پنج شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
کد مطلب: ۵۰۰۷

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور 
زندگینامه شهداء

خاطرات شهید مصطفی ردانی پور 

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
مصطفی سریع زیر ساک رو گرفت که برنگردد. آخه همه عکس و اعلامیه ها را آنجا جا سازی کرده بود... 

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات شهید مصطفی ردانی پور: 

بازداشت، خاطره از زبان یکی از طلاب علوم دینی: 

آذر ماه و آغاز محرم سال ۱۳۵۷ بود‌. با طلبه ها از قم حرکت کردیم به سوی اصفهان. قرار بود از آنجا برای تبلیغ برویم سمت منطقه ی کهکیلویه. مسئول ما هم آقا مصطفی بود. 
رسیدیم به ایستگاه ژاندارمری. افسر نظامی می آمد بالا و با تعجب نگاه می کرد. چهارده طلبه همگی در یک اتوبوس. به راننده گفت: این ها بلیت دارند؟
راننده گفت: بله، بدون بلیت که نمیشه سوار شد. افسر داد زد: بگو بلیت رو بیارن تو پاسگاه! مصطفی بلیت را برداشت و رفت پایین. بعد همه ی ما را پیاده کردند. گفتند: ساک های ما را هم از ماشین خارج کنند. 
افسر نگهبان ساک مصطفی را از دستش گرفت و گذاشت رو میز رئیس پاسگاه! 
نفس در سینه همه ی ما حبس شد. رنگ از چهره ها پرید. در آن شرایط و اوضاع و احوال همین را کم داشتیم. ساک ها پر از اعلامیه و تصاویر حضرت امام بود. همه دلهره داشتیم به جز مصطفی! 
افسر نگهبان زیپ ساک را باز کرد. مقدار زیادی جزوه و کاغذ داخل ساک بود. بعد هم با صدای بلند داد زد: این کاغذ ها چیه این تو!؟ همه ی ما دست و پامون رو گم کرده بودیم. اما مصطفی با آرامش گفت: مگه نمی بینی، ما طلبه ایم. این ها هم درس و مشق ماست! الان هم درس تعطیل شده داریم بر می گردیم اصفهان! دوباره داد زد: جمع کنید این آت و آشغال ها رو.... و بعد هم ساک رو پرت کرد! 
مصطفی سریع زیر ساک رو گرفت که برنگردد. آخه همه عکس و اعلامیه ها را آنجا جا سازی کرده بود! 
در روستا های کهکیلویه پخش شدیم. قرار شد ده شب برای مردم سخنرانی کنیم. از شب اول تا شب عاشورا. 
هر شب هم از یکی بگوییم. یک شب هویدا، یک شب نصیری، تا شب عاشورا که بزنیم به آخر خط و از شاه حرف بزنیم. 
روحیه ی مدیریتی و سعه صدر مصطفی از همان ایام مشخص بود. او به خوبی گروه را در آن ایام رهبری می کرد. 
مصطفی روستای بالا بود. خبرها اول به او می رسید. پیغام داد باید یه طومار درست کنیم و بفرستیم قم برای حمایت از امام خمینی رحمة الله ما هم مشغول کار شدیم. با روستایی ها صحبت می کردیم و آن ها هم امضا می کردند. 
شب پنجم محرم بود. ساواک فهمید! قبل از اینکه دستگیر شویم فرار کردیم. همگی با یک مینی بوس رفتیم به سمت شهرضا‌. وارد شهر که شدیم دیدیم اوضاع خیلی به هم ریخته است! 
مردم به بهانه ی محرم تظاهرات کردند و مجسمه ی شاه را پایین کشیدند. 
مینی بوس کنار خیابان ایستاد. همین که از ماشین پیاده شدیم مامور ما را گرفتند و شروع کردند به زدن. گویی فکر می کردند همه چیز تقصیر ما بوده! مصطفی را بیشتر از همه زدند. بعد همه ما را ریختند توی کامیون نظامی و بردند زندان! در زندان شهرضا آقا مصطفی گفت: باید امضاهای مردم رو از بین ببرم. الان اگه بیان برای بازجویی، اون ها رو پیدا می کنن. 
هر چی کاغذ امضا شده توی کیف و جیب ها بود جمع کرد. گذاشت تو جیبش و رفت دم در زندان. با صدای بلند سرباز رو صدا کرد و گفت: سرکار من دستشویی دارم! 
رفت دستشویی. سرباز هم کنار در ایستاده بود. چند دقیقه بعد هم برگشت. پرسیدم: مصطفی چی کار کردی!؟ 
گفت: هیچی، اسم آیت الله خمینی رو از تو تمام برگه ها در می آوردم. بعد هم بقیه ی کاغذ ها رو از بین بردم. با تعجب گفتم: اسم امام رو چی کار کردی؟! 
بی مقدمه گفت: همه رو با هم گذاشتم تو دهانم. بسم الله گفتم و قورت دادم!! صبح روز بعد همه ی ما چهارده نفر آزاد کردند. افسر نگهبان گفت: شانس آوردین. خبر شما به اصفهان رسیده و آیت الله خادمی از اصفهان گفته باید این طلبه ها آزاد بشن‌. 
ما هم حرکت کردیم و آمدیم اصفهان. 
اوضاع اصفهان هم دست کمی از شهرضا نداشت. حکومت نظامی اعلام شده بود. ما هم مخفیانه رفتیم خانه ی آقا مصطفی . با کمک آقا مرتضی برادر ایشان لباس هایمان را عوض کردیم و راهی شهرهای خودمان شدیم. 


منبع: کتاب مصطفی 
نویسنده کتاب : گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۴:۷ - ۱۳۹۷/۱۲/۲۴
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه