چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۱۵۹

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/ جشن
زندگینامه شهداء

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/ جشن

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
مصطفی گفته بود: در مراسم عروسی با لباس که در جبهه بودم شرکت می کنم!

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور 

جشن/ برادر شهید: 

یک هفته از ماه رمضان گذشت. عروسی مصطفی نزدیک بود. مادر از روزی که شنیده مصطفی قصد ازدواج دارد کت و شلوار شیک سرمه ای برای او سفارش داده بود. چند روز قبل هم لباس داماد آماده شد. مادر با خوشحالی لباس را آورد و به مصطفی داد.
بعد گفت: این را برای تو سفارش دادم. باید توی عروسی کت و شلوار بپوشی. من آرزو دارم در این لباس ببینمت. اما مصطفی گفته بود. در مراسم عروسی با لباس که در جبهه بودم شرکت می کنم! مصطفی کت و شلوار را برداشت و رفت‌. روز قبل از عروسی دوباره مادر حرف کت و شلوار را پیش کشید.
مصطفی گفت: مگه اون ها برای من نبود؟ من آن ها را دادم به یکی از دوستانم. او دو روز دیگه مراسم عروسی داره. مادر خیلی ناراحت شد. گفت: من کت و شلوار را برای تو سفارش دادم. باید همان ها را روز عروسی بپوشی.
مادر آن قدر محکم گفت: که مصطفی مجبور شد همان شب سراغ دوستش برود. کت و شلوار خودش را برای یک روز قرض گرفت! 
روز بعد همزمان با مراسم ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله و همسرش خدیجه. قرار بود مراسم ازدواج مصطفی در آن روز برگزار شود. اما از صبح تا عصر خبری از مصطفی نبود! عصر بود که با لباس خاک آلود برگشت. مادر با نگرانی پرسید: تا حالا کجا بودی؟ مثلا امشب عروسی شماست! 
مصطفی هم گفت: گلستان شهدا بودم یکی از دوستانم شهید شده بود. وصیت کرده بود که من او را در قبر بگذارم! حالا هم در خدمتم.
مراسم عروسی او خیلی متفاوت بود. همه آمده بودند. به جز فامیل، همه ی بچه های جبهه و جنگ که در اصفهان بودند حضور داشتند. مراسم ساده ی عروسی او پر بود از شادی و صفا.
همه شاد بودند. می گفتند و می خندیدند. اما تنها چیزی که در مراسم او ندیدیم معصیت بود! هر دو خانه ای که برای مهمانان مهیا شد کوچک بود. و از تجملات امروزی خبری نداشت. اما پر بود از صمیمیت.
چند نفر همان جا تئاتر بازی کردند. میهمانان همه می خندیدند. آن شب برای همه به یاد ماندنی بود. اما عجیب تر از همه صحبتی بود که آخر شب انجام شد! 
مصطفی رفت پشت میکرفون و گفت: خدا نعمت های زیادی به من عطا کرده که به خیلی از مردم نداده. اما این افتخار دامادی حضرت زهرا السلام علیها بزرگ ترین افتخار زندگی من است.
بعد ادامه داد: فکر نکنید من با ازدواج به دنیا چسبیده ام. این وظیفه ی من بود. حضور در جبهه هم وظیفه ی دیگر من است. من سه روز دیگر عازم جبهه هستم. و بدانید که این بار...
اشک از چشمان مصطفی جاری شد. دهان همه از تعجب باز ماند. خلاصه برخی از بستگان بساط شوخی و خنده را پیش کشیدند و جو دوباره عوض شد. مراسم که تمام شد همان شب کت و شلوار را در آورد و برای دوستش فرستاد! 

کارت عروسی:

در سالروز آغاز زندگی پر برکت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و حضرت خدیجه کبری که ارزشمندترین ثمره ی آن وجود مقدس ام الائمه فاطمه ی زهرا السلام علیها است.
تحت توجهات حضرت ولی عصرامام زمان (عج) و زیر سایه ی رهبر کبیر انقلاب امام خمینی نوکری از نوکران حضرت مهدی و کنیزی از کنیزان حضرت زهرا علیه السلام پیوند زندگی می بندند‌.
شرکت شما در این مجلس با تکبیر و صلوات بر شکوه آن می افزاید.
این جملات متنی بود که بر کارت عروسی مصطفی نقش بست. کارت ها را بین دوستان و بستگان توزیع کرد.
چند تا کارت را هم برداشت و با برخی از دوستان راهی قم شد! وقتی برگشت پرسیدم این همه کار داریم. کجا رفتی!؟ 
مکثی کرد و گفت: شنیدی می گن به نیابت از حضرت زهرا علیه السلام به زیارت فاطمه معصومه السلام علیها بروید.
من هم رفته بودم زیارت. بعد هم یکی از کارت ها را داخل ضریح حضرت معصومه انداختم.
از همه معصومین به خصوص حضرت زهرا السلام علیها دعوت کردم تا در مراسم ما شرکت کنند!
روز بعد از عروسی دوباره مصطفی را دیدم. چشمانش باد کرده بود. می دانستم از خواب زیاد نیست‌.
حدس زدم گریه کرده! رفتم جلو و کلی او را سوال پیچ کردم.
تا اینکه بالاخره حرف زد و گفت: دیشب خواب عجیبی دیدم! در عالم رویا دیدم مجلس عروسی ما برقرار شده.
جلوی در ایستادم. چندین بانوی مجلله که بسیاری نورانی بودند وارد مجلس عروسی شدند.
بلافاصله فهمیدم که دعوت ما را جواب داده اند. با خوشحالی به استقبال آن ها رفتم. با احترام گفتم: خانم شما به مجلس ما آمده اید!؟ 
مادر سادات هم با خوش رویی گفتند: « مجلس شما نیایم کجا برویم؟!» 

گفته بود من سه روز بعد از عروسی بر می گردم! 
اما من باور نمی کردم. گفتم مصطفی یک ماه درگیر کارهای عروسی میشه.
سه روز از عروسی مصطفی گذشته بود که تماس گرفت. خیلی جدی گفت می خوام برگردم منطقه! 
گفتم: مرد حسابی تو هنوز چند روز نیست ازدواج کردی. لااقل یک هفته صبر کن. 
اما مصطفی گفت: من همین امروز راهی می شم. اگر می یای بسم الله.
عصر همان روز به همراه چند نفر از دوستان راهی منطقه ی غرب شد. شنیده بود لشکر در کردستان مستقر شده.
وقتی مصطفی را نگاه می کردم یاد حنظله افتادم؛ صحابی بزرگ رسول خدا که به حنظله غسیل الملائک معروف شد.
همان رزمنده که ساعاتی بعد از ازدواج به یاری رسول خدا شتافت و به شهادت رسید.
خلاصه ازدواج هم نتوانست پای او را به دنیا بند کند. اما این بار با همه دفعات قبل فرق می کرد.
مصطفی یک پارچه نور شده بود. وقتی رفت مطمئن شدم که این آخرین سفر اوست! 
هر چه معنویت او همیشه مثال زدنی بود. اما حالا نورانیت خاصی در چهره اش هویداست .
از ماه رمضان حال و هوای او تغییر کرد. شک ندارم او در مهمانی خدا در ماه رمضان برگزیده شده.

پیرانشهر/ علی ردانی پور و یکی از نیروهای لشکر: 

اواخر تیرماه ۱۳۶۲بود. نیروهای لشکر به منطقه ی پیرانشهر رفتند. عملیات والفجر۲ در ارتفاعات این منطقه آغاز شده بود. در مرحله ی اول نیروهای یکی از لشکر ها عمل کردند که با موفقیت همراه بود.
هدف عملیات تصرف جاده ی مهم بغداد به سمت شمال عراق بود. پادگان حاج عمران عراق نیز در میان ارتفاعات همین منطقه قرار داشت.
با تصرف این پادگان ضربه ی سختی به دشمن وارد می شد. از طرفی مسیر عبور ضد انقلاب از بین می رفت. 
کار عملیات سخت شد. لشکر دیگری نیز وارد عمل شد اما استقرار دشمن در بالای ارتفاعات کار را مشکل کرد. آن ها بر روی منطقه مسلط بودند.
هر چند لشکر امام حسین علیه السلام در میان نیروهای عملیاتی قرار نداشت. اما با توجه کمبود نیرو و شدت مقاومت دشمن این لشکر نیز وارد عمل شد.
بچه ها که در پادگان سنندج مستقر بودند به پیرانشهر و از آنجا با بالگرد به منطقه ی شروع عملیات منتقل شدند.
عملیات در چندین مرحله ادامه یافت. در این مرحل ضربات سختی به ارتش بعث عراق وارد شد اما اهداف اصلی به دست نیامد.
با مصطفی راهی منطقه شدیم. ما با چند نفر از رفقا به سنندج و سپس به پیرانشهر رفتیم. قرار بود همان شب به نیروها ی لشکر در قرارگاه عملیاتی ملحق شویم. در پیرانشهر به یک حمام عمومی رفتیم. ما شوخی می کردیم و می خندیدیم، اما مصطفی حال دگرگونی داشت.
از آن شوخی ها و خنده ها دیگر خبری نبود! همین طور مشغول شست و شو بودیم. 
مصطفی با لحنی آرام رو به من کرد و گفت: «علی از خدا خواستم گمنام باشم. از خدا خواستم که بدن من یه  جایی بمونه که نه دست شما بهش برسه نه دست عراقیا!!» 
با تعجب به مصطفی نگاه کردم. شنیده بودم که خیلی دوست دارد گمنام باشد، اما این حرف او خیلی عجیب بود! 

هفته ی اول مرداد ماه لشکر امام حسین علیه السلام وارد عمل شد. من آن روز در قرارگاه و در کنار حاج حسین بودم.
ابتدا گردان امیرالمومنین علیه السلام که از گردان های خط شکن لشکر بود با عبور از تنگه ی دربند و ارتفاعات ۲۸۰۰ خودش را به نزدیکی خط دشمن و ارتفاعات ۲۵۱۹ رساند.
بچه ها باید این ارتفاعات را می گرفتند تا پادگان دشمن محاصره و تصرف شود. جاده ی مهم منطقه هم پشت این ارتفاع بود.
نیروهای این گردان با فرماندهی سردار شهید عباس قربانی تپه های مهم منطقه را تصرف کرده و مستقر شدند.
روبه روی این تپه ها کوه بلند ۲۵۱۹ قرار داشت. برای ادامه ی عملیات چندین گردان دیگر نیز راهی این منطقه شدند.
دشمن روی این ارتفاع سنگرهای زیادی ایجاد کرده بود؛ زیرا امنیت جاده ی مهم منطقه و پادگان حاج عمران وابسته به این کوه بود. لذا دشمن با تمام توان از آنجا حفاظت می کرد.
یکی از رزمندگان می گفت: نیروها حرکت خود را برای تصرف این کوه آغاز کردند.
از همه جای این کوه به سوی نیروها ی ما شلیک می شد. روی این کوه پر از سنگر بود.
ما هیچ جان پناه و سنگر دفاعی نداشتیم.
شدت آتش دشمن و نبود لشکر باعث شد که بیشتر نیروهای گردان امیرالمومنین علیه السلام و بقیه ی گردان ها به همان تپه ها باز گردند و همان جا مستقر شوند و با حداقل امکانات مقاومت کنند.
در طول شب چندین بار دیگر به قصد تصرف ارتفاع جلو رفتیم. اما هر بار بدون نتیجه برگشتیم.


نام کتاب: مصطفی 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۴:۱۶ - ۱۳۹۸/۳/۱۹
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه