پنج شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۰۴۶

ترور/خاطرات شهید مصطفی ردانی پور
زندگینامه شهداء

ترور/خاطرات شهید مصطفی ردانی پور

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
تیم ترور منافقین، موتور مصطفی را شناسایی کرده بودند. بعد از مراسم موتور را تعقیب کردند و در یکی از خیابان ها راننده را به رگبار بستند.

بسم الله الرّحمن الرحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور:

ترور/نقل از خاطرات شهید: 

اوایل تیرماه سال ۱۳۶۰ بود. بعد از مجروحیت مصطفی چند روزی رو در اصفهان بودیم. او در این ایام لحظه ای بیکار نبو‌د. هر روز به پادگان غدیر اصفهان می رفت‌. برای بچه هایی که مشغول آموزش بودند صحبت می کرد. با آن ها گرم می گرفت‌. می گفت و می خندید. خلاصه همه شیفته اش بودند. همیشه گرداگرد او پر از بسیجیانی که عازم جبهه می شدند. هر جا که حضورش لازم بود با هر سختی خود را می رساند. برای مردم شرایط انقلاب و جنگ را تبیین می کرد.
چندین بار در سال های مختلف در دانشگاه اصفهان برنامه سخنرانی و پرسش و پاسخ داشت. 
در روشنگری دانشجویان لحظه ای کوتاهی نمی کرد. می گفت: این ها مدیران آینده این کشور هستند. اما او در مقابل هجمه ی شدید گروهک ها ی ضد انقلاب قرار دارند. 

پیش از خطبه های نماز جمعه ی اصفهان صحبت کرد. مردم را از توطئه های ضد انقلاب آگاه نمود. در تلویزیون اصفهان حضور یافت و از آخرین وضعیت جبهه ها، عملکرد منافقین و .... صحبت کرد. 
جالب بود که همه ی این برنامه ها بدون محافظ و فقط با همان موتور سیکلت خودش می رفت! 
آخرین روزهای خرداد سال شصت، مجاهدین خلق یا همان منافقین که از سوی بنی صدر مسلح شده بودند اعلام جنگ خیابانی کردند. آن ها با نیروهای انقلابی و پاسدار ها درگیر شدند.
اوضاع آشفته ای بود. جنگ در ۱۲۰۰ کیلومتر مرزهای ما با عراق جریان داشت. ناامنی در مرزهای شرقی داشتیم. در چنین شرایطی جنگ داخلی منافقین آغاز شد.
هزاران نیروی انقلابی و بیگناه به دست منافقین ترور شدند. آن ها هر کس را که توانستند به رگبار بستند! بسیاری از افراد به دلیل داشتن چهره ی حزب اللهی مورد هجوم منافقین قرار گرفتند. 
در آن زمان این گروه جنایتکار دستانش به خون دوازده هزار انسان بیگناه آلوده شد. بعد هم کشورهای مدعی حقوق بشر آن ها را در کشورهای خود جای دادند!! 
مصطفی می گفت: یک روز به خانه بر می گشتم. در خیابان بزرگمهر روبه روی کلانتری ۴ اصفهان از تاکسی پیاده شدم. از داخل کوچه به سمت خانه راه افتادم. یک لحظه برگشتم به عقب. دیدم دو نفر با چهره های کاملا مشکوک در تعقیب من هستند! 
کوچه خلوت بود و کسی آن اطراف نبود. از پیچ کوچه که رد شدم سریع نگاهم به جوی بزرگ آب افتاد. سریع داخل جوب رفتم و زیر پل مخفی شدم! 
وقتی آنها به پیچ کوچه رسیدند مرتب به اطراف نگاه می کردند. من از همان جا سرک کشیدم هر دو نفر مسلح بودند. بالای جوب ایستاده و به اطراف نگاه می کردند. نمی دانستند من به این سرعت کجا رفتم! 
آن ها به دنبال من بودند. ساعتی را به سختی در این حالت قرار داشتم. بعد از این که چند تن از دوستان را در کوچه دیدم از زیر پل بیرون آمدم. بعد از آن بیشتر مراقب بودم.
یک بار دیگر برای سخنرانی به دانشگاه دعوت شد. مراسم خوبی بود. مصطفی با موتور آمده بود. طبق معمول می خواست با موتور برگردد.
اما بچه های سپاه مانع شدند. گفتند: ماشین آماده است. با این شرایط صلاح نیست شما با موتور بروید.
مصطفی موتور را به یکی از دوستان داد و سوار ماشین شد. وقتی به خانه آمد هنوز دوستش نرسیده بود! 
عصر بود که خبر رسید راننده موتور مصطفی مورد حمله منافقین قرار گرفته! تیم ترور منافقین، موتور مصطفی را شناسایی کرده بودند. بعد از مراسم موتور را تعقیب کردند و در یکی از خیابان ها راننده را به رگبار بستند.
خدا رو شکر راننده زنده ماند و فقط مجروح شده بود. اما بعد از آن از طرف سپاه برای آقا مصطفی محافظ قرار دادند.


منبع: کتاب مصطفی 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۹:۵۱ - ۱۳۹۸/۱/۶
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه