دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۱۱۲

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/ تاثیر کلام
زندگینامه شهداء

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/ تاثیر کلام

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
قدرت بیان او بسیار بالا بود. مخصوصا زمانی که از امام زمان(عج) می گفت: آن قدر عاشقانه با آقا درد دل می کرد که همه اشک می ریختند...

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور: 

تاثیر کلام/ یکی از فرماندهان لشکر :

طلبه ی جوان آن قدر زیبا صحبت می کرد که همه را به وجد می آورد. قدرت بیان او بسیار بالا بود. مخصوصا زمانی که از امام زمان(عج) می گفت: آن قدر عاشقانه با آقا درد دل می کرد که همه اشک می ریختند. عملیات فتح المبین به اهداف خود دست یافت. اما تعداد مجروحان و شهدا بسیار زیاد بود. طوری که همه فرماندهان می گفتند. باید بقیه ی نیروها برای استراحت به مرخصی بروند. جلسه ی فرماندهان برگزار شد. حسن باقری در جلسه حضور داشت. او بنیان گذار اطلاعات و سازمان رزم سپاه بود. مصطفی علاقه ی خاصی به حسن داشت. در آن جلسه برادر باقری از فرماندهان تیپ و لشکرها خواست که نیروها را برای ادامه ی عملیات آماده کنند. اما خود فرماندهان هم خسته بودند. آن قدر که همگی می گفتند: باید به نیروها استراحت داد. حسن باقری همچنان اصرار می کرد. او تاکید می کرد: برادران، همان طور که ما و شما خسته ایم دشمن ما هم خسته است. باید ضربه ی کاری را برای آزادی خرمشهر وارد کنیم و...
در این میان یکی از کسانی که در تایید سخنان ایشان صحبت کرد مصطفی بود. او با بدنی زخمی و خسته شروع به صحبت کرد. استدلال های برادر باقری را تایید کرد و با قاطعیت گفت: من با نیروها صحبت می کنم. حرف ایشان درست است. باید عملیات ادامه یابد. مصطفی با دستی گچ گرفته که به گردنش آویزان بود به مقر تیپ برگشت. نزدیک به سه گردان برگه ی مرخصی گرفته بودند. معنی این جمله این بود که بیشتر نیروهای سالم در حال بازگشت به اصفهان بودند! 
یکی از فرماندهان تیپ برای ان ها صحبت کرد و از آن ها خواست که بمانند. اما همه گفتند ما چند ماه است که در جبهه هستیم. از عملیات چزابه تا کنون مرخصی نرفته ایم. ما خسته ایم، می رویم و سریع بر می گردیم.
بین دو نماز آقا مصطفی پشت میکرفون قرار گرفت. همیشه از بیانات او استقبال می شد. 
جمعیت ساکت و ارام به صحبت های او گوش می کرد. استدلال و دلایل او آن قدر قوی و محکم بود که هیچ کس حرفی نمی زد.
مثل همیشه از سختی ها و مصائب اهل بیت علیها السلام گفت. از درد و رنجی که مسلمین کشیده اند. از یاری کردن امام عصر (عج) و... جمعیت یکپارچه سکوت بود. بعد ادامه داد: دشمن نفس های آخر می کشد. شیرازه ی ارتش عراق در حال فرو پاشی است. این مرحله بسیار حساس است. انقلاب ما تا به حال در چنین وضعیتی قرار نداشته. این امتحان تاریخی من و شماست.
ما در کل دوران بیست ماهه ی جنگ چنین شرایطی را نداشتیم. حالا فرماندهان به سوی ما دست یاری دراز کرده اند.
در این شرایط حساس یاری اسلام به ماندن و ادامه ی عملیات تا فتح نهایی است. همه ی فرماندهان شاهد بودند. کلام آقا مصطفی آن قدر تاثیر داشت که نیروها برگه ی مرخصی را پاره کردند و به گردان برگشتند! آن روز فرماندهان. معجزه ی کلام آقا مصطفی را دیدند. علت آن را هم می دانستند. او هر چه می کرد برای رضای خدا بود. کلام مصطفی از دل نورانی او بر می خواست. برای همین بر دل ها می نشست.

خبر تاثیر کلام آقا مصطفی به گوش فرماندهان عالی رتبه ی جنگ رسید‌. البته آن ها تاثیر کلام او را قبلا هم دیده بودند. زمانی که دشمن به چزابه حمله کرد و تپه های نبعه را تصرف کرد! آنجا در جلسه ی فرماندهان همگی می گفتند که عقب نشینی کنیم. حتی یکی از فرماندهان در جلسه گریه کرد! آنجا در حالی که همه روحیه ها به هم ریخته بود مصطفی شروع به صحبت کرد. مانند همیشه سخنرانی او کوبنده و آتشین بود. در آنجا از یاری امام زمان(عج) گفت. آن قدر عاشقانه صحبت کرد که همه را به وجد آورد. ثابت کرد یاری امام عصر در حفظ نظام و میهن اسلامی است. بعد از عملیات فتح المبین مصطفی با عصا و دست در گچ به میان رزمندگان آمد. به اصرار فرماندهان ارشد سپاه، جانشینی قرارگاه عملیاتی فتح به او واگذار شد. 

معراج مومن/جمعی از دوستان و فرماندهان: 

از همان روزی که پا در عرصه ی جهاد نهاد و به کردستان یا به جبهه ی دارخوئین آمد روی یک موضوع تاکید داشت؛ «کار فرهنگی» 
هیچ کس نمی دانست که جنگ چه مدت طول می کشد. اما او راه شناخته بود. فعالیت فرهنگی او مثل سخنرانی و قرآن و دعا و... یک محور اساسی داشت و آن «نماز جماعت» بود.
نماز معراج مومن می دانست. کلید حل مشکلات را اهمیت به نماز معرفی می کرد. مصطفی آن زمان که فرماندهی بزرگ بود خود را طلبه ای کوچک می شمرد! او قبل از اینکه بر جسم نیروها فرماندهی کند بر دل های آن ها  فرماندهی می کرد. 

صدای انفجار از دور و نزدیک می امد. با خودم گفتم: کاش نماز زودتر تمام شود. اگر یک خمپاره بیاد اینجا؟! اما مصطفی طبق معمول آرام و مطمئن به همه عطر زد. محاسن خود را شانه کرد. پیشانی بند را باز کرد و در جیب گذاشت. طبق معمول سجاده ی کوچک خود پهن کرد و به سمت قبله ایستاد. کمی مکث کرد و برگشت طرف ما و گفت: می دونید اگه این آخرین نماز ما باشه، چه عشقی می کنیم؟! برگشت به سمت قبله و با چشمانی اشک بار دست به سینه نهاد و گفت: «السلام علیک یا مولانی یا فاطمه الزهرا» و بعد نماز را شروع کرد. 

از خط شلمچه که بر می گشتیم در یک ساختمان مترو که توقف کرد. موقع غروب بود. نماز جماعت مغرب و عشا را همان جا خواندیم. با اینکه سه نفر بیشتر نبودیم اما همان آداب همیشگی را رعایت کرد. خیلی باحال و با حضور قلب نماز را شروع کرد. بعد هم سخنرانی! انگار برای یک جمع چند هزار نفره صحبت می کند. برای او تعداد فرق نمی کرد. انجام وظیفه مهم بود. برای همین با طلبه هایی که پا در عرصه ی جهاد می نهادند همین گونه بود. وقتی طلبه به جبهه می آمد با او خلوت می کرد. رمز و رموزی را در این مدت آموخته بود به آن ها انتقال می داد. مصطفی معتقد بود یک طلبه با آن عمامه ی کوچک از هزاران تیر و تفنگ ضد دشمن بیشتر اثر دارد. همیشه سه اصل را برای طلبه ها می گفت: اول اینکه اهل مطالعه باشند. نیروها بیشتر از هر چیز تشنه ی معارف اهل بیت علیها السلام هستند. 
دوم اینکه فقط تبلیغی نباشد، بلکه در گردان های رزمی و حتی خط شکن مستقر شوند.
سوم اینکه حتی در صحنه نبرد عمامه ی خود را برندارند.
از دیگر مسائلی که مصطفی بسیار اهمیت می داد نماز شب بود. در سخت ترین شرایط نماز شب او ترک نمی شد. یک بار در سرمای شدید زمستان بچه ها را برای نماز شب صدا کرد. می گفت: بلند شید وقت نماز شب شده. بیشتر بچه ها بلند نشدند! یکی از ان ها به شوخی گفت: از همین زیر پتو الهی العفو! بعد دیدم مصطفی پتویی را دور خودش پیچیده و از سنگر بیرون رفت. او عاشقانه در بیابان مشغول نماز شد. می گفت: پیامبر فرموده: بر شما باد نماز شب، حتی اگر یک رکعت باشد، زیرا انسان را از گناه باز می دارد. خشم پروردگار را خاموش می کند و سوزش آتش را در قیامت دفع می کند. در قرارگاه بودیم. وقتی مصطفی برای نماز شب بلند می شد عمدا پایش را به ما می زد! وقتی بیدار می شدیم می گفت: ببخشید ریا شد! راستی الان وقت نماز شبه! مصطفی به این طریق هم که شده دیگران را برای نماز شب صدا می کرد. حجت الاسلام مصلحی وزیر اطلاعات دولت دهم در بیان خاطرات خود از شهید ردانی می گفت: در یکی عملیات ها یک گردان ما در محاصره ی دشمن گرفتار شد. هیچ امید به نجات این گردان نبود. آقا مصطفی هر چه کرد نتوانست این گردان را نجات دهد. وقتی از همه جا نا امید شد مشغول نماز شب گردید. در همان تاریکی شب با خدای خود خلوت کرد. قبل از اذان صبح و بعد از پایان نماز شب مصطفی را دیدم که راهی خطوط مقدم شد. ساعتی بعد یک ستون نیرو از جلو به عقب برمی گشت وقتی به استقبال آن ها رفتم با تعجب دیدم که مصطفی ردانی و گردان محاصره شده هستند! آن ها نه تنها همگی سالم برگشته بودند، بلکه تعداد زیادی از نیروها دشمن را با خود به اسارت آوردند! 
وقتی به مصطفی رسیدم با تعجب گفتم: چی شد؟! او هم جمله ای بیان کرد که برای من درس بود. برادر ردانی گفت: «این ها اثر دعا در نماز شب بود»
اولین بار در خط شیر نماز شب او را دیدم. نیمه شب در کنار یک بوته مشغول شده بود. گلوله های سرخ رسام از بالای سرش عبور می کرد. اما او آرام و مطمئن مشغول راز و نیاز بود. نماز کامل و طولانی خواند و بعد هم در حالت سجده بود تا اذان صبح. 
به راستی مصطفی مصداق این کلام نورانی بود که: 
«زاهد شب شیر روز است» 


نام کتاب: مصطفی 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


 نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۹:۳۹ - ۱۳۹۸/۲/۱۵
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه