جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱
کد مطلب: ۱۱۸۹۷

زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی
زندگینامه شهداء

زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
... جوابی که عبدالحسین داد، این بود رمز موفقیت ما کمک و عنایت اهل‌ بیت عصمت و طهارت علیهم‌ السلام بود امدادهای غیبی... 

بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحیم 

زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی:

 صدای ظریف مرا به خود آورد با تعجب پرسید: چرا هاج واج موندی سید؟  طوری شده؟ 
انگار صداش و نشنیدم. باز راه افتادم به سمت جلو یعنی به‌ طرف عمق دشمن و دوباره شروع کردم به شمردن قدم‌هام. 
چهل، پنجاه قدم آن‌ طرف‌تر، موانع تمام می‌شد و درست می‌ رسیدی به چند متری یک سنگر رفتم جلوتر. 
نفربری که دیشب سید به آتش کشیده بود، نفربر فرماندهی و آن سنگر هم سنگر فرماندهی بود،  که بچه‌ ها با چند تا گلوله آر پی‌ جی اول حمله، منهدمش کرده بودند. 
بعداً فهمیدم هشت، نه تا از فرماندهان دشمن همان‌ جا و داخل همان سنگر، به درک به درک واصل‌ شده بودند! 
  ظریف پا به پام آمده بود. تازه متوجه او شدم. با نگاه بزرگ‌ شده اش گفت:
 خیلی غیرطبیعی شدی سید، جریان چیه؟! 
 واقعاً هم حال طبیعی نداشتم همان‌ جا نشستم. نگاه سید لبریز سوال شده بود آهسته گفتند بچه‌ ها رو بفرست دنبال کارها، خودت بیا تا ماجرا رو برات تعریف کنم.
رفت و زود برگشت هر طور بود قضیه عملیات دیشب را براش گفتم حال او هم غیرطبیعی شده بود. گاه‌ گاهی بلند و باتعجب می‌گفت الله‌ اکبر!
وقتی سیر تا پیاز ماجرا را گفتم ازش پرسیدم حالا نظرت چیه؟ عبدالحسین چطوری این چیزها را فهمیده؟ 
 گریه‌ اش گرفت گفت: با اون عشق و اخلاصی که این مرد داره باید بیشتر از اینا ازش انتظار داشته‌ باشیم؛ اون قطعاً از عالم بالا دستور گرفته...
اگر سر آن دستورها برام فاش نشده بود این‌ قدر حساس نمی‌ شدم حالا ولی لحظه‌ شماری می‌ کردم که عبدالحسین را هر چه زودتر ببینم تو راه برگشت به ظریف گفتم من تا ته و توی این جریان را درد نیاورم، آروم نمی شم. 
 گفت:با هم می‌ ریم ازش می‌ پرسیم. 
گفتم نه، شما نباید بیای من به خلق‌ و خوی فرماندم آشناترم، اگه بفهمه شما هم خبردار شدی، بعید نیست که دیگه برای همیشه راز اون دستورها رو پیش خودش نگه‌ داره و فاش نکنه. 
گفت راست می‌ گی سید، این‌ طوری بهتر. 
مکثی کرد و ادامه داد: شما جریان را می‌ پرسی و ان‌ شاءالله بعداً به من هم می‌گی. 
همین‌ که رسیدیم پشت دژ خودمان یک‌ راست رفتم سراغش. تو سنگر فرماندهی گردان، تک‌ و تنها نشسته بود و انگار انتظار مرا می‌ کشید از نتیجه کار پرسید زود جوابی سر هم کردم به اش گفتم جلوش نشستم و مهلت حرف دیگری ندادم. بی‌مقدمه پرسیدم جریان دیشب چه بود؟ 
طفره رفت قرص و محکم گفتم تا نگی از جام تکون نمی‌ خورم یعنی اصلا آروم و قرار نمی‌گیرم. 
می‌ دانستم رو حساب سید بودنم هم که شده، روم را زمین نمی زند. کم‌کم اصرار من کار خودش را کرد. یک‌ دفعه چشم‌ هاش خیس اشک شد به ناله گفت: باشه، برات می گم. 

 انگار دنیایی را به ام دادند. فکر می‌ کردم یکسری اسرار ازلی و ابدی می‌ خواهد برام فاش شود حس عجیبی داشتم.
 وقتی شروع به تعریف ماجرا کرد، خیره صورت نورانی‌ اش شده بودم. حال‌ و هوای آدم را یاد آسمان یاد بهشت می‌ انداخت. می‌ شد معنی از خود بی‌ خود شدن را فهمید با لحن غمناکی گفت: موقعی که عملیات لو رفت و توی آن شرایط گیر افتادم حسابی قطع امید کردم شما هم گفتی برگردیم، ناامیدی ام بیشتر شد و واقعاً عقلم به‌ جایی نرسید. مثل همیشه تنها راه امیدی که باقی‌ مانده بود، توسل به واسطه‌ های فیض‌ الهی بود. توی همان حال‌ و هوا، صورتم را گذاشتم روی خاک‌ های نرم اون منطقه و متوسل شدم به وجود مقدس خانم حضرت فاطمه زهرا سلام‌ الله علیها .
چشم‌ هام را بستم و چند دقیقه‌ای با حضرت راز و نیاز کردم. 
حقیقتاً حال خودم را نمی‌ فهمیدم حس می‌ کردم. که اشک‌هام تند و تند دارند می‌ریزند و با تمام وجود می‌ خواستم که راهی پیش پای ما بگذارند و از این مخمصه و مخمصه های بعدی، که در نتیجه شکست در این عملیات دامن مان را می‌ گرفت نجاتمان بدهند. 
در همان اوضاع یک‌ دفعه صدای خانمی  به گوشم رسید؛ صدایی ملکوتی که هزار جان تازه به آدم می بخشید به من فرمودند: فرمانده! 
یعنی آن خانم به همین لفظ فرمانده صدام زدند و فرمودند: این طور وقتها  که به ما متوسل می‌ شوید ما هم از شما دستگیری می کنیم ناراحت نباش. 
 عجیبی توی صدای عبدالحسین افتاد بود. چشمهاش باز پر از اشک شد. ادامه داد: چیزهایی که دیشب به تو گفتم که برو سمت راست و برو کجا همه اش از طرف خانم بود. بعد من با التماس گفتم؛ یا فاطمه زهرا اگر شما هستید پس چرا خودتان را نشان نمی‌ دهید؟! 
 فرمودند الان وقت این حرفا نیست واجب‌تر این است که بروی وظیفه ات را انجام بدهی. 
عبدالحسین نتوانست جلوی خودش را بگیرد با صدای بلند زد زیر گریه. شد بعد که آرام شد آهی از ته دل کشید و گفت: اگر اون لحظه زمین را نگاه می‌کردی خاک‌های نرم زیر صورتم گل شده بود، از شدت گریه ای که کرده بودم...
حالش که طبیعی شد گفت سید راضی نیستم این قضیه رو به احدی بگی. دیدیم، یقین کردیم که شما از هر جا بوده دستور گرفتی، فهمیدیم که اون حرفها مال خودت نبوده.

پرسیدم: مگر چی دیدین؟ 
 هر چه را دیده بودم مو به‌ مو برایش تعریف کردم گفت من خاطر جمع بودم که از جای درستی راهنمایی شدم. 

خبر آن عملیات، مثل توپ توی منطقه صدا کرد خیلی زود خبرش به پشت جبههها هم رسید.
یادم هست همان  چند تا از خبرنگار و چند از فرماندهان رده‌ بالا آمدند سراغ عبدالحسین. سوال هم یکی بود؛ آقا ی برونسی شما چطور این‌ همه تانک نیرو رو منهدم کردین، اون هم با کمترین تلفات؟!
 خون‌ سرد و راحت جواب داد من هیچ‌ کاره بودم برین از بسیجی‌ها و از فرمانده اصلی اونا سوال کنین. 
گفتند ولی ما از بسیجیان پرسیدیم اونا گفتن همه‌ کاره عملیات آقای برونسی بوده. 
خندیده و گفت: اونا شکسته‌ نفسی کردن. 
 اصرارشان به‌ جایی نرسید عبدالحسین حتی یک کلمه هم نگفت؛ نه آن‌ جا هیچ جای دیگر هم راز آن عملیات را فاش نکرد. 
حتی آقای غلامپور از قرارگاه کربلا آمد که رمز موفقیت شما چه بود؟ تنها جوابی که عبدالحسین داد، این بود رمز موفقیت ما کمک و عنایت اهل‌ بیت عصمت و طهارت علیهم‌ السلام بود امدادهای غیبی. 
در تمام مدتی که توفیق همراهی او را داشتم عقیده‌ ای داشت که هیچ وقت عوض نشد؛ 
همیشه درباره امدادهای غیبی می‌ گفت به هیچکس نگو این چیزها رو، چکار داری به این حرفها؟ 
 بعدش می‌ گفت اگر هم خواستی این اسرار را فاش کنی، و برای کسی بگویی، برای آینده‌ها بگو نه حالا. 
خدا رحمتش کند، گویی از شهید شدن خودش و زنده ماندن من خبر داشت و گویی خبر داشت که این خاطرات برای عبرت آیندگان، در دل تاریخ ضبط خواهد شد. 


نام کتاب. خاک‌های نرم کوشک

 نویسنده کتاب. سعید عاکف


 نویسنده مطلب. سمیه شریفی

 پایان این خاطره

 


تاریخ ارسال مطلب: ۱۳:۳۹ - ۱۴۰۰/۱۱/۱
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • غرض و مرض زندگینامه شهداء
    غرض و مرض 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • گلایهزندگینامه شهداء
    گلایه
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • بعد از عملیات زندگینامه شهداء
    بعد از عملیات 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::