جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۱۶۰

 خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/ گردان یا زهرا سلام علیها
زندگینامه شهداء

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/ گردان یا زهرا سلام علیها

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
بالاخره قبل از روشن شدن هوا گردان یا زهرا به تپه برهانی رسید. در حالی که نیمی از نیروهای خود را از دست داده بود...

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور: 

تپه برهانی/ یکی از دوستان شهید و نوار خاطرات شهید تورجی زاده: 

من پشت بی سیم بودم. همه ی اخبار رسیده را به حاج حسین انتقال می دادم. برادر قربانی مجروح شده بود.
شنیدم که کارهای گردان او را حسین برهانی، معاون گردان، انجام می داد. او نقش اساسی در حفظ روحیه و هماهنگی نیروها داشت.
حسین برهانی پشت بی سیم صحبت می کرد. امکانات و نیرو می خواست. خیلی ناراحت بود.
نیروهایش نه راه پیش داشتند نه راه پس! هر گونه تحرکی را دشمن با قدرت پاسخ می داد.
آذوقه ی نیروها ی گردان او تمام شده بود. آن ها حتی آب نداشتند. شرایط بسیار سخت بود. چند نفر از نیروهای تدارکات که می خواستند با آذوقه به تپه ها نزدیک شوند به علت حجم سنگین آتش دشمن متوقف شدند.
نیروی کمکی اعزام می شد اما طولانی بودن مسیر، نیروها را خسته می کرد. توان نیروی کمکی در راه از بین می رفت. برای مقابله با دشمن باقی نمی ماند.
حسین خرازی با برادر برهانی صحبت کرد. گفت: مقاومت کنید. امشب گردان یا زهرا با آذوقه و مهمات به شما ملحق خواهد شد.
روزهای سختی بود. هفته ی دوم مرداد ۱۳۶۲ برای من دیگر تکرار نشد! آن روز همه منتظر آب و غذا بودیم. اما مسیر عبور تدارکات زیر آتش مستقیم خمپاره ی دشمن بود.
فقط یک تپه مشرف به این ارتفاع بزرگ بود که باقی مانده ی نیروهای ما با همان تدارکات اندک در سنگرهای روی آن مقاومت می کردند.
بچه ها حتی توانستند یک بالگرد دشمن را ساقط کنند. اما نبود آذوقه و گرمای هوا توان بچه ها را گرفته بود.با همه ی این مشکلات، نیروها آرایش نظامی پیدا کردند و همان شب به سمت ارتفاع بلند مقابل حرکت کردند.
ابتدا خیلی خوب تا دامنه های جلویی پیشروی کردیم اما با آتش پر حجم دشمن مجبور به بازگشت شدیم.
حالا ساعت هاست که همه ی ما خسته و ناتوان درون سنگرها نشسته ایم. تنها کسی با شجاعت خاصی به همه ی سنگرها سر می زند. و روحیه می دهد حسین است؛ حسین برهانی.
بیشتر نیروهای ما داخل سنگرهای بی حفاظ بودند. دشمن به خوبی روی آن ها دید داشت. گلوله های خمپاره دقیق تر از قبل می خورد! هر لحظه تلفات ما بیشتر می شد. غروب همان روز داغ دیگری بر دل ها ی ما نشست. حسین برهانی، فرمانده عزیز ما، روی همان تپه به شهادت رسید؛ تپه ای که بعدها به نام او یعنی تپه برهانی نام گرفت.
اما حسین برهانی یکی از شخصیت های عجیب لشکر بود. او فرزند یکی از بزرگ ترین سرمایه داران اصفهان بود که رفاقت با مصطفی ردانی او را آواره ی بیابان های عشق کرد.
پدر حسین بارها خواسته بود که کارخانه ی خودش را به نام حسین بزند تا بلکه او را به حضور در شهر مجبور کند.
یک بار که با دوستان، به خانه ی حسین رفته بودیم. پدرش جلو آمد و گفت: رفقا، من به اندازه ی وزن حسین به او طلا می دهم به شرط این که دیگر جبهه نرود! 
اما حسین لبخندی زد و گفت: پدر عزیزم، من جبهه را به همه ی این ها ترجیح می دهم.
حسین مانند مصطفی دنیا را سه طلاقه کرد. پیکر حسین برهانی جانشین گردان امیر المومنین علیه السلام روی همان ارتفاع ماند و دیگر پیدا نشد. او هم به جرگه ی شهدای گمنام پیوست‌.

گردان یا زهرا سلام علیها/ خاطرات شهید تورجی زاده و یکی از دوستان شهید: 

گردان یا زهرا سلام علیها با آرامشی مجدد به فرماندهی برادر صفا تاج و نوروزی آماده حرکت به سوی ارتفاعات شد.
آن ها مقدار زیادی مهمات و آذوقه و آب با خود برداشتند. اما به علت شدت بمباران مسیر، حرکت گردان ساعت ها به تاخیر افتاد‌.
عصر آن روز آقا مصطفی را دیدم. در گوشه ای از ارتفاعات نشسته بود و قرآن می خواند. چهره ی ملکوتی او با لباس بسیجی و عمامه ای که بر سر داشت زیباتر شده بود.
یکی از دوستان دوربین را برداشت و چند عکس از زوایای مختلف از او گرفت.
هنوز گردان حرکت نکرده بود که برادر مصطفی ردانی با همان چهره ی نورانی به سراغ حاج حسین خرازی آمد.
نگاهی به چهره اش انداخت و بی هیچ مقدمه گفت: من با گردان یا زهرا می رم جلو! 
آن قدر محکم حرفش را زد که حاجی چیزی نگفت. فقط ایستاد بود و نگاه می کرد.
گردان یا زهرا حرکتش را آغاز کرد. من هم کنار جاده بودم و به همراه حاج حسین به حرکت ستون نگاه می کردم.
فرمانده گردان از کنار ستون حرکت می کرد. نگاهی به جلو انداخت و داد زد: برادر برو تو ستون. برادر...
جوان کنار ستون برگشت و به فرمانده نگاه کرد. فرمانده با تعجب گفت: حاج آقا ردانی!؟ شمایید؟ ببخشید شما رو نشناختم! 
بعد با تعجب بیشتر جلو آمد و آهسته گفت: حاج آقا مگه شما هفته ی قبل مراسم ازدواج نداشتید!؟ بعد هم با هم صحبت کردند و به حرکتشان ادامه دادند. ستون از میان ارتفاعات حرکت کرد. آن ها باید تا نیمه شب خود را به محل تپه برهانی می رساندند.

چند ساعت از حرکت گردان یا زهرا گذشته بود. نیمه های شب با بی سیم چی گردان صحبت کردم. از پشت بی سیم خبرهای خوبی نمی رسید! 
نیروهای این گردان راه را گم کردند. در یکی از گذرگاه ها در زیر بارش خمپاره ها ی دشمن قرار گرفته بودند. صفا تاج فرمانده گردان به سختی مجروح شده بود. آذوقه ی آن ها هم از بین رفته بود! 
هوا هنوز روشن نشده‌. اما در قرارگاه لشکر لحظات به سختی می گذشت. حاج حسین از همه بیشتر ناراحت بود.
هیچ کس خواب نداشت بچه های گردان امیرالمومنین مرتب تماس می گرفتند و سراغ گردان تازه نفس را می گرفتند.
بالاخره قبل از روشن شدن هوا گردان یا زهرا به تپه برهانی رسید. در حالی که نیمی از نیروهای خود را از دست داده بود! 
سحرگاه نیمه ی مرداد فرا رسید. هر چند منطقه کوهستانی بود اما گرمای هوا بی داد می کرد. با گردان یا زهرا در حال حرکت بودیم.
در راه با برادر ردانی صحبت کردم. ایشان خیلی بی حال بود. خوب که دقت کردم دیدم شدیدا تب دارد.
حاجی انگشتر زیبا و درشتی در دست داشت. گفتم چقدر این انگشتر قشنگه! آقا مصطفی بلافاصله در آورد و گفت: این هدیه برای شما! اما من قبول نکردم هر چقدر هم که اصرار کرد نپذیرفتم.
من آقا مصطفی را از قبل می شناختم. سخنرانی های جذاب و گیرایی داشت‌. خیلی ها با بیانات او تغییر کردند.
با اینکه اهل شوخی و بذله گویی بود، اما آن شب حال و هوای ایشان عوض شده و مشغول ذکر بود.
موقع اذان صبح بود. گردان ما به تپه برهانی رسید. من هم به همراه رزمندگان به سمت بالا حرکت کردم. بر روی تپه چند سنگر اجتماعی بزرگ و کوچک بود‌. بیشتر آن ها هم پر از مجروح و شهید.
تعداد نیروها ی سالم بسیار اندک بود. با تدبیر فرماندهان قرار شد مجروحان توسط تعدادی از نیروهای که سالم هستند به عقب منتقل شوند. قبل از روشن شدن هوا مجروحان از تپه تخلیه شدند.
هوا در حال روشن شدن بود. من سعی کردم همراه آقا مصطفی باشم. اما او و دوستانش رفتند در سنگرهای بالای تپه.
ساعتی بعد بالگرد دشمن به سنگرهای روی قله نزدیک شد. به راحتی جعبه های مهمات را تخلیه کرد! 
قله ی ۲۵۱۹ را مشاهده کردم. ارتفاعی بزرگ و پر از سنگر که تعریفش را شنیده بودم.
دشمن شدیدا از آن حفاظت می کرد. نیروی کمکی آن ها مرتب به روی ارتفاع منتقل می شد. با آمدن مهمات، شلیک خمپاره ها دوباره آغاز شد.
بیشتر مجروحان نیمه های شب به عقب منتقل شدند. نیروی روی تپه و اطراف آن کمتر از یک گروهان بود. با این حال همان نیرو تقسیم بندی شده و در سنگرها پخش شدند.
برادر ردانی و چند نفر از نیروهای قدیمی لشکر به سنگرهای بالای تپه و نزدیک ترین نقطه به دشمن رفتند. حالا دیگر شلیک های دشمن بی پاسخ نبود. اما خیلی کمتر!
بارش خمپاره و گلوله های دشمن شدید شد. هیچ کس نمی توانست سرش را بالا بیاورد. در همین حال یکی از بچه ها داد زد: دارن می یان جلو، دارن از تپه می یان بالا! 
مصطفی سریع سرش را بالا آورد. درست بود‌. نیروهای پیاده ی دشمن با استفاده از غفلت ما حسابی نزدیک شده ی و آماده تصرف تپه بودند.
مصطفی با فریاد الله اکبر نارنجک اول را پرتاب کرد. بعد هم دومی سومی و....
بقیه نیروها تیر اندازی کردند. دقایقی بعد ده ها جنازه ی عراقی در دامنه ی تپه افتاد. پیشروی آن ها ناکام شد.
خورشید بالا آمد. نگاهی به دورتا دور تپه انداختم. هیچ جای سالمی روی آن نیست. تمام تپه حفره حفره شده! همه جا محل اصابت توپ و خمپاره است. خون در جای جای تپه بر زمین ریخته شده. این تپه به خون بهترین های این امت رنگین است.
روی تپه حدود بیست سنگر کوچک وجود داشت که در آن ها نیرو داشتیم. رفتم کنار یکی از فرماندهان و با بی سیم او صحبت کردم. هوا بسیار گرم تر از صبح شده.
تمام صورت من خیس از عرق بود. دشمن با دوربین تمام حرکت ما را کنترل می کرد. 
باقی مانده آب ما هم به پایان رسید. تشنگی بر همه غلبه کرد. با این حال به سختی تا عصر مقاومت کردیم. 
دیگر رمقی برای ادامه نبرد نمانده بود! دشمن زحمت پاکسازی مستقیم تپه را به خود نمی داد! آن ها با شلیک بی امان قصد پاکسازی تپه را داشتند! 
صدای ناله ی بچه های مجروح بلندتر شد. هر لحظه خمپاره ای بر روی تپه فرود می آمد. با انفجار هر خمپاره صدای ناله ای بلند می شد و صدای ناله هایی خاموش!!


نام کتاب: مصطفی 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۴:۱۷ - ۱۳۹۸/۳/۱۹
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه