یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷
کد مطلب: ۳۳۰۷

در جمع جوانان اهل بهشت
شهید و شهادت

در جمع جوانان اهل بهشت

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
اصلا دلم نمی خواد وقتی شهید شدم جنازه ام را این طور برگردانند عقب، چون از حضرت زهرا (صلی آلله علیه وآله) خجالت می کشم...

بسم الله الرّحمن الرّحیم

معرفی شهدا:

مجید آل بوعلی

نام پدر: گتاش

تاریخ تولد: 1345/7/27

محل شهادت: زبیدات

تاریخ شهادت: 1367/4/21

مزار شهید: مفقودالاثر

شرمنده حضرت زهرا(صلی آلله علیه وآله)

همیشه همین طور بود، وقتی از خط بر می گشتیم، هیچ کدام حرف نمی زدیم. مجید که رانندگی اش را می کرد، من هم یک پایم را گرفته بودم بغلم. از پنجره به بیرون خیره شده بودم یقین داشتم مجید مثل من داره حسرت تک تک کسانی را می خورد که الان داریم آنها را بر می گردانیم عقب. به چشماش که نگاه می کردم، می توانستم حدس بزنم که چه بغضی گلویش را گرفته است. عاشق این طور نگاه کردن او بودم.

توی حال خودم بودم که صدایی مثل صدای انفجار آمد. خیلی ترسیدم. ماشین را کنار جاده نگه داشت. گفتم: چی شده؟

-هیچی آمبولانس پنجر شده پاشو بریم کارمان درآمد.

-شهدای عزیز و محترم کمی استراحت کنید. الان دوباره راه می افتیم.

رفت لاستیک و جک را آورد و مشغول شد. من هم رفتم دور و اطراف را وارسی کنم. فقط کوه بود و یکی دو تا هم جای خمپاره.

وقتی برگشتیم، با یک دستمال داشت دستان سیاهش را پاک می کرد. با اون لهجه شیرین آبادانی گفت: حمزه! می دانی، اصلا دلم نمی خواد وقتی شهید شدم جنازه ام را این طور برگردانند عقب، چون از حضرت زهرا (صلی آلله علیه وآله) خجالت می کشم. رویم نمی شود همه سر قبر من بیایند. آن وقت...

با این که 21 سالش بود، ولی می دانستم آخر سر این دل پاک, کار دستش می دهد. یک سالی بود از مجید آل بوعلی خبری نداشتم و شنیده بودم توی لشکر حمزه سید الشهداء(علیه السلام) راننده جیپ فرماندهی شده است.

 یک روز تصمیم گرفتم به او سر بزنم، اما پیدایش نکردم. بچه ها می گفتند: دو سه ماهی هست که هیچ خبری ازش ندارند. به کسی هم چیزی نگفته است.

زنگ زدم خانه اش در پاکدشت، آن جا هم نبود. تا حالا هم که 16 سال از آن موقع  می گذرد، هنوز خبری از او نشده است. شاید این طوری دیگه شرمنده حضرت زهرا (صلی الله علیه وآله) نباشد.

 

علی اکبر ابراهیم آبادی

نام پدر: صفرعلی

تاریخ تولد: 1345/12/1

محل شهادت: فکه

تاریخ شهادت: 1365/2/10

مزار شهید:  شهدای کریم آباد

یک ماجرای عجیب

اول ماجرا کمی عجیب به نظر می رسد. اما اگر قرار باشد تمام ماجراها معمولی از آب در آیند که نمی شود. قرار نیست آدم ها مثل هم باشند و این مثل هم نبودن ماجراها و آدم ها است که زندگی را شکل می دهد.

علی اکبر درست زمانی که ده، یازده ساله بود، به انقلابی ها پیوست. به کسانی که با همه خطرات موجود، فعالیت می کرند. کار علی اصغر در آن زمان پخش اعلامیه های امام (ره) بود. گفتم که ماجرا عجیب است، اما واقعی است.

کافی است، آدم خانواده ی چندان پولداری نداشته باشد و شرایط مالی بستگانش هم چنگی به دل نزند. آن وقت خواهد فهمید که چرا علی اکبر پس از 6 سال درس خواندن ترک تحصیل کرده و مشغول کار در یک کارگاه بافندگی شده تا امورات خود را بگذراند. صد البته آدمی مثل علی اکبر نمی توانست فقط و فقط دغدغه کار و گذران امور زندگی را داشته باشد، درست است که فرصت سر کلاس رفتن را نداشته است، اما کسی که نیاز معنوی داشته باشد مشکل را حل می کند، آن هم با فراگیری و تلاوت کتاب آسمانی.

علی اکبر تمام نیازهای معنوی و خلا ناشی از عدم امکان تحصیل را با آموزش قرآن پر می کند و جالب این که موفق می شود، حتی این موفقیت باعث می شود که امکان زیارت امام رضا (علیه السلام) برایش مهیا شود و همه این ها بخشی از ماجراست. همان ماجرایی که اولش با فعالیت انقلابی و عجیب یک نوجوان ده، یازده ساله، شروع شد. بخش دیگر ماجرا که در واقع مزد سال ها کار و تلاش و فعالیت عاشقانه است در ایام خدمت سربازی علی اکبر اتفاق می افتد. گویی (فکه ) قسمت مقدر او بود. در این جغرافیای عشق و ایثار، علی اکبر توانست مزد بگیرد. اول پایش را تقدیم کرد و بعد جانش را و این پایان یک ماجرای عجیب، ولی واقعی است.

 

احمد ابراهیمی فرد

 نام پدر: غلام حسین

تاریخ تولد:1343/1/2

محل شهادت: خرمشهر

 تاریخ شهادت: 1361/3/15

 مزار شهید: گلزلر شهدای پاکدشت ده امام

در جمع جوانان اهل بهشت

( احمد) کار آراستن حجله آهنین را، با برگهای سبز و شاخه های سرخ گل میخک به پایان رساند. نوار قرآن زود روشن بود و به مردم دور و نزدیک، خبر می داد که کسی از این جهان فانی رخت بر بسته است.

 احمد آرام  آرام، عکس دوست شهیدش را لابه لای گلها و برگها جا داد. سعی می کرد که نگاهش با نگاه  معصومانه  نشسته در عکس تلاقی نکند. دلش از فرط غصه شبیه انبار باروتی شده بود که آن نگاه معصوم می توانست در یک لحظه آن را به آتش بکشد.

دوستانش، این روزها یکی پس از دیگری، از دست می رفتند و احمد به آنان غبطه می خورد و گاه دلتنگ حضورشان می شد. در دل، خطاب به دوستان شهیدش گفت:

-مهم نیست.....دوری ما از همدیگر خیلی طولانی نمی شود. دو روز دیگر عازم جبهه خرمشهر می شوم. به امید دیدار دوستان خوبم!

درست در نیمه های اردیبهشت 61، احمد 18 ساله در کسوت لباس مقدس پاسداری، به عشق آزادی خرمشهر عزیز، پا به منطقه گذاشت. دلش از ایمان. امید به آزادی خرمشهر سرشار بود.

عملیات بیت المقدس آغاز شده بود و احمد با شور و علاقه پا به میدان گذاشت. او هم مثل بسیاری از مردم ایران به بیابانها و نخلستانهای خرمشهر عشق می ورزید. به چشم خود، جوانان بسیاری را دیده بود که مثل برگهای خزان زده، پای نخل های سوخته شهر از پا در می آیند و آن درختان را با خون خود آبیاری می کنند.

روزها و روزها همدوش و هم قدم با جوانان  جان بر کف جنگید و درست پانزده روز مانده به آزادی کامل شهر، پیش از آن که غریو فریاد شادمانی مردم، شهرهای ایران را پر کند، به شهادت رسید و به جمع جوانان اهل بهشت پیوست.

احمد ابراهیمی فرد در سال 1343 در تهران  به دنیا آمد. دوران تحصیلات  ابتدایی خود را در دبستان ارم به پایان رساند. قبل از آغاز سالهای دفاع مقدس، حضوری 16 ماهه را در مصاف با ضد انقلاب کردستان تجربه کرده بود، و در آن منطقه  به عنوان مامور بی سیم انجام وظیفه می کرد. سه ماه در زندان اوین خدمت کردو بالاخره در آخرین حضورش در خدمت به اسلام، به عنوان یک نیروی توانمد سپاهی در عملیات بیت المقدس شرکت کرد و در نیمه اردیبهشت سال 1361 چندی قبل از آزادی شهر، به فیض عظیم شهادت رسید. مزار او چراغی است در گلزار شهدای پاکدشت.

 

غلامعلی ابوالفضلی

نام پدر: پنجشنبه

تاریخ تولد: 1345/1/1

محل شهادت: فاو

تاریخ شهادت: 1365/1/31

مزار شهید: قطعه 53 بهشت زهرا

سرو باغ عشق من

روزی از روزهای تابستان

اسب ایثار را سوار شدی

با گروهی بسیجی و سرباز

سوی میعاد رهسپار شدی...

واز آن سالها، دو دهه می گذرد.

پسرم! از آن سالهای به یاد ماندنی.

آخرین مرخصی ات از خاطرم نمی رود. خوب به یاد دارم، چهره ان بیشتر از هر وقت دیگری محجوب بود و در نگاهت رازی زندانی بود. می دیدم که راه رفتنت با همیشه فرق کرده. از تو پرسیدم: (چیزی شده؟) و تو گفتی ( نه مادر! چه چیزی می خواهد بشود. من که سالمم جلوی روی تو ایستاده ام!)

و من، در نماز شب، غافلگیرت کردم. دیدم که چطور مجبورشدی به هنگام تشهد و سلام، پای راستت را دراز کنی. فهمیدم که پای راستت مجروح شده. صبح وقتی به تو گفتم، آن وقت بود که اقرار کردی و گفتی که نمی خواستی ناراحتم کنی.

پسرم ! خبر تلخ شهادت تو را امام جماعت مسجد به ما داد. گفتند که تو درعملیات فاو شهید  شدی و ترکشهای زیادی بدنت راپاره  پاره کرده است. دوستت حمید  چند روز پس از تمام شدن  مراسم یا دبودت از جبهه به دیدن ما آمد. از تو خاطره ای برای ما تعریف کرد و گفت که تو روزی عکسی را آوردی و نشان  دوستانت دادی و گفتی: (بچه ها، شهیدان مرا احاطه کرده اند، ان شاالله من هم به جمعشان می پیوندم.) حمید گفت: (حالا آرزوی غلامعلی برآورده شده است.) او به ما تسلیت گفت و رفت. اما هنوز مراسم چهلم تو را برگزار نکرده بودیم که مجبور شدیم در مراسم خاک سپاری او شرکت کنیم. حالا حمید هم فهمید شهید شده بود.

ای نور چشم من! وقتی که خیلی دلم برایت تنگ می شود سراغ قرآن می روم. اول چند آیه ای از آن می خوانم و با نام خدا آرامش به قلبم می بارد. بعد وصیت  نامه ات را که لای ورق های قرآن خانه ما گذاشت ام بیرون می آورم و کلمات و نوشته ها را برای بارها می خوانم و کاغذ را بو می کنم و می بوسم . تو نوشتی:

(اکنون  که شهدای لاله گون ما را می خوانند ومن نیز در فراق آنها بی قرارم، از مادر، خواهر و برادران خودم  می خواهم پس از شهادت من صبر و شکیبایی پیشه خود سازند و برای من قرآن بخوانید.)

علی جان بعضی وقتها  با خواهرت زهرا می نشینم و خاطراتی را که با تو داشتیم به یاد می آوریم. زهرا همیشه یاد روزهایی می افتد که تو روی زمین می خوابیدی تا برای نماز شب راحت تر بیدار شوی. یاد آن روزهایی می افتیم  که وصیت نامه های شهدا را به خانه های آنها می بردی و درتدارک مراسم عزاداری به آنها کمک می کردی.....

روز 31 فروردین برای ما به یاد ماندنی است. همه در بهشت زهرا در قطعه 53 جمع می شویم و یاد وخاطره ات را زنده  می کنیم. تو باعث افتخار منی. من به داشتن چنین پسری به خود می بالم. در بهار آمدی و در بهار رفتی. بارفتنت:

 قفسی ماند و مرغکی پر زد

لا له ای در بهار پرپر شد

ابرها هم به گریه افتادند

سروری از باغ عشق بی سر شد.


نویسنده مطلب: مریم گودرزی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۱:۱۰ - ۱۳۹۶/۸/۱
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه