پنج شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۰۰۸

عروسی پر ماجرا، خاطره از زبان مرتضی ردانی پور برادر شهید
زندگینامه شهداء

عروسی پر ماجرا، خاطره از زبان مرتضی ردانی پور برادر شهید

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
خاطره از زبان مرتضی ردانی پور برادر شهید: می خواستیم مجلس شاد باشد اما بدون معصیت، که شکر خدا همین شد...

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور: 

عروسی پر ماجرا، خاطره از زبان مرتضی ردانی پور برادر شهید:

همه ی کارهای مقدماتی ازدواج را انجام دادیم. قرار شد بعد از محرم و صفر مراسم عروسی من برگزار شود. مصطفی برای ازدواج من همه کار کرد‌. 
هر کاری لازم بود انجام داد: تزئنات خانه ، خرید وسایل شام، میوه و شیرینی، و...... برای من سنگ تمام گذاشت. 
ایام پایانی حکومت پهلوی بود. برای برگزاری مراسم عروسی باید از شهر بانی اجازه می گرفتیم. 
این کار انجام شد بالاخره زمان عروسی ما فرا رسید. 
بستگان ما هنوز به یاد دارند. هیچ وقت آن شب را فراموش نمی کنند. مصطفی یک عروسک بادکنکی تهیه کرده بود! 
این عروسک شبیه چهره ی  شاه معدوم بود. آن را باد کرد! و بعد هم با شوخی و خنده تئاتر بازی می کرد! 
عروسک شاه را به صورت یک مجسمه قرار داده بود که به همه تعظیم می کرد. وسط کار هم بادش را خالی می کرد و شاه روی زمین می افتاد. 
حسابی همه می خندیدند. می خواستیم مجلس شاد باشد اما بدون معصیت، که شکر خدا همین شد. 
بگذریم از اینکه ماموران ساواک موضوع را فهمیده بودند و بعد ها به سراغ ما آمدند و.... 
مصطفی همین طور میخندید و با همه شوخی می کرد. یک باره نگاهش به من افتاد. فهمید که من ناراحتم. جلو آمد و با تعجب گفت: دادا، چی شد!  گفتم: هیچی، چیزی نیست. 
دوباره پرسید:  پس چرا گرفته ای!؟ 
دستش را گرفتم و از خانه رفتیم بیرون. گفتم ما حدود ۲۵۰ نفر را دعوت کردیم. شام هم به همین میزان تهیه کردیم.
بعد با ناراحتی ادامه دادم: اما هر کی رو فکر نمی کردیم اومده! تازه خیلی ها بی دعوت اومدن!
الان از زنانه هم پرسیدم. کلا چهارصد نفر مهمون داریم! الان هم باید شام بدیم. چی کار کنیم!؟ مصطفی مکثی کرد و گفت: این که مشکلی نداره بیا اینجا!! دستم را گرفت و برد پشت خانه. آنجا خانه ی خرابه ای بود که دیگ ها را بار گذاشته بودیم. 
مصطفی رو کرد به آشپز و گفت: می شه یه لحظه برید بیرون! 
آشپزها با تعجب رفتند توی کوچه. من هم دم در ایستاده بودم. مصطفی جلو رفت و کنار دیگ برنج ایستاد! از حرکات لبش احساس کردم که دعایی را زمزم می کند‌. بعد هم به دیگ ها فوت کرد! 
وقتی به سمت من بر می گشت لبانش خندان بود. گویی به کار خود اطمینان داشت‌. بعد با دست اشاره کرد که بیا داخل، حل شد!! 
شنیده بودم برای بعضی از بزرگان چنین اتفاقی افتاده اما باور کردنش سخت است. آن شب حدود چهل نفر دیگر هم به ما اضافه شد! 
دو مینی بوس طلبه های حوزه ی قم برای دیدن مصطفی آمده بودند که برای شام آن ها را نگه داشتیم! همه شام خوردند! غذا به همه رسید. حتی یک دیس بزرگ غذا هم آخر مجلس آوردیم داخل اتاق و خودمان دور آن نشستیم و خوردیم. 
مادر با تعجب می گفت: این همه مهمان بی دعوت اومدند. خوب شد غذا کم نیامد! 
من هم با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم. اما دیگر چیزی نگفتم. 
از آن روز بیشتر به ایمان و تقوای مصطفی اعتقاد پیدا کردم. مصطفی واقعا مصطفی بود. 


منبعک کتاب مصطفی 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۴:۸ - ۱۳۹۷/۱۲/۲۴
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه