جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱
کد مطلب: ۱۱۶۸۹

انگشتر طلا
زندگینامه شهداء

انگشتر طلا

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
یکی از عملیات‌ ها، انگشتانم را نذر کردم. با خودم گفتم اگر ان‌ شاءالله به‌ سلامتی برگرده همین انگشتر رو می‌ ندازم تو ضریح امام رضا علیه‌ السلام. 

بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحیم 

زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی: 

انگشتر طلا
 معصومه سبک خیز 

یکی از عملیات‌ ها، انگشتانم را نذر  کردم. با خودم گفتم اگر ان‌ شاءالله به‌ سلامتی برگرده همین انگشتر رو می‌ ندازم تو ضریح امام رضا علیه‌ السلام. 
توی همان عملیات مجروح شد زخمش اما زیاد کاری نبود تا بیاید مرخصی، اثر همان زخم از بین‌ رفته بود،  کاملاً صحیح و سالم رسید خانه. روزی‌ که آمد جریان نذر انگشتر را گفتم، و گفتم شما برای همین سالم اومدی. خندید و گفت وقتی نذر می‌ کنی برای جبهه نذر کن. پرسیدم چرا؟! 
گفت چون امام هشتم احتیاجی ندارد اما جبهه الان خیلی احتیاج دارد حالا هم نمی‌ خواد انگشترت را ببری حرم بندازی. از دستش دلخور شدم ولی چیزی نگفتم حرفش را مثل همیشه گوش کردم.

 توی عملیات بعدی بدجوری مجروح شد. برده بودنش بیمارستان کرج. یکی از همان‌ جا زنگ زد مشهد و جریان را به ما گفت خواستم با خودش حرف صحبت کنم، گفتند حالشون برای حرف زدن مساعد نیست. 
همان روز برادر خودم و برادر خودش، راهی کرج شدند. فردای آن روز برادرام از تهران زنگ زد نمی‌ دانم جواب سلامش را دادم یا نه زود پرسیدم چه خبره؟ 
 حالش خوبه؟ خندید و گفت خوب‌ تر از اونی که فکرش را بکنی. فکر کردم می‌ خواهد دروغ بگوید بهم عصبی گفتم شوخی نکن راستش را بگو گفت باور کن راست می‌ گم الان که من از پهلوش آمده‌ ام به شما زنگ بزنم بیرون قشنگ حرف می‌ زنند باورکردنش سخت بود. مانده بودم چه بگویم. برادرم ادامه داد یه پیغام خیلی مهم هم برای شما داشت یعنی من و به‌ همین خاطر فرستاد که زنگ بزنم؟ 
 امانش ندادم پرسیدند چه پیغامی؟ اولاً که سلام رسوند دوماً گفت انگشتری را که عملیات قبل نذر کرده بودی همین حالا برو بندازش توی ضربح. 
گیج شده بودم. حساب کار از دستم رفته بود گفتم اون که می‌گفت این کارو نکنم. گفت جریانش مفصله ان‌ شاءالله وقتی اومدیم مشهد برات تعریف می کنم. 

با هواپیما آوردنش مشهد. حالش طوری نبود که بشود بیاریمش خانه. از همان فرودگاه یک‌ راست برده بودنش بیمارستان رفتیم ملاقات وقتی برگشتم توی راه جریان انگشتر از برادرم پرسیدم چشماش پر از اشک شد.
 آهسته‌ آهسته شروع کرد به گفتن. 
وقتی ما رسیدیم بالا سرش هنوز به‌ هوش نیامده بود موضوع را اول از هم  تختی هایش  شنیدم می‌ گفتند توی عالم بیهوشی داشت با پنج‌تن آل‌عبا علیه السلام حرف میزد، با چه سوز و گداز! 
پرسیدم شما خودتون حرفش را شنیدین. 
گفتند بله اصلا  تک‌ تک اون بزرگوارها رو به اسم صدا می‌ زد. 
 وقتی به‌ هوش آمد جریان را از خودش پرسیدین اولش که طفره رفت بد خیلی گرفته و غمگین شروع کرد به گفتن توی عالم بیهوش دیدم پنج‌ تن آل‌ عبا علیهم‌ السلام تشریف آوردند بالای سرم. احوالم را پرسیدند و با هم حرف زدند دست می‌ کشیدند روی زخم‌ های من و می‌ فرمودند عبدالحسین خوش‌ گوشته، ان‌ شاءالله زود خوب میشه. 
حاجی می‌ گفت خیلی پیشم بودن وقتی می‌ خواستند تشریف ببرند یکی از آن بزرگوارها  عیناً انگشتر زنم  را نشانم دادند. با لحنی که دل و هوش از آدم می‌ برد فرمودند انگشترتان در چه حاله؟ 
 من خیلی تعجب کرده بودم. بعد دیدم فرمودند بگویید همان انگشتر را بیندازن توی ضریح. 
گونه‌ های برادرم خیس اشک شده بود. حال خودم را نمی‌ فهمیدم. حال می‌ دانستم خواست خودش نبوده که انگشتر را بیندازیم ضریح.
فرمایش همان‌ هایی بود که به خاطرشان می‌ جنگید و شاید هم یادآوری این نکته که هر چیز به‌ جای خویش نیکوست. 


نام کتاب. خاک‌های نرم کوشک
 نویسنده کتاب. سعید عاکف


 نویسنده مطلب. سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۲۲:۴۸ - ۱۴۰۰/۸/۱۹
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • غرض و مرض زندگینامه شهداء
    غرض و مرض 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • گلایهزندگینامه شهداء
    گلایه
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • بعد از عملیات زندگینامه شهداء
    بعد از عملیات 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::