سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۰۷۲

 خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/حاج آقا و جعلنا
زندگینامه شهداء

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور/حاج آقا و جعلنا

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
پیرمردی نورانی و اهل دل بود. توکل عجیبی داشت‌. شجاعت او بین نیروها معروف‌ بود. هر جا ماموریت سختی در پیش داشتیم پیش قدم می شد. بچه ها می گفتند: یک تنه یک گردان عراقی را حریف است. به این مرد خدا می گفتند.

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور: 

حاج آقا و جعلنا/ سید علی بنی لوحی: 

پیرمردی نورانی و اهل دل بود. توکل عجیبی داشت‌. شجاعت او بین نیروها معروف‌ بود. هر جا ماموریت سختی در پیش داشتیم پیش قدم می شد. بچه ها می گفتند: یک تنه یک گردان عراقی را حریف است. به این مرد خدا می گفتند.
( حاج آقا و جعلنا) 
البته نامش حاج علی عابدینی بود اما همه به نام حاج آقا جعلنا یا خمینی جون صدایش می کردند! از بس که از امام صحبت می کرد ایشان را با لفظ خمینی جون صدا می کرد.
در عملیات ها با صدای بلند آیه ی و جعلنا از سوره ی یاسین را می خواند و شجاعانه به قلب دشمن یورش می برد. می گفت: حدیث داریم. هر کس این آیه را بخواند از دید دشمن محفوظ است. دشمن نمی تواند او را ببیند‌. جوان ها همه عاشقانه او را دوست داشتند. خیلی ها تحت تاثیر او نماز شب خوان شدند. حاجی موقع نماز هر جا که بود با صدای بلند اذان و اقامه می کرد و جماعت را برپا می نمود. گویی حدیث پیامبر را شنیده بود که می فرماید: خداوند موذن و کسی که به نماز جماعت بشتابد را بدون حساب راهی بهشت می کند.
مصطفی خیلی حاج آقا و جعلنا را دوست داشت. او را مثل پدر خود می دانست. او هم به مصطفی خیلی ارادت داشت. می گفت: اطاعت از فرمانده واجب است برای همین همیشه مطیع دستورات شما هستم.
آخرین روزهای بهمن سال ۱۳۶۰ بود. مصطفی به همراه حسین خرازی کارهای تیپ تازه تاسیس امام حسین علیه السلام را انجام می دادند. همه آماده ی یک عملیات بزرگ در خوزستان بودند. یک باره خبر رسید که دشمن با تمام قوا آماده ی تصرف مجدد چزابه است! 
وضعیت خیلی بحرانی بود. دشمن فهمیده بود ایران برای عملیات بزرگی در خوزستان آماده شده. لذا می دانست تنها راه حفظ خوزستان تصرف مجدد چزابه است. این تنگه حکم تنگه ی احد را پیدا کرده بود. 
آن روز مصطفی در جنوب خوزستان بود. مشغول شناسایی روی ارتفاعات دال پری.
سریع به سوسنگرد برگشت. نیروها را آماده کرد. همان شب در مسجد سوسنگرد مجلس دعای توسل برپا نمود. در میان دعا گفت: بچه ها حضرت زهرا علیها السلام را قسم دهید اما نه به خاطر مسائل شخصی خودتان، بلکه به خاطر جنگ و انقلاب و سرنوشت کشور اسلام. بچه ها توسل پیدا کنید...
آن شب روضه ی حضرت زهرا علیها السلام خواند. مجلس عجیبی شد. همه تطهیر درونی پیدا کردند. بعد از آن با چهار گردان راهی چزابه شد‌. دو گردان را زودتر به سمت دشمن فرستاد‌.
مصطفی ساعتی بعد حاج آقا و جعلنا و یکی دیگر از نیروها را به سمت منطقه فرستاد به آن ها گفت: نحوه ی عمل دو گردان قبلی را بررسی کنید و سریع برگردید.
شدت آتش دشمن بسیار زیاد بود. اما گردان های ما هم شدیدا مقاومت می کردند. ساعتی بعد داخل سنگر بودیم که یکی از آن دونفر با چهره ای وحشت زده برگشت! 
رو به ما کرد و بی مقدمه گفت: حاج آقا و جعلنا گم شده! مصطفی یک باره از جا بلند شد با تعجب جلو آمد و گفت: چی شده؟! مگه بازیچه است که گم بشه؟ 
بسیجی هم که خیلی ترسیده بود گفت: ما چند کیلومتری با هم رفتیم اما در تاریکی شب و زیر آتش دشمن او را گم کردم! هر چی هم گشتم اثری از حاجی پیدا نکردم.
مصطفی که خیلی عصبانی شده بود گفت: برگرد همون جا که بودی؟ تا وضعیت حاجی رو  روشن نکردی برنگرد! 
او رفت و چند نفر دیگر هم همراه او رفتند تا صبح کل مسیر عبور آن ها را گشتند. اما هیچ خبری از حاج آقا و جعلنا نشد! فردا صبح با روشن هوا باز هم به دنبال او گشتیم، اما هیچ خبری نشد. تمام بیمارستان ها... را هم گشتیم.
حتی بعد عملیات ها و آزاد سازی کل خوزستان هم دیگر خبری از حاجی به دست نیامد! ما تا زمان آزادی اسرا منتظر بازگشت او شدیم اما ....
هیچ اثری از حاج علی عابدینی پیدا نشد.هنوز هم که بیش از سه دهه از آن دوران می گذرد خاطرات او برای ما زنده است. او به جرگه ی شهدای گمنام و جاوید الاثر دفاع مقدس پیوست.

چزابه/ یکی از فرماندهان لشگر: 

گویی صدها لوله ی تو‌پ و خمپاره به سمت این تنگه نشانه رفته. زمین و زمان به هم ریخته بود. هر لحظه صدای انفجار بود که به گوش می رسید. عراق آمده بود که بار دیگر چزابه را پس بگیرد.
خبرها حاکی از حضور تیپ پیاده و زرهی عراق در این منطقه بود. بعدها فهمیدیم که خود صدام در منطقه حضور داشته و شخصا این حمله را رهبری می کرد! 
مصطفی و حسین همه ی نیروها تیپ را که نزدیک به دو هزار نفر بودند به چزابه آورده و با تمام توان از منطقه حفاظت می کردند.
ساعت هفت صبح خبر رسید که نیروهای دشمن تپه های نبعه را در چزابه تصرف کرده اند.
این اولین باری بود که گویی همه کم آورده اند! آتش دشمن بیداد می کرد. از شب تا صبح بیش از هزار شهید داده بودیم. هیچ کاری نمی شد کرد. 
در مقر فرماندهی بودم. باران شدیدی هم می بارید. قبل از ظهر تصمیم گرفتیم یک خاکریز به عقب بیاییم. 
مصطفی از راه رسید. با پوتین ها و لباس گل آلود‌. جلوی سنگر ایستاد. بعد فریاد کشید: غلط کرده هر کی گفته عقب بریم! اگه یه متر عقب بیایم عراقی ها تا خود شهر بستان پیشروی می کنند. مگه بچه های ما مردن!؟ 
بعد مصطفی وارد شد و بی سیم را گرفت و تا می دانست به فرماندهان گردان ها روحیه داد. آن ها را برای نبردهای عاشورایی آماده می کرد.
فرماندهان رده بالای جنگ هم به منطقه آمدند. همه می دانستند پیروزی در عملیات بعدی منوط به حفظ چزابه است.
همان شب گردان امیرالمومنین علیه السلام به علمداری علی قوچانی به ستون شد. آن ها در نیمه شب به سمت تپه ها راهی شدند.
چه شب باشکوهی بود. مصطفی و حسین کنار تپه ی دارشیار ایستاده بودند و به حرکت ستون نگاه می کردند. سیل اشک از چشمان آن ها جاری بود. هنوز هوا روشن نشده بود که حاج علی تماس گرفت‌. خبر آزادی تپه ها را اعلام کرد.
همان موقع با رمز یا علی ابن ابی طالب علیه السلام عملیات مولای متقیان در چزابه آغاز شد. تقویم اولین روز اسفند ۱۳۶۰ را نشان می داد. بچه ها یی که هنوز سالم بودند با تمام توان به دشمن حمله کردند.
در میان عملیات های دوران دفاع مقدس از این عملیات کمتر صحبت شده. به جهت اینکه این عملیات بیشتر حالت دفاعی و حفظ منطقه را داشت. اما تلفات سنگینی بر دشمن وارد کرد.
چهارده روز نبرد بی امان در منطقه ای کوچک! توان همه گرفته شده بود‌. بیشتر دوستان قدیمی ما از چزابه به ملاقات خدا رفتند.
فراموش نمی کنم. مصطفی برای بچه ها صحبت می کرد. از مصائب ائمه ی اطهار می گفت. از سختی هایی که آن ها برای حفظ دین کشیده اند. او نیروها را برای ادامه ی نبرد آماده می کرد.
در اوج بارش خمپاره ها علیرضا جاوید فر در کنار مصطفی غرق خون افتاد. مصطفی به سوی او رفت و او را در آغوش گرفت. علیرضا جهت کربلا را پرسید. مصطفی او را به سمت کربلا گرفت. علیرضا با چشمانی اشک بار به آقا و مولایش سلام داد و این آخرین کلام آن بسیجی در دریا دل بود.
مصطفی بعدها می گفت: همه ی شهدا خوب بوده و هستند، اما یاران چزابه یاران عشق اند. آنان غریبانه به دیدار معبود رفتند. پیکر بسیاری از آنان پاره پاره در وسط بیابان ماند.
غروب روز نیمه ی اسفند بود. بسیجی های شیراز خط را از ما تحویل گرفتند. حالا بعد از مدت ها برای استراحت، راهی دو کوهه می شدیم.
تیپ ما با هشت گردان وارد عمل شد و حالا با سیصد نفر بر می گشت! یعنی حدود یک گردان!
داغ دوستانمان سنگین بود. همه اشک می ریختند. کمی آن طرف و در بین نیروهای ما و دشمن، پیکر پاره پاره ی پانصد فدایی رهبر روی زمین مانده بود. داغ رفقا سنگین بود اما ‌پدر عراقی ها را در آوردیم. تلفات آن ها بسیار سنگین تر بود. کمی جلوتر در کنار رمل ها ایستادیم برای نماز مغرب. چه نمازی بود! 
مصطفی با همان آداب همیشگی آماده شد. رو به قبله کرد و اشک ریزان گفت: «یا محسن قد اتاک المسیی انت المحسن و انا المسیی» بعد دست بر سینه نهاد و به مادرش حضرت زهرا علیها  السلام سلام داد و مشغول نماز شد.
بعد از نماز به دو کوهه رفتیم تا آماده ی عملیات دیگری شویم؛ عملیاتی به بزرگی فتح المبین.

امر به معروف/ جمعی از دوستان: 

این طور نباشه که وقتی از جبهه بر می گردید احساس مسئولیت نکنید و بگید کار ما حضور در خط مقدم و جنگ در راه خداست.
بدانید که امر به معروف و نهی از منکر، جهاد اکبر است. برای شما حدیثی می خوانم تا بدانید مسئولیت شما در قبال بی عدالتی و ناهنجاری های فرهنگی چیست.
حضرت علی علیه السلام در کلمات قصار نهج البلاغه می فرمایند: تمام کارهای نیک و حتی جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر، همچون آب دهان در برابر دریای  پهناور است.
این را هم به خاطر بسپارید که امام حسین علیه السلام شهید امر به معروف بود. ائمه ی معصومین همگی شهید امر به معروف بودند و...
این ها از بیانات آقا مصطفی برای بچه های لشکر امام حسین علیه السلام بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: خداوند مومن ناتوان را که دین ندارد دشمن می داند. اصحاب پرسیدند: مومن بی دین  کیست؟! و ایشان فرمودند: کسی که نهی از منکر نمی کند.
در مسیر سفر مشهد بودیم. راننده نوار ترانه گذاشت. صدای نوار هم زیاد بود. مصطفی از جا بلند شد و طبق وظیفه ی دینی تذکر داد. اما راننده توجهی نکرد. اما مصطفی بی کار نماند. از روش های مختلف استفاده کرد تا راننده به اشتباه خود پی ببرد. بالاخره موفق شد. جالب است که این ماجرا قبل از انقلاب رخ داد. زمانی که او یک نوجوان بود! سال های جنگ بود. با هم صحبت می کردیم. مصطفی خیلی ناراحت و عصبانی بود. از برخورد اشتباه برخی فرماندهان گله داشت. او می دانست که امر به معروف وظیفه همه است. لذا می رفت و به آن ها تذکر می داد.
ناراحتی مصطفی بیشتر از مسئولانی بود که بی دقت و بی مسئولیت بودند. آن ها که بیت المال و حق الناس توجه نداشتند.
از برخورد برخی مسئولان مملکتی نیز ناراحت بود. آن ها که وقتی برای بازدید به جبهه ی می آمدند توقع داشتند بر ایشان گوسفند قربانی شود و...
یک بار به مصطفی گفتم: دیروز تو پادگان ۱۵ خرداد بودم. آیت الله خامنه ای آمده بودند بازدید. آن هم با لباس نظامی و بدون تشریفات. جلو رفتم و دست دادم. به آقا گفتم: نماز خوانده اید؟ گفتند: بله.
گفتم: ما داریم می ریم برا ناهار، ایشان هم تشریف آوردند.
صف غذا طولانی بود. اما مسئولان پادگان سفره ی جداگانه و مفصل برای ایشان آماده کردند. اما ایشان یک بشقاب برداشتند و آمدند ته صف پست سر من! 
هر چه به ایشان اصرار کردند بی فایده بود. مثل بقیه مدت طولانی در صف بودند. بعد هم کنار ما غذا خوردند.
این را گفتم خیلی خوشش امد. آب سردی شد روی آتش عصبانیتش.


نام کتاب: مصطفی 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۷:۵۵ - ۱۳۹۸/۱/۲۵
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
پربیننده ترین
پربحث ترین