جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱
کد مطلب: ۱۱۸۶۴

 زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی
زندگینامه شهداء

 زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
 خودش یک آر پی جی گرفت و راه افتاد طرف تانک‌ها. همین‌ طور که می‌ رفت و بالاخره این‌ها را باید منفجر کنین چون علیه اسلام جمعشون کردن این‌ جا...

بسم‌ الله الرّحمن‌ الرّحیم

 زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی:

 بالاخره هم رسیدیم به هدف. وقتی چشمم به آن تانک‌ های پولادین افتاد از خوشحالی کم مانده بود بال دربیاورم. بچه‌ ها هم کمی از من نداشتند در همان لحظه از حرف‌ هایی که به عبدالحسین زده بودم، احساس پشیمانی می‌ کردم. افتادیم به جان تانک‌ها. توی آن بحبوحه، عبدالحسین رو کرد به سید و گفت نگاه کن سید جان، این همون 72 t هست می گن گلوله‌ ش بهش اثر نمی‌ کنه.
 و یک آرپی‌جی زد به‌ طرف یکی‌شان که کمانه کرد. بچه‌های دیگر هم همین مشکلو داشتن کمی بعد آمدند پیش او. به اعتراض گفتند ما می‌ زنیم به این تانک‌ها ولی همش کمانه می‌ کنه، چکار کنیم؟
 به‌ شوخی و جدی گفت پس خداوند عالم شما را ساخته برای چی؟ خوب بپر بالای تانک و نارنجک بنداز تو برجکش، برو از فاصله نزدیک بزن به شنی هاش.
 خودش یک آر پی جی گرفت و راه افتاد طرف تانک‌ها. همین‌ طور که می‌ رفت و بالاخره این‌ها را باید منفجر کنین چون علیه اسلام جمعشون کردن این‌ جا...
آن شب دو گردان زرهی دشمن را کاملاً منهدم کردیم. وقتی برگشتیم دژ خودمان اذان صبح بود. 
نماز را که خواندیم از فرط خستگی، هر کس گوشه‌ای خوابید من هم‌ کنار عبدالحسین دراز کشیدم در حالی‌ که به راز دستورهای دیشب او فکر می‌ کردم خوابم برد. 

از شدت گرمای آفتاب از خواب بیدار شدم دو، سه ساعتی خوابیده بودم. هنوز احساس خستگی می‌ کردم که عبدالحسین صدام زد. زود گفتم جانم، کارداری باهام؟ 
 به بغل گردنش اشاره کرد و مثل کسی که دارد درد می‌ کشد گفت اینو بکن. تازه متوجه‌ی تکه کلوخ شدم، چسبیده بود به گردنش یعنی توی گوشت پوستش فرورفته بود! یک ان ماتم برد.  با تعجب گفتم این دیگه چیه؟ 
 گفت: از بس‌ که خسته بودم هوای زیر سرم را نداشتند، این کلوخه چسبیده به گردنم و منم که نفهمیدم  حالا هم به این حال‌ و روز که می‌ بینی، درآمده. 
به هر زحمتی بود آن را کندم دردش شدید بود ولی به روی خودش نیاورد خواستم بلند شوم، یک دفع یاد دیشب افتادم گویی برایم یک رؤیای شیرین اتفاق‌ افتاده بود یک رؤیای شیرین و بهشتی. 
عبدالحسین داشت بلند می‌شد دستش را گرفتم صورتش را برگرداند طرفم.  توی چشماش خیره شدم من‌ وذمن می‌ کردم و گفتم راستش جریان دیشب برایم خیلی سوال شده عادی پرسید کدوم جریان؟ 
 ناراحت گفتم خودت رو به اون راه نزن این ۲۰ قدم به راست و ۴۰ متر به جلو یعنی چیه جریانش؟ 
از جاش بلند شد گفت حالا بریم سید جان که دیر می‌ شه، برای این‌ جور سوال و جواب‌ها وقت زیاد داریم.
 خواه‌ ناخواه من هم بلند شدم ولی او را نگه داشتم گفتم:
نه همین حالا باید بدونم موضوع چی بود. 
از علاقه زیادش به خودم خبر داشتم، روی همین حساب بود که جرات می‌کردم این‌طور پافشاری کنم. آمد چیزی بگوید که یک‌ دفعه حاج‌ آقا ظریف پیدایش شد سلام احوال‌ پرسی گرمی کرد و گفت دست‌ مریزاد، دیشب هم گل کاشتین! 
منتظر تکه‌، پاره‌های تعارف نماند رو به من گفت بریم سید؟  طبق معمول تمام عملیات‌های ایذایی باید می‌ رفتیم دنبال مجروح یا شهدایی که احتمالاً جا مانده بودند. از طفره رفتن عبدالحسین و جواب ندادنش به سوالم، حسابی ناراحت شده بودم. دمغ و گرفته گفتم آقای برنسی هست، با خودش برو. عبدالحسین لبخندی زد و گفت اون‌ جا رو شما بهتر یاد داری سید جان،
 خوبه که خودت بری. دلخور گفتم: نه دیگه حاج‌ آقا!
حالا که ما را محرم اسرار نیستیم برای این کار هم بهتره که نریم. ظریف آمد بین حرفمان. بهم گفت حالا من از بگو مگوی شما بزرگواران خبر ندارم ولی آقای برونسی راست می‌ گه.
 تا حرفش بهتر جا بیفتد، ادامه داد تو که می‌ دونی وقتی نیرو تو خطر می‌ افته، حاجی خیلی حساس می‌ شه و موقعیت محل توی ذهنش نمی‌ مونه پس بهتره تا دیر نشده زود راه بیفتی که بریم. 
دیگر چیزی نگفتم. ظریف  راه افتاد و من هم پشته سرش. 
خود ظریف نشست پشت یک پی ام‌ پی من هم کنارش. دو، سه تا پی ام پی دیگر هم آماده حرکت بودند. سریع راه افتادیم طرف منطقه‌ی عملیات. 
رسیدیم جایی‌ که دیشب زمین‌ گیرشده بودیم. به ظریف گفتم همین‌جا نگه‌دار. 
نگه‌ داشت پریدم پایین روبرویمان انبوهی از سیم‌ خاردارهای حلقوی و موانع دیگر، خودنمایی می‌ کرد.
 نا خودآگاه یاد دستور دیشب عبدالحسین افتادم ۲۵ قدم می‌ ری به راست. 
سریع سمت راستم را نگاه کردم. درجا خشکم زد! 
کمی بعد به خودم آمدم. شروع کردم به قدم زدن به شمردن قدم‌ها شماره‌ ها را بلند بلند می‌ گفتم، و بی‌ پروا یک، دو، سه ، چهار...
درست ۲۵ قدم آن‌طرف‌تر،  مابین انبوه سیم‌ خاردارهای حلقوی و موانع دیگر دشمن، می‌ رسیدی به یک معبر که باریک بود و خاکی! فهمیدم این معبر، در واقع کار عراقی‌ ها بوده برای رفت‌ و آمد خودشان و خودروهایشان. 
ما هم درست از همین معبر رفته بودیم طرف آن‌ ها. 
بی‌ اختیار انگشت‌ به‌ دهان گرفتم و زیر لب گفتم الله‌ اکبر! 


نام کتاب. خاکهای نرم کوشک 
نویسنده کتاب. سعید عاکف 


نویسنده مطلب. سمیه شریفی 

ادامه دارد...


تاریخ ارسال مطلب: ۱۲:۵ - ۱۴۰۰/۱۰/۱۷
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • غرض و مرض زندگینامه شهداء
    غرض و مرض 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • گلایهزندگینامه شهداء
    گلایه
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • بعد از عملیات زندگینامه شهداء
    بعد از عملیات 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::