دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۱۲۲

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/ روش برخورد
زندگینامه شهداء

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/ روش برخورد

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
روش مصطفی بر این بود: سعی می کرد از بین همین نیروهای بسیجی و عادی فرمانده تربیت کند.

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور 

روش برخورد/ جمعی از دوستان شهید: 

از میان جوانانی که به جبهه امده اند نیروسازی می کرد. به بیشتر نیروهای خلاق و زبده مسئولیت می داد. ابتدا مسئولیت دسته، سپس گروهان، گردان و محور‌ و...
در راه مسئولیت نیز آن ها را کمک می کرد. روش مصطفی بر این بود: سعی می کرد از بین همین نیروهای بسیجی و عادی فرمانده تربیت کند. ان ها را برای انجام کار تشویق و یاری می کرد. هر کس را که دارای استعداد می دید جذب رده های فرماندهی می کرد. به آن ها میدان عمل می داد. آن ها را سبک و سنگین می کرد! اگر توانایی داشتند به آن ها مسئولیت بالاتر می داد. آن ها را غیر محسوس امتحان می کرد. هر کس از طریق مصطفی مسئولیت می گرفت و بالا می امد جز بهترین ها بود. درباره ی اعمال و رفتارشان بسیار دقت می کرد. سخت گیر بود. می گفت: فرمانده الگوی نیروهایش است. اگر یکی از آن ها گناهی می کرد با او به شدت برخورد داشت. با فرماندهی که دچار مشکلات می شدند صحبت می کرد. هر چه در توان داشت برای حل مشکل استفاده می کرد. در روحیه دادن به نیروها نیز استاد بود. خصوصا در شرایط بحرانی و در زیر بارش شدید آتش دشمن. انجا که همه کم می آوردند تازه مصطفی شروع می کرد. فریاد می زد و بچه ها را به استقامت فرا می خواند. علت اصلی پیروزی های رزمندگان در همین موضوع بود. مصطفی پا به پای آن ها جلو می آمد و نبرد را از همان خطوط اولیه رهبری می کرد. این بهترین روحیه برای نیروها و حتی فرماندهان گردان ها بود.

در عملیات طریق القدس جمعی از رزمندگان را دید که تعدادی اسیر را منتقل می کنند. اما با اسرا به تندی برخورد می کنند. مصطفی ناراحت شد و جلو رفت سرشان فریاد کشید. بعد هم گفت: اگر ما قوانین اسلام را رعایت نکنیم پیروز نخواهیم شد. خدا ما را پیروز نخواهد کرد. اعتقاد داشت که جبهه ی محراب عبادت است‌. الوده کردن آن جرمی بیش از پشت جبهه دارد. به کوچکترین اعمال نیروها دقت داشت. با کوچک و بزرگ رزمندگان خوش بر خورد بود. به سلامتی و شادابی و خصوصا به ایمان نیروها اهمیت می داد. با همه به گرمی سلام می کرد و دست می داد.

پیرمرد در پادگان دارخوئین به دنبال مصطفی بود. وقتی او را دید جلو آمد. خم شد و دست مصطفی را بوسید! کار عجیبی بود! مصطفی ناراحت شد. 
اما پیرمرد گفت: پسرم خیلی در گیر مسائل سیاسی شده بود. مدتی گرایش به بنی صدر و ... پیدا می کرد و به آیت الله بهشتی بد می گفت! اما شما با او صحبت کردید. در نتیجه ی ارشاد شما او تغبیر موضع داده.
جریانات سیاسی در میان بچه های رزمنده ی اصفهان بسیار پیچیده بود! عده ای جناح راست، عده ای جناح چپ، عده ای خط سه و...
اولین باری که این مسائل وارد جبهه شد مصطفی با شدت با آن برخورد کرد. روش برخورد او با مسائل سیاسی بسیار آمرزنده بود. گروهی دور هم جمع شده بودند و بحث می کردند. هر کس چیزی می گفت و... کار که بالا گرفت مصطفی از راه رسید. حالا او از فرماندهان شناخته شده بود. همه ی رزمندگان را جمع کرد. مصطفی گفت: ما اینجا آمده ایم تا به تکلیف خودمان، یعنی اطلاعات از ولایت عمل کرده باشیم. اگر کسی به نیت دیگری آمده و می خواهد برای حزب و گروه سیاسی خاصی تبلیغ کند اینجا نماند! وظیفه ی ما در اینجا جهاد است. بیان مسائل تفرقه انگیز به نفع دشمن است. ما از هر مسئولی که پشت سر ولایت فقیه قرار داشته باشد حمایت می کنیم. اما اجازه نمی دهیم فضای معنوی جبهه به بازی های سیاسی آلوده شود. بعد از آن دیگر تمام شد. تا وقتی مصطفی زنده بود دیگر مسائل سیاسی و جناحی وارد جبهه و خصوصا لشکر امام حسین علیه السلام نشد. هر چند بعد از شهادت مصطفی و خصوصا در سال ۱۳۶۳ این مسائل به اوج خود رسید که زیان های شدیدی به رزمندگان لشکر وارد شد. 

نظم/ جمعی از دوستان شهید: 

توصیه ی مولا امیرالمومنین علیه السلام را همیشه تکرار می کرد. می گفت: نظم باید سرلوحه ی همه کارهای رزمندگان باشد. به بچه های که جهت شناسایی به منطقه ی دشمن می رفتند این نکته را یاد آور می شد. اینکه یک بی نظمی و یک اشتباه باعث از بین رفتن زحمات همه ی رزمندگان خواهد شد. در عملیات فتح المبین به یکی از بچه ها مسئولیت داد تا در ادامه ی عملیات در منطقه ی باغ شماره ۷ به همراه عده ای دیگر مستقر شوند. بعد هم مصطفی به منطقه ی دیگری رفت. در برگشت مسئول منطقه گفت: نیروهای باغ شماره ۷ بدون هماهنگی به عقب برگشتند. مصطفی که از این بی نظمی خیلی عصبانی بود با آن ها به شدت برخورد کرد و آن ها را به لشکر دیگری فرستاد. یک بار دیگر مشاهده کرد که چند تن از فرماندهان بدون هماهنگی به خط آمده اند و مشغول سرکشی هستند. با آن ها به شدت برخورد کرد، زیرا شهادت با مجروح شدن یک فرمانده در آن شرایط یک گردان را به هم می ریخت. عملیات چزابه بود. یکی از فرماندهان پیش مصطفی آمد و تقاضای حضور در عملیات داشت. او مسئولیت مهمی داشت و نباید در عملیات شرکت می کرد. با همه ی اصرارها ولی مصطفی به او اجازه ی حضور در عملیات نداد. او هم به جای بازگشت به مسئولیت قبلی با حالت قهر از آنجا رفت. غروب روز بعد برگشت‌. مصطفی با حسین خرازی کنار خاکریز نشسته بودند و صحبت می کردند. آن فرمانده آهسته جلو آمد و با خجالت سلام کرد. مصطفی سرش را بالا کرد. جلو آمد و با عصبانیت گفت: تا حالا کجا بودی!؟ آن فرمانده همین طور که سرش پایین بود گفت: رفته بودم اهواز.
مصطفی با ابروهای درهم رفته گفت: چرا اجازه نگرفتی؟ بعد مکثی کرد و با عصبانیت ادامه داد: ما برای دلمان اینجا آمده ایم یا برای ادای تکلیف!؟ بعد هم کمی آرام تر با او اتمام حجت کرد و به سنگر فرماندهی رفت. صبح روز بعد مصطفی به دیدن آن فرمانده رفت. او را به گوشه ای برد و با خوش رویی شروع به صحبت کرد و گفت: دیشب به خاطر برخوردی که با تو داشتم خوابم نمی برد. بیشتر شب را استغفار می کردم تا خدا مرا ببخشد. اما باور کن خیلی نگران شما بودم. تو برای ما خیلی اهمیت داری. همه جا  را دنبالت گشتم. شرمندگی در چهره ی ان فرمانده موج می زد‌
در همین حال قطرات اشک از چشمان مصطفی سرازیر شد. هم از او حلالیت طلبید و گفت: ما برای دل خودمان اینجا نیستیم. هدف ما فقط اسلام است. پس باید به تکلیف خودمان درست عمل کنیم. بعد ادامه داد: سال قبل آیت الله اشرفی اصفهانی از سوی آیت الله العظمی بروجردی برای تبلیغ به کرمانشاه آمدند. ایشان در این مدت به آقای اشرفی مرخصی ندادند. ایشان هم بیست سال در کرمانشاه ماندند و حتی یک روز هم از اینجا خارج نشدند. عمل به تکلیف یعنی این! 

خواب/ جمعی از دوستان شهید: 

بارها رویای صادقه دیده بود. اما حتی المقدور نقل نمی کرد. مصطفی اگر در جایی هم از رویای صادقه صحبت می کرد در جمع خصوصی و برای افراد خاصی بود. به کسانی هم که برای دیگران خواب های خود را تعریف می کردند. زیاد اهمیتی نمی داد. زیرا می دانست، خواب اگر رویای صادقه باشد برای خواب بیننده حجت است. نمی خواست باب این مسئله باز شود. مصطفی با آن روحیه ی تیزبینانه و قدرت فرماندهی که داشت از برخی حرکت ها می ترسید! 

مدتی بود که در میان نیروها خواب دیدن زیاد شد! ان هم از سوی چند فرد خاص! برخی از بچه ها ی رزمنده هم که ساده دل بوده و روحیه ی پاکی داشتند به دنبال آن ها راه افتادند! مصطفی با دقت خاصی به حرکات و نقل خواب های آن افراد دقت می کرد. تا اینکه یکی از عملیات ها کار سخت شد! نبرد در اوج خود بود. اگر نیروهای ما عقب نشینی می کردند، معلوم نبود که چه وضعیتی پیش می آمد. با صحبت ها و روحیه دادن های مصطفی بچه ها شجاعانه می جنگیدند. تا اینکه خبر عجیبی در میان رزمندگان پیچید! همان شخص رویایی به رزمندگان گفت: امام زمان (عج) را در خواب دیده ام. ایشان فرمودند: به بچه ها بگو عقب نشینی کنند!؟ مصطفی خودش را به همان شخص رویایی رساند. به چهره اش خیره شد ناگاه کشیده ی محکمی به صورتش نواخت! بعد هم بی مقدمه گفت: امام زمان (عج) در این کشور نایبی دارند به نام ولی فقیه. بعد ادامه داد: دستور عملیات را ولی فقیه صادر کرده. اگر دستور آقا و مولای ما عقب نشینی باشد، به نایب عزیزش می گوید نه در رویا به شما! این را گفت و رفت. عملیات ما با موفقیت به پایان رسید. بعد از آن هم تا مدت ها بساط نقل خواب و... از میان نیروها برچیده شد. 


نام کتاب: مصطفی 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۰:۶ - ۱۳۹۸/۲/۱۵
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه