پنج شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۰۳۵

اولین شناسایی/خاطرات شهید مصطفی ردانی پور
زندگینامه شهداء

اولین شناسایی/خاطرات شهید مصطفی ردانی پور

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
مصطفی گفت: باید مواضع دشمن را شناسایی کنیم‌. ما در ساحل غربی کارون مستقر بودیم. نیمه های شب با مصطفی و حسن عابدی و چند نفر دیگر حرکت کردیم. 

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور:

اولین شناسایی:

یکی از دوستان شهید:

یکی از گردان تانک عراقی تا نزدیک کارون پیشروی کرد‌. از همان جا دارخوئین را زیر آتش گرفت. همه چیز به هم ریخت!
نمی دانستم تانک ها در کجا مستقر شده اند؟! از مواضع دشمن خبری نداشتیم. مصطفی گفت: باید مواضع دشمن را شناسایی کنیم‌. ما در ساحل غربی کارون مستقر بودیم. نیمه های شب با مصطفی و حسن عابدی و چند نفر دیگر حرکت کردیم. 
به سختی تا نزدیک سنگرهای دشمن رفتیم. در نزدیکی مواضع دشمن مجبور شدیم سینه خیز برویم. صدای عراقی ها را به راحتی می شنیدیم. واقعا بیشتر بچه ها ترسیده بودند. 
در همین حال و هوا حسن عابدی اهل شوخی و..... بود به مصطفی نزدیک شد و گفت: تو که طلبه ای بگو ببینم این پدر سوخته ها چی میگن!؟ مصطفی هم که طلبه ای حاضر جواب بود بی معطلی گفت: دارن می گن این حسن عابدی رو بفرستید پیش ما تا اونو کباب کنیم! 
مصطفی تو اون شرایط هم دست از شوخی برنمی داشت. بدون ترس شناسایی کاملی انجام داد و بر گشتیم. 
چند روز گذشت. نزدیک غروب تحرکات دشمن زیاد شد. آن ها آماده پیشروی بودند. گردان تانک دشمن حرکت کرد و جلوتر آمد. 
در این چند روز ما هم با تدبیر و درایت مصطفی و حسین خرازی مشغول فعالیت بودیم. 
وقتی دشمن نزدیک می شد آن ها اعلام کردند بچه ها شلیک نکنند! گفتند سریع بروید در سنگرها مخفی! 
تانک ها و نفرات دشمن از میان ما عبور کردند! لحظاتی بعد دستور حمله صادر شد. 
از دو طرف و از پشت سر به تانک ها و نفرات آن ها حمله کردیم. شلیک پیاپی آرپی جی و ... امان دشمن را گرفته بود. 
این حمله خیلی طول نکشید. تانک های دشمن از بین رفت و نیروهای پیاده یا کشته و اسیر شدند و فرار کردند.
دشمن آن قدر تلفات داد که دیگر حمله به دارخوئین را از سر بیرون کند. روز بعد با مصطفی سوار بر یک وانت به اهواز رفتیم. عقب وانت هم پر بود از اسرای عراقی.
مظلومیت روز های اول جنگ در اینجاست! ما اسرا را تحویل دادیم و به جای آن برای رزمندگان گلوله ی آر پی جی گرفتیم!! 
زیرا ستاد ارتش زیر نظر بنی صدر اداره می شد و او به نیروهای مردمی اعتقادی نداشت! واقعا روز های اول جنگ شرایط خیلی سخت بود. 
در ساحل غربی کارون روستایی بود به نام کفیشه. حدود چهل نفر نیرو ما در سنگرهای استتار شده در آنجا مستقر بودند. 
ما باید کوچکترین تحرکات عراقی را زیر نظر می گرفتیم. یک شب مصطفی گفت: من می روم برای بچه های کفیشه دعا بخوانم. 
تنها سوار قایق شد و رفت. صبح فردا رفتم دنبالش. نیروهای این محور تازه اعزام شده بودند. 
مصطفی را نمی شناختند. پرسیدم: اون آقا که دیشب برای شما دعا خواند کجاست؟! 
گفتند: نمی دانیم! دیشب فقط یک نفر آمد اینجا. وقتی دید بچه ها خسته اند تا صبح به جای ما نگهبانی داد! الان هم اونجا خوابیده. 
من هم رفتم سراغ مصطفی. گوشه ای خوابیده بود. یک لیوان آب برداشتم و ریختم تو یقه اش! 
از جا پرید. با خنده گفتم: مرد حسابی حالا دیگه کلک می زنی. مگه نیومدی دعا بخونی؟ 
مصطفی هم خندید و گفت: مگه بده؟! عوضش دعا کردم که تو آدم بشی! 
اما حیف ...


منبع: کتاب مصطفی 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۹:۴۰ - ۱۳۹۸/۱/۶
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه