یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷
کد مطلب: ۳۳۰۹

لبخندی از گوشه آسمان
رهسپاریم با ولایت تا شهدات

لبخندی از گوشه آسمان

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
انسان یک روز به دنیا می آید و یک روز از دنیا می رود و تنها کردارش بر جای خواهد ماند. پس مرگ سرنوشت همه ماست و چه بهتر که انسان در راه هدفش کشته شود.

بسم الله الرّحمن الرّحیم

شهیدان زنده اند:

علی جعفر احمدی

نام پدر: علی مظفر

تاریخ تولد: 1343/3/13

 محل شهادت: پنجوین عراق

تاریخ شهادت: 1382/8/30

مزار شهید: آدشنه اراک

هرجا نیاز بود حاضر بود

فرزندم "علی جعفر" در تاریخ دوازده خرداد سال هزار و سیصد و چهل و سه در روستای آدشنه اراک به دنیا آمد. درهمین روستا تحصیلات دوره ابتدایی را خواند و راهنمایی را هم در یک روستای دیگر به نام جاورسیان به پایان رساند. یک روزعلی جعفر به من گفت که قصد دارد برای یافتن کار به تهران برود و روستای خودش را ترک کند. بعد در تهران در یک مغازه کانال سازی مشغول به کار شد. روزی که جنگ عراق علیه ایران آغاز شد، به یاد دارم همان روزهای خاموشی و آژیرکشی بود که علی جعفر به عضویت گروه بسیج درآمد و پس از آموزش دیدن به جبهه اعزام شد. وی در عملیات آزاد سازی خرمشهر، یعنی عملیات بیت المقدس شرکت داشت و شاهد پیروزی بزرگ لشکر اسلام بود. پسر من، در مدت زمانی که در منطقه بود مشغول جنگیدن  بود، وقتی هم که از جبهه بر می گشت آرامش نداشت. در هر کجا  که به وجود او نیاز داشتند، او آماده انجام وظیفه بود. وقتی می خواستند، قاتلی را دستگیر بکنند یا مجالس فسادی را جمع آوری کنند، علی جعفرهم در آن جا بود و کمک می کرد تا عوامل فساد را از بین ببرد.

علی جعفر بطور کامل سه بار به جبهه رفته بود. در این مدت دو بار مجروح شد و مجروح بودنش را از همه پنهان می کرد. روزی که می خواست برود به او گفتم: (پسرم، سه بار می شود که به جبهه می روی، تا توانستی تو خدمتت را کردی، بگذار کسانی بروند که تا حالا به جبهه نرفته اند.) او برگشت و به من گفت: (روح من در آنجاست.)

فرزند دلاورم به مجالس دعا و قرآن بسیار علاقه داشت. صفات و اخلاق خوبش زبانزد همه بود. با مردم و خانواده اش با مهربانی تمام برخورد می کرد. بارها به مادرش گفته بود: (اگر راه کربلا باز شود قول می دهم  تو را ببرم). به مادر سفارش می کرد که خواهرهایش را به فردی مؤمن و متعهد به دین اسلام بدهیم و برای برادرهایش هم از خانواده نجیب زن بگیریم.

برای هر پدری سخن گفتن از لحظه مرگ فرزند سخت است. فرزندم، علی جعفر برای آخرین بار درعملیات والفجر 4، در منطقه پنجوین عراق جنگید. به او لقب رزمنده شجاع لشکر علی بن ابیطالب را داده بودند، سرانجام ترکش به پهلویش اصابت می کند و بر اثر شدت جراحت و خونریزی شهید می شود.

شهید علی جعفراحمدی در روز دوازدهم خرداد ماه سال 43 در روستای آدشنه اراک به دنیا آمد. مدرسه را نیمه کاره رها کرد وعضو بسیج شد. بعد به جبهه رفت و در روزسی ام، آبان ماه سال 62 در عملیات والفجر چهار در منطقه پنجوین عراق به شهادت رسید.

 

علی اصغر احمدی

 نام پدر: علی مظفر

 تاریخ تولد: 1340/9/5

محل شهادت : اسلام آباد

 تاریخ شهادت: 1367/5/5

مزار شهید: بهشت زهرا

درست است که خدمت سربازی علی اصغر تمام شده بود، اما جنگ ادامه داشت. بنابراین او تصمیم گرفت بماند و ادامه دهد. حالا جنگیدن با آنهایی که نمی خواستند او در کشور اسلامی اش یک زندگی واقعی را تجربه کند، برای او به یک عادت پسندیده تبدیل شده بود.

از وقتی که علی اصغر تصمیم گرفت باز هم در جبهه بماند حس غریبی به دلش چنگ می زند. لحظه ای گذشته را به خاطر آورد. از وقتی خودش را شناخته بود، همراه بقیه مردم در راهپیمایی سال پنجاه و هفت شرکت می کرد و درست زمانی  که در جوانی 17 ساله بود، طعم پیروزی در انقلابی مردمی بر جان او و همه مرم نشسته بود. برای او هیچ یک از بخش های مختلف زندگی اش تلخکامی به همراه نداشت، چه روزهایی که در باطری سازی مشغول بود و چه روزهایی که درس می خواند و بنابر شرایط موجود دست از تحصیل کشیده بود.

حالا بعد از این که روزهای تلخ و شیرین سربازی تمام شده بودند و از آن ایام نیز سالها می گذشت نباید زحمت و تلاش اخلاص علی اصغر احمدی بی نتیجه می ماند. بله، بالاخره از این گنبد نیلی هر کس مطابق با شان و تلاش وعلاقه اش سهمی دارد، پس اگرعلی اصغر در سال 1367، در عملیات مرصاد، یعنی درست در آخرین روزهای جنگ به شهادت رسید، نباید پایان دور از انتظاری به نظر آید.

 

شکرالله احیائی

نام پدر: محمود

 تاریخ تولد:1334/9/10

محل شهادت : 1366/7/7

مزار شهید: شهداء لواسان

سنگری دیگر

قریه سبو کوچک لواسان در سال 1334صاحب یک فرزند دیگر شد. فرزندی که طی سال های حضور و زندگی اش در این قریه همواره خاطرات خوب مهربانی و صداقت و صفا را به جا گذارد.

شکرالله احیائی در زمان مقرر به خدمت سربازی رفت و پس از انجام آن به شهرستان پاکدشت آمد و در صنایع نظامی پارچین مشغول خدمت شد.

شاید اگر بخواهیم کسی را به عنوان همسری خوب، پدر نمونه، کارمندی موفق و دوستی مهربان معرفی کنیم، دیگران احساس کنند که پشت این همه صفت های خوب اغراق نهفته است، اما آن چه دیگران- آنهایی که با شکرالله معاشرت دارند- می گویند، چیزی نیست که بتوان به راحتی از آن گذشت. حرف های نزدیکان و وابستگان شکرالله، همگی سندی است بر صحت این موضوع و واقعیت  داشتن چنین کردار و منش و رفتاری از شکرالله.

شکرالله یک بار در سال 1361 افتخار حضور در جبهه را پیدا کرد و سه ماه در آن جا ماند. بار دیگر درهفتم مهر ماه 1366 هنگامی که در جبهه کار و تلاش و در محل کارش -صنایع نظامی پارچین- مشغول خدمت بود، در اثر بمباران هوای دشمن و در حین انجام وظیفه به شهادت رسید.

 

انوار اربابی

 نام پدر: محمد

تاریخ تولد: 1345/1/1

محل شهادت: جزیره مجنون

 تاریخ شهادت: 1362/12/18

 مزار شهید: گلزار شهداء فیلستان

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا کرد

برای او مرزها و قومیت ها معنی نداشت. حکومت، حکومت اسلامی است و نباید برای آن مرزی تعریف کرد. هر کس در هر جای دنیا که مسلمان باشد زیر لوای این حکومت است. این ها بود که باعث شد در جنگ شرکت کند. او از خانواده مهاجرین پاکستانی بود که به ایران آمده بودند. او مسلمان و شیعه بود و از هفت سالگی نماز خواندن و قرائت قرآن را یاد گرفته بود و شرکت در مجالس بزرگداشت ائمه اطهار (علیه السلام) شرکت می کرد. آرزویش سربلندی اسلام و مسلمانان بود. این آرزو او را مجاب می کرد که ملیت و قومیت را کنار بگذارد و به کمک برادران مسلمانش بشتابد. او هنوز نوجوان بود، اما دلی به بزرگی دریا داشت. تمام سال های کودکی و نوجوانی اش چه سال های قبل ازانقلاب و چه سال های پس از پیروزی انقلاب را صرف خدمت در راه امام و کمک به اهداف انقلاب ایران کرده بود.

چند روز می ماند و دوباره برای عملیات بعدی به منطقه  برمی گشت. وقتی به خانه برمی گشت، برای جبهه کمک های مردمی جمع می کرد. برای منطقه نیرو جمع  می کرد.

پاهایش تاول می زد، اما آبی به دست و پایش می زد و آرام می گرفت. مادرش رختخواب پهن می کرد. اما "انوار" روی موکت دراز می کشید و می گفت: نباید یادم برود که در جبهه بچه ها باید در خاک و سنگ کف سنگر بخوابند.

عملیات خیبر درحال شکل گیری بود که دوباره اعزام شد. آرپیچی می زد و در این کار، مهارت خوبی داشت. در اکثرعملیات ها حتما شرکت می کرد، چون به مهارتش نیاز داشتند. آرپیچی را که شلیک می کرد، می خندید و الله اکبر می گفت. (الله اکبر) آخر را که گفت، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شهید شد.

 شهید انوار اربابی در یکم فروردین ماه سال هزار و سیصد و چهل و پنج در گرگان چشم به جهان باز کرد. بعد از دوره ابتدایی در جهاد سازندگی مشغول به کار شد و بارها به منطقه جنوب رفت و در عملیات خیبر که روز هیجدهم اسفند سال هزار و سیصد و شصت و دو انجام شد در جزیره مجنون به شهادت رسید. پیکر مطهر این مسلمان پاکستانی را در پاکدشت به خاک سپردند.

 

حکمت الله اژدری

 نام پدر: حاج جانعلی

 تاریخ تولد: 1339/3/20

محل شهادت: گیلان غرب

 تاریخ شهادت: 1360/9/25

مزار شهید: گلزار شهدای روستای خلیف آباد

لبخندی از گوشه آسمان

خبر دهان به دهان در روستا پیچید. بعد از مدتها بی خبری از حکمت الله که در جبهه خدمت می کرد، بالاخره خبر آوردند که شهید شده است.

مرد و زن و پیر و جوان، کارها را رها کردند و برای دلداری دادن وعرض تسلیت راهی خانه پدری حکمت الله شدند.

روستای کوچک، از یک طرف به خود می بالید که چنین شیر مرد توانایی را در خاک خود پرورده و از طرفی دیگر بابت از دست دادن جوان برومند و مومن و خوش اخلاقی که آبروی آن روستا بود، تاسف می خورد.

جمعیت عزادار ساعتی بعد بر تربت مطهرامام زاده موسی جمع شدند. زن ها اشک ریزان و مردان غصه دار و پریشان خاکسپاری شهید را نظاره می کردند. اما در آن میان، عده ای هم بودند که بیش از دیگران اشک می ریختند و در دل غصه می خوردند. اشکی از سر ندامت و پشیمانی و غصه ای از سر جهل و نادانی! خیلی نمی گذشت! از روزهایی که قلب جوان را رنجانده بودند، انقلاب تازه پیروزشده بود و مردم خوشحال و خندان بودند و سر از پا نمی شناختند. حکمت الله در کوچه های روستا راه می رفت و پرچم سه رنگ ایران را که در وسط آن عکس امام خمینی خود نمایی می کرد، میان مردم پخش می کرد و پرچم های کاغذی را بر دیوار کوچه می چسباند. عده ای از مردم که هنوز پیروزی انقلاب و رفتنن شاه را باور نداشتند، با حکمت الله شروع به جر و بحث کردند. تا مدتها دست از سر او برنداشتند. حالا در روز خاکسپاری او، نادم و اشک ریزان از حکمت الله و روح بلندش حلالیت می طلبیدند و اقرار می کردند که اگرجان فشانی ها و دلاوری های افرادی چون او نبود نمی توانستند چنین راحت و آسوده درشهرها و مزرعه هایشان کار و کشاورزی کنند. آنان اشک ریزان از حکمت الله حلالیت می طلبیدند، در حالی که روح آمرزیده و آرامش یافته حکمت الله از گوشه آسمان به آنان لبخند می زد.

حکمت الله اژدری در بیستمین روز ماه فروردین 1339 در روستای ابراهیم آباد پاکدشت متولد شد.

دوران تحصیلات ابتدایی را همانجا پشت سر گذاشت، اما برای کمک به خانواده اش ترک تحصیل کرد و به انجام شغل آزاد روی آورد.

حکمت الله وقتی مشغول خدمت مقدس سربازی شد که آتش جنگ به تازگی شعله ور شده بود. بنابراین او پس از آنکه دوره آموزشی را در سال 59 در شاهرود پشت سر گذاشت به تیپ 58 ذولفقار ملحق شد و در مناطق عملیاتی غرب کشور به جنگ با دشمن پرداخت. آخرین بار در سال 1360 به گیلان غرب اعزام شد و خون پاکش درهمین منطقه بر زمین جاری شد و دشت ها و کوه های آن منطقه را سیراب کرد. مزار شهید حکمت الله بوربور اژدری در روستای خلیف آباد، در کنار مرقد امام زاده موسی (علیه السلام) قرار دارد.

 

ذبیح الله اسدی

 نام پدر: نصرت الله

 تاریخ تولد: 1349

 محل شهادت: شلمچه

تاریخ شهادت: 1365/11/8

مزار شهید : گلزار شهداء روستای دمسیاه شهید آباد خمین

شهید ذبیح الله اسدی در سال 1349 در روستای (دمسیاه) شهید آباد شهرستان خمین دیده به جهان گشود. پس از گذر از دنیای کودکی، به مدرسه رفت. در حال تحصیل پدر و مادرش را در کار کشاورزی تنها نگذاشت و به آن ها خدمت می کرد. او تازه کلاس چهارم ابتدایی را به پایان رسانده بود که متوجه شد علاقه ی بسیاری برای حضور در جبهه ها دارد. این بود که به بسیج شهرستان خمین رفت و تقاضای رفتن به جبهه کرد. پاسخ او منفی بود و این اتفاق بارها و بارها تکرار شد.

با این همه ذبیح الله ناامید نشد و به عضویت نیروی مقاومت بسیج درآمد و با حضوردائمی در بسیج و فعالیت های خستگی ناپذیر و رفتاری خوش و پایبندی به دستورات اسلام، بالاخره توانست برای رفتن به جبهه از طرف بسیج اجازه بگیرد. ذبیح الله در اولین حضور خود در جبهه ، در رویارویی با دشمن بعثی، تجربه های گرانبهایی به دست آورد و به چنان معرفتی دست پیدا کرد که بعد از بر گشتن از جبهه دیگر خواب راحت نداشت. گویی گمشده ای را می جست و فضای جبهه و شهادت از ذهن او خارج نمی شد.

تا اینکه در تاریخ 65/10/28 برای دومین بار از طریق بسیج راهی جبهه شد و این بار به عنوان آرپی چی زن، جنگ با تانک های بعثی را پی گرفت.

پس از آن که درعملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه، ذبیح الله با رشادت های فراوان تانک های زیادی را زمین گیر کرد، ترکش خمپاره ای به سرش اصابت کرد و جان  به جان آفرین تسلیم کرد.

 شهید ذبیح الله اسدی در وصیت نامه ای که از خود بر جای گذاشته خاطر نشان کرده  است:

(انسان یک روز به دنیا می آید و یک روز از دنیا می رود و تنها کردارش بر جای خواهد ماند. پس مرگ سرنوشت همه ماست و چه بهتر که انسان در راه هدفش کشته شود).

 ذبیح الله خطاب به خانواده اش نوشته بود که از شهادتش ناراحت نباشند و لباس سیاه نپوشند و بر این شهادت او گریه نکنند.


نویسنده مطلب: مریم گودرزی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۱:۴۵ - ۱۳۹۶/۸/۱
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه