یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷
کد مطلب: ۳۳۰۸

هم سن و سال های من در جبهه
معرفی شهدا

هم سن و سال های من در جبهه

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
بیایید شور و یکپارچگی را در شهر بر پا کنیم...

بسم الله الرّحمن الرّحیم

جلیل ابو القاسمی

 نام پدر: محمد

 تاریخ تولد: 1341/3/2

محل شهادت: کردستان

تاریخ شهادت: 1361/11/20

مزار شهید: گلزار شهیدای پاکدشت

خطر محاصره

سرباز بی سیم چی دوان دوان گوشی را به سمت فرمانده اش می دهد. از بی سیم محصور در کوههای بلند، ابتدا صدای خش خش خفه ای به گوش می رسد و سپس پیام، واضح شنیده  می شود:

خطر! شما در محاصره قرار گرفته اید.

فرمانده با شنیدن پیام، نگاهی به سربازانش می اندازد و نگاهی دیگر به دشت های اطراف، صخره ها، تپه ها و حتی درخت ها، و در یک لحظه تصمیم خود را می گیرد. در ظرف چند ثانیه دست در کمر بلندترین درخت می اندازد و در حالی که اسلحه ای بر دوش و نوار فشنگ بر خود بسته از درخت بالا می رود و لابه لای برگ های انبوه  کمین می کند.

وطن فروشان ضد انقلاب، با همدستی افراد حزب کومله و دمکرات  که مدت هاست هوای تجزیه خاک ایران را زیر نوای "خود مختاری مناطق کردنشین" در سر می پرورانند، او و گروهانش را در محاصره قرار داده اند.

سربازان، گیچ و مات، فرمانده را نگاه می کنند. از بالای درخت، باران رگبار را به سمت دشمن کوردل سرازیر می کند. در کمتر از چند دقیقه عده ای از آنها از پا در آمده وعده دیگرشان فراری می شوند.

به محض شکسته شدن حلقه محاصره، فرمانده به سربازانش دستور می دهد منطقه را ترک کنند. نیروها که منطقه را خالی می کنند، او نیز از کمین خود خارج می شود و منطقه را ترک می کند. او کسی نیست جز فرمانده شجاع  گروهان لشکر 28 سنندج "جلیل ابوالقاسمی". جلیل ابوالقاسمی به سال 1341، در روستای توچال ورامین دیده به دنیا گشود. در خانواده ای زحمت کش و کشاورز توانسنت با سعی و کوشش مدرک دیپلم بگیرد.

جلیل رابطه گرم و محبت آمیزی را با مادر و دیگر اعضای خانواده خود داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت بسیج محل خود درآمد و با آغاز دفاع مقدس، به صورت داوطلبانه دفترچه آماده به خدمت دریافت کرد.

سال 1361 بود ونیروهای مخالف انقلاب برای ضربه زدن  به حرکت اسلامی مردم ایران،کردستان را محل امن خویش قرار داده بودند. جلیل و هم رزمانش به رویارویی با آنان پرداختند. تا اینکه سرانجام این فرمانده شجاع کشور، در بیستم بهمن سال 61 در درگیری دیگری با نیروهای ضد انقلاب، در منطقه غرب کشور به شهادت رسید. مزار این شهید سعید در گلزار شهدای پاکدشت واقع شده است.

 

ناصر ابوالقاسمی

نام پدر: حسن

 تاریخ تولد: 1344/6/18

محل شهادت: کله قندی مهران

 تاریخ شهادت: 1362/8/29

مزار شهید: گلزار شهدای قاسم آباد

دیده نشدن

 تازه دو ماه پیش هجده سالش تمام شده بود و با این وجود جزو نیروهای ثابت جبهه به شمار می رفت. ناصر باید تا چند روز دیگر برای عملیات والفجر 4 اعزام می شد. کاغذ قلم را برداشت. شاید بعد از این دیگر زمانی برای نوشتن وصیت نامه پیدا نشود. نباید زمان را از دست داد:

(این بارکه مسئولیتی بردوش ما قرار داده شده...) احساس می کرد تا حالا خوب از پس آن برآمده و فقط می ماند این آزمایش آخر و اعزام آخر:

( این بار که مسئولیتی بر دوش ما قرار داده شده، بحث جنگ است و این جنگی است که به وسیله ی ابر قدرت ها به ما تحمیل شده و این وظیفه فرد فرد ماست که اسلحه بر دوش بکشیم و به جبهه رفته و نبرد کنیم.)

او امدادگر بود. مجروح ها و زخمی های خط مقدم را به خاطر آورد. اوائل احساس عجز می کرد. دیدن زخمی های جنگ که روی برانکارد نمی خوابیدند و می گفتند شاید همرزمشان نیاز بیشتری داشته باشد، دارو نمی گرفتند که مبادا مجروح بد حال تری به آن دارو احتیاج پیدا کند، حس خوبی را در دلش بیدار می کرد:

(من به جبهه می روم و جان و قطره قطره خون خود را در راه اسلام و آرمانم می دهم تا شاید با این قطره خون نا قابل خود یک قدم مثبت در راه هدف و آرمانم برداشته باشم.)

نوشت و بعد از وداع با خانواده به منطقه برگشت.

او قدم هایی زیادی در راه آرمانش برداشته بود. تا حالای کار که هیجده سال بیشتر نداشت، سابقه ی زیادی در شرکت در فعالیت های خیریه و برنامه های مذهبی داشت.

اما قدم آخر را باید بر می داشت تا قدم های دیگر به ثمر برسند. قدم آخر درعملیات والفجر 4 زمانی که مشغول امداد رسانی به رزمنده های مجروح بود، برداشته شد و او به آسمان ها پرکشید.

دیگر هیچ اثری از ناصر دیده نشد. جسم او مفقود شد و حتی کسی شهید شدنش را هم ندید.

شهید ناصر ابوالقاسمی در روزهیجدهم شهریور ماه سال هزارو سیصد و چهل و چهار در قاسم آباد شهر ری متولد شد. بعد از پایان دوره ابتدایی تحصیلی در یخچال سازی مشغول به کار شد و بعد از شروع جنگ به منطقه کله قندی مهران عزیمت کرد و در بیست و نهم آبان ماه سال هزار و سیصد و شصت و دو مفقودالاثر شد.

مزارش در گلزار شهدای قاسم آباد است.

 

پرویز ابوطالبی

نام پدر: عیسی

تاریخ تولد: 1347/6/30

محل شهادت: سردشت

 تاریخ شهادت: 66/5/22

مزار شهید: بهشت زهرا

هم سن و سال های من در جبهه

از سینه زنی عاشورا که برگشت به محل کار من آمد. چند نفر از دوستانش هم بودند. یک ساعت نشده بود که کار چند روز را انجام دادند. برایشان چای دم کردم. می خورند و از همه دری صحبت می کردند. دوستش می گفت: (ستاد ثبت نام به خاطر سن مان ما را ثبت نام نکردند.)

پرویز، حبه قندی در دهان گذاشت: (ولی من ثبت نام کردم.) می دانستم که از دوستانش یکی دو سال بزرگتر است. شبی را که پرویز گفته بود: (می خواهم بروم) و نگاه مادرش بارانی شده بود، به خاطر آوردم. گفتم: (نرو سن و سالت هنوز خیلی کم است، همین جا بمان. مادرت نگران است.)

سرش را پایین انداخته بود تا چشم های نمناکم را نبیند: (آقا جان چه طور می توانم بمانم؟ وقتی هم سن و سال هایم درجبهه هستند، من هم می روم.)

چهره خردسالش را به خاطر آوردم. تازه پدرش را از دست  داده بود و من سرپرستی او و مادرش را به عهده گرفته بودم. به برادرهای ناتنی اش که پسرهای خودم بودند نگاه کرد: (آقا به کمک احتیاج دارد. به او کمک کنید.)

پسرها سکوت کرده بودند. با دوستانش بلند شده بود که برود. دوباره به آنها گفت: (آقا پیر شده. نمی تواند کار کند!)

دلم از محبتی که نشان می داد، لرزید. می دانستم کار خودش را می کند و سرانجام می رود. به دنبالش کشیده شدم. (نرو پرویز، بمان)، نگفتم. اما از دلم گذشت. عادت نداشتم نظرم را به او حکم کنم. چند قدم که رفت، برگشت و مهربانی نگاهش را تو صورتم ریخت و دست تکان داد. از پشت پرده اشک او را می دیدم که هر لحظه دورتر و دورتر می شود.

شهید پرویز ابوطالبی در آخرین روز ماه ششم سال هزار و سیصد و چهل و هفت در تهران چشم باز کرد. پدرش را در دوره نوزادی از دست داد و در سایه نا پدری مهربان پرورش یافت. تا سال چهارم ابتدایی به تحصیل ادامه داد و ترک تحصیل کرد. وی بارها عازم منطقه جنگی شد. در روز بیست و دوم ماه پنجم سال هزار وسیصد و شصت و شش در محل سردشت به شهادت نائل شد.

شهید ابوطالبی در بهشت زهرا آرمیده است.

 

عباس علی احمدی

نام پدر: محمد تقی

 تاریخ تولد: 1332/5/2

محل شهادت: شهران میدان آخریق - خوانسار

تاریخ شهادت: 1357/5/23

مزار شهید: بهشت زهرا

می بایست کاری می کرد کارستان

او "یک دست" بود و یک دست، همیشه "بی صدا ست".

عباسعلی با خود فکر کرد: (حتما پیش از من، کسانی برای برچیدن بساط ظلم و جور خاندان پهلوی و اربابان آمریکایی اش فعالیت کرده اند. باید آنها را پیدا کنم.)

رود باید شد و رفت

کوه باید شد و ماند

از کجا که من و تو

شور و یکپارچگی را در شهر بر پا کنیم.

پس از مدتی، عباسعلی به سازمان فدائیان اسلام گرایش پیدا کرد. از آن جا که افکار آنان را از با آرمان ها و خط فکری خود منطبق دانست، عضو آن ها شد. با پیوستن به این سازمان مبارز، متوجه شد که با یک برنامه ریزی اصولی  گروهی- رزمی می توان ضربه ای کاری بر بدنه رژیم ستم شاهی فرود آورد.

توان و خشم او بیش ازآن بود که فقط با شرکت در تظاهرات خیابانی و راه پیمایی های مردمی آرام گیرد. اطراف او پر از صحنه های تکان دهنده ظلم و جور رژیم پهلوی بود و ردپای اربابان آمریکایی را بر جای جای زندگی مرم محروم کشورش به چشم می دید.

در یکی از روزهای پایانی مرداد ماه سال 1357، طبق یک برنامه سازمان یافته، تصمیم گرفت تا با اجرای یک عملیات چریکی مسلحانه رعب و وحشتی بر دل جباران آمریکایی بیندازد. عیاشان بیگانه که چکمه هایشان آغشته به خون مردم ایران بود، در کافه های پر از فساد شمال شهر دورهم جمع شده بودند و خوش می گذراندند. عباسعلی در یکی از بعدازظهرهای گرم تابستان به همراه همرزمانش با آغوش گشودن بر مرگ، بمبی در یکی از این کافه ها کار گذاشت و با انفجار آن عده بسیاری ازعیاشان را به قعر جهنم فرستاد.

 از آن پس، سربازان و مزدوران آمریکایی، با گرفتن  دستور بازگشت، کشور مظلوم عباسعلی احمدی را ترک کردند.

 درخت انتقام او به بار نشسته بود.

 شهید عباسعلی احمدی، فرزند محمد تقی در سال 1332 در روستایی از توابع  شهرستان ملایر به نام کهکدان تولد یافت.

پدر در زمان طفولیت او از دنیا رفت وعباسعلی به کمک و همراهی مادر سال های سخت یتیمی را سپری کرد. از همان روزها با رنج و درد خانواده های بی سرپرست انس گرفت. سپس به تهران آمد و در یک کارگاه نقاشی اتومبیل مشغول به کار شد.

وی در پایان هر هفته در کلاس های حفظ و قرائت قرآن شرکت می کرد و در حالی که به صفای باطن خود اهمیت می داد و به ورزیده کردن بدن خود نیز بها می داد. با همین هدف در ورزش کشتی فعالیت می کرد و پیشرفت های قابل توجهی در این رشته داشت.

از هر فرصتی استفاده می کرد و به خانواده های بی سرپرست و بچه های یتیم می رسید، اما این فعالیت های انسان دوستانه راضی اش نمی کرد. می دانست که مشکلات این کشور ریشه در حکمرانی خانواده پهلوی و اربابان آمریکایی آنها دارد. به سازمان فدائیان اسلام ، گروه توحیدی صف، پیوست و به مبارزه سازمان یافته با رژیم طاغوت پرداخت.

در شب 23 مرداد ماه 1357، طی یک عملیات چریکی لانه فسادی واقع در میدان آفریقا به نام "خونسار" را زیر نظرگرفت و در آنجا بمبی کار گذاشت. درهنگام انفجار بمب خود او نیز به شهادت رسید و تعدادی از مزدوران آمریکایی هم به درک واصل شدند.

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی

تا درآغوشش بگیرم تنگ تنگ


نویسنده مطلب: مریم گودرزی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۱:۲۹ - ۱۳۹۶/۸/۱
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه