سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۰۴۲

سلام بر حسین علیه السلام/ خاطره از یکی از دوستان شهید مصطفی ردانی پور
زندگینامه شهداء

سلام بر حسین علیه السلام/ خاطره از یکی از دوستان شهید مصطفی ردانی پور

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
مصطفی نشست و گفت: علی چی شد!؟  با صدای بغض آلود و در حالی که به سختی نفس می کشید گفت: می دانم آخرین لحظه من است. بگذار مانند اربابم، تشنه لب باشم...

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور: 

سلام بر حسین علیه السلام/ خاطره از یکی از دوستان شهید: 

عملیات فرمانده کل قوا به اهداف خود نزدیک می شد اما نبود سلاح سنگین و کمبود گلوله ی آرپی جی باعث شد دشمن در روز دوم نبرد، بچه های خط سوم را محاصره کند. 
نبرد در این خاکریز عاشورایی شده بود. نبرد تن بود با تانک! برای دشمن از دست دادن تانک مهم نبود! مهم تصرف آن خاکریز ها بود. 
گرمای هوا بیداد می کرد. مصطفی از مسئولان عملیات بود. وقتی می خواست به خط اصلی در گیری برود یک کلمن آب به دست گرفت. من هم در کنار او بودم. 
در خاکریز سوم، فریادهای بچه ها را فراموش نمی کنم. در اوج در گیری صدای یا مهدی عج بچه ها بلند بود‌. همه مولایشان را صدا می زدند و از مولا یاری خواستند. این ها از آموزه های مصطفی بود. می گفت: در سخت ترین شرایط فقط بگویید: یا ابا صالح المهدی ادرکنی. 
من و مصطفی به سمت انتهای خاکریز می رفتیم. یک دفعه شخصی داد زد: حاج آقا ردانی!
گوشه خاکریز یک مجروح افتاده بود. رسیدیم بالای سرش. او را شناختم. علی نوری از نیروهای فعال منطقه بود. از دوره ی کردستان با مصطفی بود. خون تمام لباسش را پر کرده بود.
چشمان نیمه بازش را به سوی ما چرخاند و با لحنی ملتمسانه گفت: آب! گفتم علی آب برات خوب نیست، خونریزی بیشتر می شه. اما او اصرار می کرد. مصطفی ظرف آبی را جلوی او گرفت و گفت: به شرط اینکه کم بخوری. علی ظرف آب را گرفت. دستانش می لرزید. با هیجان به مقابل دهان آورد. لبان خشک شده اش نشان می داد که چقدر تشنه است‌. 
اما قبل از خوردن لحظه ای مکث کرد. سرش را بالا آورد. نگاهش را به دور دست ها انداخت! 
بعد ظرف آب را پس داد! با بی حالی سرش را برگرداند. قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد. مصطفی نشست و گفت: علی چی شد!؟ 
با صدای بغض آلود و در حالی که به سختی نفس می کشید گفت: می دانم آخرین لحظه من است. بگذار مانند اربابم، تشنه لب باشم! 
مصطفی دستان علی را در دستش گرفت. علی رو به سمت کربلا با صدای لرزان گفت: السلام علیک یا ..... 
جمله ناتمام ماند! سرش افتاد روی زانوی مصطفی. 
از حال و هوای عملیات دور شده بودیم. صدای هق هق گریه ی مصطفی از دور هم شنیده می شد. بعد از آن خود را به آخر خاکریز نبرد رساندیم. آن روز ماجرای نفربر پیش آمد که از کارهای عجیب مصطفی بود.

شدت در گیری زیاد شد. گرمای هوا بیداد می کرد. مصطفی برای کمک به نیروهای خط مقدم جلو آمده بود. در فرصت کوتاهی که ایجاده شده بود برای رزمنده ها از جنگ بدر گفت. از نبود امکانات و یاری خدا که باعث شد سپاه دشمن از بین برود. 
در شب دوم عملیات فرمانده کل قوا یک دفعه دیدیم از  آقا مصطفی خبری نیست! آن قدر فاصله ی ما با دشمن کم شده بود که به راحتی صدای آن ها را می شنیدیم. ترسیدم در تاریکی شب اسیر شده باشد! 
هر چه دنبالش گشتم نبود! ساعتی بعد مصطفی را دیدیم. با خوشحالی به سمتش رفتم. با تعجب دیدم بی حال است! سر و صورتش سیاه شده! مژه ها و ابروهایش سوخته بود و ...
با سختی او را به خط عقب منتقل کردیم. 
بعدها خاطره ی آن روز را این گونه تعریف می کرد: وقتی دشمن خیلی نزدیک شد به میان نیروهای دشمن رفتم. می خواستم کاری بکنم. آنجا یک نفر بر بود. اما کسی در اطرافش ندیدم! سریع سوار شدم. 
کسی متوجه من نشد. نفربر پر از مهمات بود. پر از گلوله ی آرپی جی! استارت زدم. راحت روشن شد. با آخرین سرعت حرکت کردم. می خواستم این مهمات را سریع به بچه های خودمان برسانم‌. در راه از لابه لای چند تانک دشمن عبور کردم. خودم را به خاکریز رساندم. 
از نفربر پیاده شدم. تا به اطراف نگاه کردم دیدم که در میان برادران عراقی قرار دارم! در تاریکی راه را اشتباه آمده بودم. 
خلاصه سریع برگشتم. اما عراقی ها قضیه را فهمیدند. مرتب به سمت من شلیک می شد. کافی بود یک آرپی جی به نفربر بخورد....
من با سرعت می رفتم. کمی که رفتم، نفربر به یک خاکریز خورد و گیر کرد. به پشت سرم نگاه کردم. سریع پیاده شدم. دیدم تانک عراقی به دنبال من است! 
من از خاکریز رد شدم و به طرف نیروهای ایرانی آمدم. چندین عراقی با تعجب به سمت نفربر آمدند. آن ها دور نفربر جمع شدند. لحظه ای بعد تانک عراقی شلیک کرد. 
صدای انفجار و شعله های آتش از نفربر زبانه کشید. چندین دست و پای قطع شده عراقی روی زمین ریخت! من هم که توانسته بودم از انفجار فاصله بگیرم به سمت نیروهای خودی دویدم. 
وقتی به بچه ها رسیدم همه با تعجب به من نگاه می کردند. خودم هم باور نمی کردم که زنده باشم. 
اخبار ساعت دو عصر خبر پیروزی رزمندگان و پیشروی سه کیلومتری آن ها را به سمت دشمن اعلام کرد.
همه خوشحال بودند. چندین گردان زرهی و پیاده ی دشمن نابود شده بود. تعداد زیادی کشته و اسیر از دشمن گرفتیم‌. عصر همان روز مصطفی به خاطر اصابت تیر به پایش مجروح شد و به عقب برگشت. 
در عملیات فرمانده کل قوا که در اواخر خرداد سال ۱۳۶۰ انجام شد صد و بیست نفر از بهترین نیروهای ما به شهادت رسیدند. آن ها راه را برای عملیات های بعدی گشودند. 
اولین تجربه ی عملیات سپاه در حالی به پایان رسید که چند روز بعد از آن دکتر چمران به قافله ی شهدا پیوست‌. هفته ی بعد هم بهشتی و هفتاد و دو یار انقلاب به قافله ی شهدا پیوستند.
وقتی خبر شهادت بهشتی اعلام شد مصطفی با دو دستش محکم زد توی سر! همان جا نشست و با صدای بلند گریه می کرد. 


منبع: کتاب مصطفی 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۹:۴۶ - ۱۳۹۸/۱/۶
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
پربیننده ترین
پربحث ترین