم. 
در کنار آقا مصطفی، برادر سلیمانی نشسته بود. او را از نیروهای قدیمی لشکر و از دوستان قدیمی برادر ردانی بود.
مصطفی نگاهی به من و سلیمانی کرد و گفت: دشمن با دوربین داره همه ی حرکت ما رو می بینه. تکون بخوریم ما رو می زنه، چطور می شه عقب نشینی کرد!؟ 
همان موقع تیر بار با شدت سنگر روی تپه را هدف قرار داد. وضعیت طوری بود که من هم نمی توانستم از جا بلند شوم.
آقا مصطفی نگاهی به دوستش کرد و گفت: اگه دو سه نفر بمونیم و آتیش کنیم بقیه می تونن برگردن. موافقی!؟ 
سلیمانی لبانش خیلی خشک بود. در همان حال درب قمقمه اش را باز کرد. اما هیچ آبی نداشت.
او نگاهی به آقا مصطفی کرد و گفت: بسم الله، من هستم.
بعد ادامه داد: دفعه ی قبل هم که بچه ها از همین تپه عقب نشینی کردند همین اتفاق افتاد.
چند نفر ماندند تا بقیه برگردند. البته هیچ کدام از آن ها زنده نیستند! 
آقا مصطفی ادامه داد: ما هم معلوم نیست موفق شویم. بعد دست برد داخل جیب و قرآن کوچکش را در آورد. نیت کرد و آن را باز نمود. بلافاصله گفت: خیلی خوبه.
با شلیک پیاپی مصطفی و دوستش توانستم به سنگرهای پایینی بروم. اما دلم پیش آن ها بود. 
یک لحظه با خودم گفتم بروم پیش آن ها و کنارشان بمانم.

پرواز/یکی از دوستان شهید: 

قرار شد عقب نشینی کنیم. مصطفی و دوستش روی سنگر بالای تپه ماندند. با یک نگاه دیدم نیروها از همه سنگرها به سمت پایین آمدند. همه زخمی و خونی و... بارش خمپاره ها دوباره شدت گرفت.
یک دفعه ی یک گلوله ی خمپاره روی بدن یکی از بچه ها فرود آمد! تمام بدن ما که در اطراف بودیم غرق خون شد! 
خوب که دقت کردیم دیدیم اثر خون هایی است که از پیکر او پاشیده شده! واقعا صحنه دردناکی بود.
دوباره به بالای تپه نگاه کردم. سه نفر شده بودند. یکی به کمک آقا مصطفی و سلیمانی رفته بود. در فاصله ی که آن ها شروع به آتش کردند باقی مانده ی نیروها حرکت کردند.
حدود سی نفر بودیم. که سریع به سمت عقب راه افتادیم. با اینکه بیشتر آن ها مجروح بودند اما همه سریع راه می آمدند تا از محدوده ی خطر دور شویم.

پیرمردی مجروح، زیر یک سنگر خراب شده مانده بود. نگاهی به من کرد و گفت دارید می رید!؟ 
با ناراحتی گفتم: دیگه کاری نمی شه کرد. او هم با آرامش گفت: باشه! 
با دلی پر از حسرت و اندوه به او نگاهی کردم. هیچ رمقی در بدن نداشتم که او را کمک کنم‌. هنوز از داخل چندین سنگر صدای آه و ناله می آمد. نمی دانید چه حالی داشتم . مانده بودم بمانم یا بروم؟!
همان جا ایستادم. یکباره نظر خودم را عوض کردم. گفتم: می رم و خودم را به سنگر آقا مصطفی می رسانم. همراه آن ها می جنگم تا بقیه بتواند بروند عقب. 
سریع به سمت بالای تپه دویدم. در گوشه ای در چند متری سنگر آن ها پناه گرفتم. در آن ساعات که نزدیک غروب بود از دور به آقا مصطفی نگاه کردم. آن ها خیلی خوب دشمن را مشغول کرده بودند. به پشت سرم نگاه کردم. بقیه  داشتند به سرعت عقب می رفتند.
شدت آتش دشمن بسیار زیاد بود. بوی باروت همه جا را پر کرد. در آن شرایط نمی شد جلوتر رفت. اما آن سه نفر بدون ترس به سمت دشمن شلیک می کردند از نحوه ی شلیک آن ها فهمیدم عراقی ها در حال بالا آمدن از تپه هستند.
برگشتم و دوباره به عقب نگاه کردم. بقیه حسابی دور شده بودند. جز چند مجروح شدید که در سنگرها افتاده بودند هیچ کس دیگر آنجا نبود.
طرح آقا مصطفی جواب داد. بیشتر نیروها از محدوده ی خطر دور شدند. آن سه نفر جان خیلی ها را نجات دادند. 
داشتم فکر می کردم که چطور می شود به سنگر آن ها نزدیک شد که یک دفعه دو انفجار شدید در اطراف سنگر آقا مصطفی رخ داد! به نظر آر پی جی بود. همه جا پر از گرد و غبار شد. دوباره سرک کشیدم. دیدم آن ها هنوز سالم و مشغول تیر اندازی هستند.
همسنگر حاجی از جا بلند شد. با قدرت به سمت دشمن شلیک کرد. من همین طور او را نگاه می کردم. یک دفعه صدای انفجار آمد. گلوله ی آر پی جی به بدن او اصابت کرد! تمام بدن او در یک لحظه تکه تکه شد! رنگ از چهره ام پرید. دهانم از ترس تلخ شد. تا به حال چنین شرایطی را ندیده بودم.
مصطفی بدون اعتنا هنوز تیر اندازی می کرد. دوباره نگاهی به عقب انداختم. بچه ها همگی دور شده بودن. برگشتم داد زدم حاج آقا برگردید، بچه ها همه رفتن عقب اما در زیر بارش گلوله و انفجار صدایم به کسی نمی رسید. دوباره فریاد زدم: حاج آقا بیا برگردیم. اما صدای نیامد احساس کردم آقا مصطفی به دیوار سنگر تکیه داده. و در یک فرصت مناسب دویدم و به سنگر آن ها. به محض اینکه رسیدم یکدفعه چشمانم از تعجب گرد شد! دهانم خشک و نفس در سینه ام حبس شد. نمی دانستم چه کنم؟! 
در کنار پیکر غرق خون شهید سلیمانی، مصطفی کنار دیوار سنگر آرمیده بود. گلوله تیر بار عراقی درست به سر او اصابت کرد! خون از سر آقا مصطفی جاری بود. برای لحظه ای هاج و واج ماندم! 
خیره شده بودم به پیکر او. نمی دانستم چه کنم. برای یک لحظه تمام خاطراتی که با او داشتم در ذهنم مرور شد. سخنرانی ها، دعا ها، ندای یابن الحسن (عج) و...
حالا دیگر صدای عراقی ها به گوش می رسد. به پیکر آن سه نفر دوباره نگاه کردم. آنها همگی با لبانی تشنه به دیدار یار شتافتند. 

بازگشت/یکی از رزمندگان: 

دیگر هیچ کس روی تپه ی برهانی نبود. گلوله ها زوزه کشان از بالای سرم می گذشتند. این یعنی عراقی ها هر لحظه نزدیک تر می شوند. دوباره نگاهی به مصطفی و همسنگران شهیدش انداختم. ماندن من بی فایده بود. یک باره از جا بلند شدم و به سمت پایین دویدم.
لحظات غروب روز ۱۵ مرداد ۱۳۶۲ بود. عراقی ها مطمئن بودند که دیگر روی تپه هیچ نیرویی نیست. برای همین عراقی ها به راحتی بالا می آمدند. من هم نمی دانم با چه نیرویی اما به سرعت می دویدم! 
نفهمیدم چطور به پایین تپه رسیدم. از آنجا هم به سمت عقب رفتم. عراقی هایی که تپه را دور زده بودند بسیار نزدیک شدند. از فاصله ی صد متری آن ها را می دیدم! گلوله های آن ها در اطراف من به زمین می خورد.
همین طور می دویدم. هوا تاریک شده بود. ساعتی بعد به بچه هایی رسیدم که زودتر از من تپه را ترک کرده بودند. همه ی ما تشنه بودیم. عطش همه را کلافه کرده بود. پس از ساعت ها راه رفتن به نقطه ی امنی رسیدیم. کمی استراحت کردیم. شرایط بدی بود. نیروها ی دشمن ما را تعقیب می کردند. در این شرایط هر لحظه به ما نزدیک تر می شدند.
رسیدیم به یک دره. باید چند ین متر را پایین می رفتیم. دنبال یک مسیر خوب به سمت پایین بودم. اما هیچ راهی پیدا نکردم.
یکی از بچه ها خودش را از بالا پرت کرد! پایین دره خاک نرم ریخته بود. بعد گفت: 
 بچه ها چاره ای نیست. سریع شما هم بپرید! برای در امان بودن از دشمن همگی خودمان را پرت کردیم! 
بعد هم به راه خودمان ادامه دادیم. خستگی، تشنگی، گرسنگی و.....
شرایط بسیار سخت بود. جای امنی پیدا کردیم و خوابیدیم. نیمه های شب از جا بلند شدیم. عراقی ها تا بالای دره رسیده بودند. حتی صدای آن ها را به راحتی می شنیدیم.
سریع بچه ها را بیدار کردیم و حرکت کردیم. از بی راهه به سختی راه افتادیم. تشنگی همه را اذیت می کرد.
کمی جلوتر صدای آشنایی شنیدیم! نفس ها تازه شد. نسیم خنکی می آمد. صدا، صدای آب بود. ما به یک رودخانه رسیدیم! 
خنکی آب را از دور حس می کردم. نفهمیدم چطور به سمت آب دویدم. وقتی وارد آب شدم بی اختیار فقط اشک می ریختم. یاد و خاطره ی تمام دوستانی که تشنه شهید شدند از ذهنم خارج نمی شد. نگاهی به دور دست ها و سمت تپه انداختم.
صدای ناله های آن ها هنوز در گوشم مانده بود. به یاد آن ها که با کام عطشان جان دادند. به یاد مصطفی، سلیمانی، برهانی، ترکان و......
هر لحظه عراقی ها نزدیک تر می شدند. مجبور شدیم سریع از رودخانه دور شویم. یکی از بچه ها ترکش به چشمانش خورده بود. جایی را نمی دید. او را به همراه خود حرکت دادیم و برگشتیم. با کمک چند نفر از نیرو ها راه را پیدا کردیم. روز بعد با سختی به قرارگاه لشکر رسیدیم.

دو برادر/یکی از دوستان و نوار سخنرانی شهید خرازی: 

خبر خیلی سریع در مقر لشکر پیچید. همه می گفتند: عراق تپه ی برهانی را گرفته و آقا مصطفی همان جا مانده! من هم چیزی نگفتم. با خودم می گفتم: چیزی نگویم بهتر است. بگذار فکر کنند که آقا مصطفی زنده است! 
برخی از فرماندهان می گفتند: شاید آقای ردانی اسیر شده باشد برای همین نباید چیزی گفت. عراقی ها او را نمی شناسند.
اگر شناسایی شود او را اذیت می کنند. برخی می گفتند: حاجی گردن ما حق دارد باید بروم و او را بیاورم.
در کل، روحیه ی نیروها و فرماندهان خیلی به هم ریخته بود. هیچ کس لشکر امام حسین علیه السلام را بدون آقا مصطفی تجربه نکرده! 
مصطفی حتی زمانی که مسئول قرارگاه بود همیشه در میان بسیجیان لشکر حضور داشت. آن روز صدای مداحی و سخنرانی آقا مصطفی از طرف تبلیغات لشکر پخش شد. داغ همه تازه شد. همه اشک می ریختند.
اما در این میان هیچ کس مثل حاج حسین خرازی نبود. او مثل  اینکه برادرش را از دست داده باشد گریه می کرد.
واقعا هم حق داشت. رفاقت آن دو در میان رزمندگان مثال زدنی بود. آن ها در کردستان همدیگر را پیدا کردند. در خط شیر همرزم بودند. در دارخوئین برادر هم بودند و در عملیات ها دوشادوش هم، در تاسیس تیپ و لشکر امام حسین علیه السلام همراه هم بودند.
یکی از دوستان مثال زیبایی می زد. می گفت: مصطفی و حسین مکمل هم بودند. آن ها دوبال بودند تا بسیجیان در یادل لشکر را به اوج برسانند.
آن ها هیچ گاه روی حرف هم حرف نزدند. پیروزی های این لشکر مرهون تلاش و برادری هر دوی آن ها بود. حالا اگر حاجی این قدر نالان و گریان است بی دلیل نیست. 
در صبح گاه نیروهای لشکر، بعد از عملیات والفجر ۲ حاج حسین شروع به صحبت کرد:....
در این میان سردار شهیدمان که همیشه در عملیات ها جلو دار و پیشقدم بودند، حاج آقا مصطفی ردانی پور در این عملیات شرکت داشتند، کما فی السابق که ما ایشان را همیشه در خط مقدم می دیدیم  و باعث روحیه و قوت بودند برای ما.
ایشان در این عملیات شرکت داشتند که شرکت ایشان برای ما تشویق بود. ما را جدا به نصرت های خدا امیدوار می کرد. ما را به صبر و استقامت وا می داشت. البته از خصوصیات این برادرمان که روحانی بود و چقدر ما از این برادر درس گرفتیم و چقدر مدیون و مرهون این برادر هستیم صحبت زیاد است. برادری بود که از ابتدایی که ما با این برادر آشنا شدیم، با معارف اسلام، با احکام اسلام ما را آشنا کرد.
دقیقا عمل به سنت محمدی صلی الله علیه و آله و سلم
می کرد، حتی ازدواجش هم روز نهم شوال روز ازدواج پیامبر با حضرت خدیجه بود.
بعد هم که آمده بود به جبهه و در پیرانشهر ما ایشان را ملاقات کردیم. ایشان گفت که اگر می دانستم عملیات می شود ازدواج نمی کردم و می آمدم عملیات. خیلی ناراحت بود که حتی ما به او نگفتیم که بیا عملیات. بلکه نمی دانست که برای ما هم ( حضور در عملیات) غیر منتظره و پشتیبانی کننده بود. من خودم را می گویم، برادرانی که با این شهید عزیز بودند و برخورد داشتند، چه حکمت ها و چه خصایص پسندیده ای که از این برادر یاد نگرفتند.
ما را با طلاب، با روحیه ی طلاب، با حوزه، با اسلام، با آداب معاشرت، رفتن به خانه ی شهدا، ذکر و یاد قران، مفاتیح، همه و همه آشنا کرد بیش از همه اعتقاد داشت و عمل می کرد.
حتی شب عملیات هم که این برادر دعای کمیل را می خواند، به سر و بدنش می زد. می خواست خودش را زودتر به طرف خدا عروج دهد‌. پرواز بدهد. او را می دیدیم، برای ما درس بود که چگونه باید باشیم و زندگی کنیم و...
که از حوصله ی این صبح گاه خارج است.
ان شا الله بتوانیم همان طور که راه شهدا، خون شهدا الهام بخش زندگی ما بوده، جهت دهنده ی زندگی ما بوده بتوانیم راه این شهدا را ادامه بدهیم‌ و بدانیم که شهادت یکی از فیوضات الهی است که به هر کس نمی دهند.
شاید چه بسا افراد زیادی در عملیات ها شرکت کرده باشند لیکن هنوز که هنوز است به این فیض نرسیدند.
این فقط و فقط به دست خداست و سرنوشت همه ی بندگان مخلص و مومن خدا هم چیزی جز این نیست.

تفحص/ جمعی از بسیجیان لشکر: 

از شهادت مصطفی دو روز گذشت‌. بچه ها مصمم شدند تا او را بر گردانند.‌موضوع را با حاج حسین خرازی در میان گذاشتند. حاج حسین هم مثل مصطفی بعد از نماز استخاره کرد و اجازه داد.
عده ای شبانه به سراغ تپه برهانی رفتند. دشمن عقب رفته بود. تا قبل از صبح صد و پانزده شهید پیدا شد. همه ی آن ها را به عقب انتقال دادیم. اما مصطفی در میان آن ها نبود‌.
چند روز بعد دوباره بچه ها حرکت کردند این بار هم بیست و پنج شهید پیدا شد. اما باز هم خبری از مصطفی نبود‌. 
بعد از آن چند بار دیگر بچه ها به سراغ تپه برهانی رفتند. اما خبری از مصطفی نشد! 

نمی دانم چه شد!؟ هیچ کس از مصطفی حرفی نزد شاید می ترسیدند اسیر شده باشد. می گفتند برای او بد می شود! عراقی ها او را بشناسند اذیتش می کنند. اما مصطفی کسی نبود که تن به اسارت بدهد. خبر شهادت او را کسی اعلام نکرد! صدا و سیما هیچ اطلاعیه ای نداد! مراسمی هم برای او نگرفتند. برای مصطفی اگر کسی اشک ریخت، در خفا بود؛ و تنهایی و سکوت! 
گویی گمنامی میراثی است که به همه ی عاشقان حضرت صدیقه ی طاهره عنایت می شود! 

سال ۱۳۷۲ گروه های تفحض راهی منطقه پیرانشهر و ارتفاعات شدند. این اولین بار بود که در روز و در نهایت دقت جست و جو می کردیم. 
تپه برهانی و ارتفاعات اطراف را طی چند روز کاملا جست و جو کردیم. نتیجه ی تلاش گروه ما پیدا شدن پیکر مطهر چهارصد شهید بود.
یکی از نیروهای قدیمی لشکر همراه ما بود. همان که در آخرین لحظه پیکر آقا مصطفی را دیده بود.
او داد می زد و می گفت: اگر همراه شهیدی انگشتر درشت عقیق پیدا کردید، خبر بدهید.
او خودش سنگرهای بالای تپه را با دقت جست و جو کرد اما خبری نشد. 
در آن جست و جو پیکر شهید سلیمانی و دیگر همسنگر مصطفی پیدا شد. همه ی ما در اطراف پیکر سلیمانی به دنبال مصطفی بودیم اما....
با همه ی تلاش ها هیچ خبری از آقا مصطفی نشد. من در گوشه ای نشستم. خیره شده بودم به بچه های تفحص. همه مشغول کار بودند. خاطرات مصطفی لحظه ای از ذهنم دور نمی شد. یادم افتاد زمانی که در والفجر مقدماتی حاج رضا حبیب اللهی شهید شد همه ناراحت بودیم. همان شب با مصطفی صحبت کردم.
می گفت: «شهادت یک انتخاب است حاج رضا انتخاب کرد و رفت. باید ما شهادت را انتخاب کنیم نه اینکه او ما را.» 
آن روز از این تعبیر خیلی خوشم آمد. خلاصه از آن صحبت سال ها می گذشت.
حالا ما اینجا نشسته ایم و فراق مصطفی. بلند شدم و دوباره به سمت بالای تپه برهانی رفتم. باید کاری می کردیم. 
روز بعد یکی دیگر از فرماندهان لشکر به جمع ما اضافه شد. ایشان وقتی تلاش بچه ها را برای پیدا کردن مصطفی دید گفت: خودتان را خسته نکنید. بعضی وقت ها خود شهدا نمی خواهند برگردند! 
بعد ادامه داد: آقا مصطفی قبل از شهادت به برادرش گفته بود: می خواهم جایی بمانم که دست هیچ کس به من نرسد. نه عراقی و نه شما! 
من مطمئن هستم که مصطفی انتخاب کرد. او درجه ای بالاتر را برگزید. ارادت آقا مصطفی به مادر سادات باعث شد که مثل مادرش گمنام باشد. او گمنامی را از خدا خواسته بود. و خدا بنده ی خالصش را حاجت روا به میهمانی خود دعوت کرد.
بعد از روزها جست و جو، ارتفاعات منطقه ی حاج عمران را ترک کردیم. پیکر بیشتر شهدای گمنام نظیر شهید صفا تاج و... را به خودمان آوردیم. اما ...
ما تپه برهانی را ترک می کردیم. در حالی که همه ی مناطق عملیاتی جست و جو شده بود. اما نشانی از مصطفی و دوست صمیمی او شهید حسین برهانی پیدا نکردیم! 
عجب اینکه پیکر دوستان همسنگر آن ها پیدا شد اما هیچ خبری از آن ها نشد‌. 
گویی ملائکه، این دو بنده ی خالص در گاه خداوند را با جسم و جان به ملاقات پروردگار برده اند.
تپه برهانی را ترک کردیم در حالی که حال و هوای عجیبی داشت. اینجا مقتل مصطفی و صدها بنده ی خالص خداست.

در روایات مختلف درباره ی زمان ظهور اشاره به رجعت شده. همه شنیده ایم که عده ای از مومنان خالص بر می گردند و به یاری امام زمان خود مشغول می شوند. در روایات آمده:
« در زمان ظهور به برخی از مومنان خالص و شهدا خطاب می شود که ظهور صورت گرفته، اگر مایلید می توانید حضرت را یاری کنید.
آن گاه رجعت صورت می گیرد و برخی از آن ها به یاری حضرت به پا می خیزند» 
مدتی از شهادت آقا مصطفی گذشت‌. او را دیدم که در حالتی زیبا نشسته بود. با تعجب جلو رفتم و گفتم: آقا مصطفی شما برگشتی؟! 
شما رجعت کردی؟! 
او هم لبخندی زد و گفت: من رجعت کردم! 


نام کتاب: مصطفی 
نویسنده مطلب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۲۳:۲۸ - ۱۳۹۸/۴/۴
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
پربیننده ترین
پربحث ترین