پنج شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۷
کد مطلب: ۳۳۱۰

پیوستن به اصل روشن خورشید
خدایا کاری کن که منم شهید بشوم.

پیوستن به اصل روشن خورشید

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
آنهایی که ایمان آوردند و به دین خدا گرویدند و هجرت کردند و با اموال و جان هایشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است...

بسم الله الرّحمن الرّحیم

معرفی شهدا:

خدا کریم اسدی

نام پدر: اروجعلی

 تاریخ تولد: 1343/6/2

محل شهادت: جزیره مجنون

تاریخ شهادت: 1363/12/22

مزارشهید: بهشت فاطمه اردبیل

سخندل، با قلم نمی توان گفت

سه ماه از آغاز زندگی مشترکشان می گذشت و سه ماه از زمانی که به انتظارش نشسته بود. روزها، دیگر طاقت نداشت در خانه بماند. خسته بود از بس که مثل مرغکان گرفتار قفس، گوشه و کنارخانه را برای پیدا کردن نشانه ای ازاو گشته و دست آخر نا امید در گوشه ای کز کرده بود.

جای جای خانه، نبود او را فریاد می زد. حتی آینه هم که روزی هر دوی آنها در کنارهم بر سفره عقد دیده بود، مهر سکوت بر لب داشت. فقط تصویر انتظار زن را منعکس می کرد.

اما بالاخره یک روز صدای پای آشنایی در دهلیز خانه شنیده شد. مرد مثل بوته گلی، روبرویش روئید. غبار آلوده از راه رسیده و خانه را پراز ترانه صدای خود کرده بود.

مرد که به نماز ایستاد، زن از پشت سر نجوای او را با خدایش شنید. مرد این طور، با خدای خود می گفت:

( خداوندا! تو می دانی که آرزویم این است که وقتی به میدان نبرد می روم مرا در راه رضای خود و اسلام شهید کنی).

زن جوان سخنان مردش را شنید، همان موقع مرغ دلش، در اندوهی غریبانه آواز شاد خود را نیمه تمام گذاشت.

 سه ماه بعد....

باز انتظار برای آمدن مردی که خانه گامهای استوار و مهربان او را در خود کم داشت، اما عاقبت رسید، زندگی مشترک مرد و زن فقط 6 ماه طول کشید، و این فرصت بسیار کوتاهی برای هر دوی آنها بود، مرد بیشتر وقتها در خانه نبود. دوباره به مرخصی آمد و این دوبارهم فقط حرف جبهه و جنگ بر زبانش می گشت.

حالا سالها گذشته است. زن در اوقات تنهایی، برای برادرزاده ی مرد، این طور از او می گوید:

(من همیشه دلتنگ بودم. خانه، به انتظار قدمهای مهربان او بود. او آمد اما به ناچار هر آمدنی، رفتنی را به دنبال خود دارد. قبل ازعزیمتش خانه ی پدرم دعوت بودیم. خبر آوردند که پسر همسایه مان شهید شده است. او را دیدم که سر به آسمان بلند کرد و گفت:

-خداوندا! مرا هم مثل او به شهادت برسان.

همانجا حرفها و سفارشهایش را به زبان آورد و چند روز بعد باز به جبهه رفت.

نهایت تمامی نیروها، پیوستن است،

پیوستن به اصل روشن خورشید و ریختن به شعور نور...

عمویت، مرد جنگ و ایمان و مبارزه بود. حالا مثل ستاره ای سالهاست که بر آسمان زندگی ام درخشش دارد.)

 خدا کریم اسدی متولد سال 1343 در شهرمغان مشکین شهر بود که در سنین جوانی درسپاه  پاسداران اردیبل به خدمت مشغول بود. در طول عمر بیست ساله اش، سه سال به صورت مداوم و هر شش ماه یکبار به جبهه ها می شتافت وعلیه دشمنان کشور می جنگید وتا اینکه درآخرین مأموریتش به عنوان فرمانده گروهان عملیاتی لشکر 31 عاشورا- گردان حضرت قاسم- در عملیات بدر شرکت کرد و در جزیره مجنون بر اثر اصابت ترکش به سینه اش به شهادت رسید.

 خدا کریم اسدی متاهل بود. در بیست سالگی ازدواج کرد و در همان بیست سالگی هم به شهادت رسید.

 

مالک اسدی

نام پدر: ستار

 تاریخ تولد: 1350/1/3/

 محل شهادت: جنوب کشور

 تاریخ شهادت: 1367/1/30

مزار شهید: گلزار شهداء پاکدشت- ده امام

جنگ هم تمام شد!

تو، ولی نیامدی...

چشمِ انتظارِ ما، هنوز

پشت در نشسته است.1

وقتی همه از خانه بیرون می روند، تو، پس از سالهای سال بی خبری می آیی. گاهی با فشرده شدن دست عابری بر روی شاسی زنگ در حیاط، گاهی هم با طنین انداختن صدای تلفن در خانه.

نرم و آهسته می آیی. می نشینی کنار مادر، گاهی هم پدر!

مادر شروع می کند با تو حرف زدن، از شهادت پسر همسایه! ازعروسی دوست مدرسه ات، از تیر کشیدن ناگهانی قلبش در قفسه سینه....

بعد لباسهایت را که مرتب و اتو کشیده است از چمدان بیرون می آورد. بوی نفتالین و چوب هوا را انباشته می کند.

 یکی دو ساعت می مانی و بعد همان طور که آمده بودی، آرام و آهسته می روی. باز دوباره چشمها می مانند وانتظاری دیگر و فردایی دیگر.

 مالک اسدی متولد 1346در یکی ازروستاههای آذربایجان بود که دردوران کودکی به تهران آمد و دوران ابتدایی تحصیلی را درهمین شهر سپری کرد.

 مالک وقتی به سن 18 سالگی رسید در پادگان امام حسین (علیه السلام) آموزش نظامی دید و در گردان حمزه و توسط قرارگاه دوم لشکر 8 این گردان، به عنوان دیده بان مشغول به کار شد و چیزی نگذشت که به جبهه رفت.

 مالک در سه نوبت به جبهه اعزام شد. در آخرین نوبت اعزام به تاریخ 30 فروردین سال 1367، به جبهه فاو رفت. دو ماه از رزم بی امان او دراین جبهه حساس گذاشته بود که برای آخرین بار از دوستان و همسنگری هایش خدا حافظی کرد. روز 22 خرداد دراین جبهه نا پدید شد و دیگرهیچ کس ازاو نشانی نیافت.

 دیده بان همیشه بینای قرارگاه دوم لشکر 8 گردان حمزه برای همیشه تاریخ، از دیدگان خانواده و همسنگرانش پنهان ماند.

1. شعر: جواد محقق.

 

حسن اسفندیاری

نام پدر: یحیی

تاریخ تولد: 1337/1/1

 محل شهادت: جزیره  مجنون

 تاریخ شهادت: 1366/11/26

 مزار شهید: گلستان شهدای پاکدشت دو امام

نیستی پدر، ولی

 یاد تو هنوز

 در تمام خانه هست

 در اتاق ها و در حیاط

روی پله های راهرو

بر لب همیشه خیس حوض...

این حرف دل سه پادگار شهید ( حسن اسفندیاری) است که از بیست و ششم بهمن ماه سال 1366 پدر را جز درقاب عکس نهاده بر طاقچه، یا در وصف و تعریف دیگران ندیده اند.

داستان شهادت پدر را بارها و بارها از زبان دیگران شنیده اند. شنیده اند که پدر، خود سنگرسازی شجاع و بی سنگر بوده است که برای هم رزمانش جان پناه می ساخته و خودش بی پناه بود و در همین حال گلوله توپ تانک به او اصابت می کند.

حسن اسفندیاری در سال 1337 در قاسم آباد تهرانچی به دنیا آمد. تحصیلاتش را تا آخر دوره راهنمایی ادامه داد. با فرار رسین سن سربازی به خدمت نظام وظیفه فرا خوانده شد. در همان سال بنابر فرمان امام خمینی، از پادگان اصفهان گریخت و تا بعد از پیروزی انقلاب به محل خدمت خود بازنگشت.

در سالهای به یاد ماندنی انقلاب اسلامی، جوانی فعال بود وعلاوه بر شرکت در راه پیمایی ها، به توزیع و پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) و فعالیت در انجمن اسلامی می پرداخت.

در خلال همین سالها ازدواج کرد. به خدمت کمیته انقلاب اسلامی درآمد وشش ماه خدمت کرد و بعد به کار در جهاد سازندگی پرداخت.

در طول خدمت در جهاد سازندگی 4بار به جبهه اعزام شد و 18 ماه خدمت کرد. هنگام کندن سنگر در جزیره مجنون گلوله  توپ تانک به او برخورد می کند و به شهادت می رسد.

مزار شهید در گلستان شهدای پاکدشت واقع شده است.

 

غلام حسن اسکندری

نام پدر: شعبانعلی

تاریخ تولد : 1346/5/1

محل شهادت: شرق دجله

تاریخ شهادت: 63/12/22

مزار شهید: گلستان شهدای فیلستان

پدر! اجازه هست؟

از درس و مشق که فارغ می شد، از پدر اجازه می گرفت تا با بچه های همسایه فوتبال بازی کند. خیلی خوب بازی می کرد. مدتی بود که بچه های تیم برای مسابقات تمرین می کردند. آنها در مرحله مقدماتی بازی های خوبی کرده بودند و به مرحله استانی راه پیدا کرده بودند، اما این روزها غلامحسن دل و دماغ تمرین نداشت. دیر می آمد، زود می رفت. بیشتر وقتها اصلا به تمرین نمی رسید. حتی موقع تمرین هم حواسش نبود.

وقتهایی که تمرین نمی آمد، می رفت پایگاه بسیج و بعضی از بچه های تیم که بیشتر او می شناختند این را می دانستند.

تازه به دوره راهنمایی آمده بود و از موقعی که وارد مدرسه جدید شده بود، فکر رفتن به منطقه در سرش افتاده بود. در فعالیت های بسیج شرکت می کرد تا بیشتر بسیجیان پایگاه را بشناسد و آنها هم او را. برای رفتن اجازه پدر مهمترین شرط بود. می ترسید قضیه را با او در میان بگذارد. فکر می کرد شاید اجازه ندهد.

باید دل را به دریا می زد. مجور بود پدر را راضی کند. بالاخره آن شب تصمیم گرفت جریان را به پدرش بگوید. دست و پایش می لرزید. سرش را پایین انداخته بود. هر چند  لحظه یا بار نگاهی به چشمان پدر می انداخت که اگر عکس العمل شدیدی از او دید، زود جریان را جمع و جور کند. کم کم روال صحبت، عادی شد. بر خلاف  تصورات غلام حسن، پدرش هیچ نمی گفت. به صحبتهایش گوش می داد و از این که مخالفتی نمی کرد، غلام حسن داشت از خوش حالی بال درمی آورد .

پدر حساب همه چیز را کرده بود. خودش هم عاشق خدمت به جبهه بود، اما شرایط زندگی به او اجازه رفتن نمی داد. می دانست که ممکن است پسرش دیگر به خانه برنگردد و می دانست ممکن است جسد او را هم هرگز نبیند و می دانست که جبهه با کسی شوخی ندارد.

برای تیم فوتبال محل شاید پیدا کردن بازی کن جایگزین غلامحسن آسان بود، اما پدر هیچگاه نمی توانست جای خالی فرزند را پر کند. با این همه او را درآغوش کشیده و راهی جبهه کرد.

غلامحسن رفت و سیزده سال بعد نشانه هایی از لباس و وسایل او را برای پدر آوردند.

شهید غلامحسن اسکندری  در تاریخ یکم مرداد ماه سال چهل و شش در روستای فیلستان ورامین به دنیا آمد. از روزهای آغازین انقلاب در بسیج مسجد محله عضو شد و با آغاز جنگ به منطقه جنگی عزیمت کرد. وی درعملیات بدر واقع در شرق دجله و در تاریخ بیست و دوم اسفند ماه سال شصت و سه به شهادت رسید.

 

غلامعلی اسکندری

 نام پدر: شعبانعلی

 تاریخ تولد: 1342/12/1

محل شهادت: سقز

 تاریخ شهادت: 1362/12/1

 مزار شهید: فیروزکوه

در این راه خداوند به کمک ما  می آید....

روزهفدهم فروردین سال هزار وسیصد و شصت و دو بود. غلامعلی اسکندری با دیگر همرزمانش تلاش می کرد تا جلوی پیشروی حزب کومله را بگیرد. او مسئولیت بی سیم رساندن پیامهای جبهه را بر عهده داشت. مدتها بود که در محلی به نام تربت جان، واقع در شهر سقز کردستان با دشمن درگیر بودند.

غلامعلی بچه قریه فیلستان پاکدشت بود. از دوران مدرسه فعالیتهای سیاسی را در مبارزه با ضد انقلاب شروع کرده بود. او، که شاگردی با هوش و موفق محسوب می شد بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ  تحمیلی، مدرسه و درس را رها کرد و به عضویت سپاه پاسداران در آمد.

مادر، اصرار داشت درسش را ادامه بدهد، لذا به مدرسه بر می گردد. غلامعلی اما می گفت:

(ما پیروان راه قرآن و سربازان امام زمان ( علیه السلام)، مجری آن حکم الهی هستیم و خداوند  در این راه به کمک ما می آید... در حال حاضر جهاد مهمتر از هر چیزی است...)

قبل ازاینکه به کردستان برود، راهی جبهه های نور شده بود و شب عملیات مبارزه با کومله ها در وصیت نامه اش با خطی خوش و خوانا نوشته بود:

(الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله با موالهم و انفسهم اعظم درجة عند الله...)

آنهایی که ایمان آوردند و به دین خدا، گرویدند و هجرت کردند و با اموال و جانهایشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است...

می دانست که وجودش در زمین خاکی نمی گنجد و وصیت نامه را نوشت و به همسنگرش داد: برنگشتم، این بار با وسایلم بدهید به خانواده ام برسانند.

روز هفدهم فروردین سال هزار وسیصد و شصت و دو در حال بی سیم زدن به نیروهای عقبه بود، در اثر اصابت گلوله، در گرما گرم رزم، دلاورانه با بالهایی درخشان از عشقی پاک، به سوی ملکوت آسمانها پر کشید.

شهید غلامعلی سیل سپور اسکندرس در روز یکم اسفند ماه سال هزارو سیصد و چهل و دو در ورامین به دنیا آمد. تحصیلاتش را تا سال اول دبیرستان با موفقیت ادامه داد و در رشته انسانی  تحصیل می کرد که عضو سپاه پاسداران شد واز آنجا به منطقه سقز ( کردستان) اعزام گردید. وی در بیست و چهارم خرداد ماه سال هزار و سیصد شصت و دو در سقز، طی درگیری با منافقین به شهادت رسید. پیکر مطهر شهید را در فیروزکوه به خاک سپردند.

 

محمود اسکندری جم

نام پدر: محمد

 تاریخ تولد: 1342/10/2

 محل شهادت: خرمشهر

 تاریخ شهادت: 1361/2/10

 مزار شهید: گلزار شهدای فیلستان

راه خود را آگاهانه انتخاب کردم

تصور می کردم محمود با برادران بسیجی برای شرکت در مراسم دعای کمیل رفته است. در مسجد، مراسم دعای کمیل بر پا بود و از آنجایی که می دانستم محمودعاشق دعای کمیل و فرج و توسل است، حتم داشتم که به مسجد خواهد رفت. اما وقتی به خانه رسیدم، دیدم نمازش را تازه تمام کرده، دستهایش را به حالت جلوی صورتش  گرفته و گریه کنان زمزمه می کند:

(خدایا کاری کن که منم شهید بشوم.)

آرام و ساکت ایستادم. دستی به صورتش کشید، رویش را برگرداند و مرا دید. لبخندی زد، چهراهش روشن تراز قبل بود. گفت:

مادر...سلام. متوجه آمدنت نشدم.

بعد با خوش حالی  بلند شد و گفت:

می آیی تا با هم به مسجد برویم؟ امشب دعای کمیل.

مادرش، آماده شد و با هم به راه افتادند. در حین قدم زدن، مادرش گفت:

-شنیدم که چه دعایی می کردی. مگر قرار است به جبهه بروی؟

گفت:

-البته با اجازه شما. خوب می دانی که آرزو دارم...

آهسته گفتم: اما پسرم، مردن برای تو خیلی زوده. تو هنوز درست رو تموم نکردی. هجده،  نوزده سال بیشتر نداری. قبلا هم که به جبهه رفته ای، دیگر بس است پسرم. محمود ایستاد و با مهربانی  به من نگاه کرد و گفت: (مادر، اکر من به جبهه نروم، انتظار داری دیگر کی برود؟ چه کسی از خاک کشورمان محافظت کند؟...من در دومین باری که به جبهه رفتم به آرزویم که شهادت بود نرسیدم... شاید در این حمله، آن را به دست آورم.)

خواستم چیزی بگویم ولی در آن لحظه چند نفر از بچه های انجمن اسلامی روستا  که در ضمن در باشگاه تکواندو اسم نوشته و محمود به آنها آموزش تکواندو را می داد، از راه رسیدند و رشته صحبت قطع شد. سکوت کردم و با خود گفتم: (درست است که مادر هستم و نگران تو، اما  احساس تو را هم خوب می فهمم که دوست داری در راه وطنت بجنگی...)

اکنون مدتها از آن زمان گذشته است. پیکر پاک فرزندم محمود اسکندری جم، در گلزار شهدای روستایمان، آرمیده است. با همسرم بر مزار پاک او می رویم و سنگ مزارش را با گل های شاداب و زیبا می پوشانیم. سنگی که بر آن نوشته شده است:

(شهید محمود اسکندری جم- متولد1342/10/2- تاریخ شهادت 1361/2/10در عملیات بیت المقدس- خرمشهر.)

عکس او را روی طاقچه  اطاق است و هر بار که جای او را در بین خود خالی می بینم، وصیت نامه اش را، که بهترین یادگاری اوست و نگهداری می کنم با جان و دل، باز می کنم و دوباره می خوانم. مثل این که خودش ایستاده و با صدای مهربانش با ما حرف می زند.

(پدرمهربانم، اگر خدا خواست و دراین راه خیر و جهاد مقدس به فیض شهادت نائل آمدم، بدانید آگاهانه راه خود را انتخاب کرده و در بهترین جا زندگی می کنم...)

روحش شاد و راهش مستدام باد.


نویسنده مطلب: مریم گودرزی

 


تاریخ ارسال مطلب: ۲۳:۳۳ - ۱۳۹۶/۸/۲
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
پربیننده ترین
پربحث ترین