پنج شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۰۲۱

کردستان، خاطره از زبان جمعی از دوستان شهید 
زندگینامه شهداء

کردستان، خاطره از زبان جمعی از دوستان شهید 

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
خاطره از زبان جمعی از دوستان شهید: مردم کهکیلویه انقلاب را با مصطفی می شناسند.

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور: 

کردستان، خاطره از زبان جمعی از دوستان شهید 

هنوز چند روزی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که گروه های ضد انقلاب در کردستان جمع شدند. 
با اعلام جنگ از سوی عزالدین حسینی، آتش فتنه در این استان شدت یافت. بیشتر شهرهای این استان در گیر این فتنه شد. 
مصطفی با آرامش نسبی در یاسوج و با شدت یافتن در گیری های کردستان، راهی سنندج شد. 
ما در مقر فرماندهی سپاه مستقر شدیم. پس از چند روز در گیری و با پاکسازی سنندج حرکت نیروها برای آزادی دیگر مناطق آغاز شد. 
آن ایام نیروهای عملیاتی هر شب مقر سپاه جمع می شدند. هر شب نماز جماعت به امامت حجت السلام ردانی پور برگزار می شد. بعد از اقامه ی نماز صحبت های آقا مصطفی شروع می شد. 
این سخنان در آن شرایط نعمتی بود برای همه فرماندهان. آن چنان حذاب و گیرا صحبت می کرد که همه را به وجد می آورد. هم آنان را می خنداند و هم اشک ها را جاری می کرد. مصطفی روحیه ها را بالا می برد‌. همه آماده ی جانفشانی می شدند. 
جلسه ی فرماندهان کردستان برگزار شد. صحبت از کمبود نیروی توانمند بود، نیرویی که بتواند در مناطق کوهستانی تاییر گذار باشد. بعد از جلسه با برادر صیاد شیرازی صحبت کرد. بعد از آن یکباره مصطفی کردستان را ترک کرد! من و دیگر دوستان بسیار ناراحت بودیم. یعنی چه شده؟! 
دو روز بعد ورودی پادگان سنندج بودیم. برادر صیاد هم آنجا بود. باورکردنی نبود. ده ها دستگاها اتوبوس وارد پادگان می شد! 
همه ی نیروهای تازه نفس، شجاع، اماده برای رزم. و مصطفی پیشاپیش همه ی نیروها بود! 
با تعجب به سراغش رفتیم‌. گفت: بعد از جلسه راهی یاسوج شدم. برای مردم صحبت کردم. 
از آن ها می خواستم برای یاری اسلام به کردستان بیایند. گفتم روز بعد حرکت می کنیم. مردم هم آمدند. 
آن شب به یکی از فرماندهان گفتم: مردم کهکیلویه انقلاب را با مصطفی می شناسند. این ها مردمی هستند که مصطفی به آن ها اعتماد کرد. برای آن ها کار کرد و .... 
روز بعد بسیجیان دلاور یاسوج در میان نیروها پخش شدند. آن ها به کار در منطقه ی کوهستانی مسلط بودند. خلاصه بسیاری از عملیات ها با دلاوری آن ها به سر انجام رسید. 
این همه را هم بگذارید به پای اخلاص و درایت مصطفای بیست و یک ساله! 
تابستان بود. در گیری های کردستان با شدتی کمتر از قبل ادامه داشت. 
خبر رسید ضد انقلاب با حمله به یک روستا دکتر جهاد را ابتدا اسیر و بعد به شهادت رساندند. 
مصطفی لباس رزم پوشید. بند حمایل و قطار فشنگ بست. چهره ی کاملا نظامی به خود گرفت. 
عمامه را بر سر گذاشت. پیشتازی او قوت قلبی بود برای همه. بقیه ی نیروها آماده شدند و حرکت کردیم. پیشمرگ های 
کرد به همراه ما آمدند. یکی از ان ها با شجاعت می جنگید خیلی نترس بود. 
او همین طور به مصطفی نگاه می کرد‌. تا به حال ندیده بود یک روحانی با لباس رزم و عمامه در خط اول نبرد باشد. 
درگیری تا عصر ادامه داشت. با شجاعت بچه ها، رو ستا را پاکسازی  کردیم و برگشتیم .
همه تحت تاثیر شجاعت مصطفی بودند. پیشمرگ کرد همین طور که مصطفی نگاه می کرد جلو آمد و بلند گفت: 
این رو می گن آخوند. این رو می گن آخوند! 
مصطفی هم که همیشه حاضر جواب بود. دستی به سبیل تا بنا گوش او کشید و گفت: این رو می گن سبیل، این رو می گن سبیل! 


منبع: کتاب مصطفی 
نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۹:۲۵ - ۱۳۹۸/۱/۶
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه