شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
کد مطلب: ۱۰۳۴۷

 فاطمه ناکام برونسی و راز آن شب 
زندگینامه شهداء

 فاطمه ناکام برونسی و راز آن شب 

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
... می‌ دونی که اون ‌شب هیچ‌ کس از جریان ما خبر نداشت، فقط من می‌ دونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم. یعنی اون شب من هیچ‌ کی رو برای شما نفرستادم اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود خونه ما. 

بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحیم

 زندگی ‌نامه شهید عبدالحسین برونسی:

 فاطمه ناکام برونسی و راز آن شب 

معصومه سبک ‌خیز. همسر 

سال ۱۳۴۷ بود روزهای اول ازدواج، شیرینی خاص خودش را داشت. هر چه بیشتر از زندگی مشترکمان می‌ گذشت، با اخلاق و روحیه او بیشتر آشنا می‌ شدم کم‌ کم می‌ فهمیدم چرا با من ازدواج‌ کرده پدرم روحانی بود و او هم دنبال یک خانواده مذهبی می‌ گشته. 
آن وقت ‌ها توی روستا کشاورزی می‌ کرد. خودش زمین نداشت، حتی یک متر. 
همه‌ اش برای این و آن کار می‌ کرد. به همان نانی که از زحمت‌ کشی درمی‌ آورد قانع بود و خیلی هم راضی. همان اول ازدواج رساله حضرت امام را داشت. رساله‌ اش هم با رساله‌ های دیگری که دیده بودند، فرق می‌ کرد عکس خود امام روی جلد آن بود، اگر می‌ گرفتند، مجازات سنگینی داشت.
 پدرم چند تایی از کتاب‌ های امام را داشت. آن‌ ها را می‌ داد به افراد مطمئن که بخوانند. کارهای دیگری هم تو خط انقلاب می‌ کرد. انگار این‌ ها را خدا خواسته بود برای عبدالحسین. شب‌ ها که می‌ آمد خانه، پدرم برایش رساله می‌ خواند و از کتاب‌ های دیگر امام می‌ گفت. یعنی حالت کلاس درس بود. همین‌ ها گویی خستگی یک روز کار را از تن او بیرون می‌ آورد و وقتی گوش می‌ داد، توی نگاهش ذوق و شوق موج می‌ زد. خیلی زود افتاد در خط مبارزه. حسابی هم بی‌ پروا بود.  برای این‌ طور چیزها سر از پا نمی‌ شناخت یک ‌بار یک روحانی آمده بود روستای ما توی مسجد سخنرانی کرد علیه رژیم شب عبدالحسین آوردش خانه خودمان سابقه این‌ جور کارها بعدها بیشتر هم شد.
 شاید بیراه نباشد اگر بگویم اصلا مبارزه‌ اش از موقعی شروع شد که صحبت تقسیم اراضی پیش ‌آمد.
آن وقتها بچه‌ دار هم شده بودیم یک پسر که اسمش را گذاشته بود حسن.
 بعضی از تقسیم ملک و املاک خیلی خوشحال بودند. او ولی ناراحتی‌ اش از همان روزها شروع شد حتی خنده به لبش نمی‌ آمد. خودش، خودش را می‌ خورد.
 من پاک گیج شده بودم.
 پیش خودم می‌ گفتم اگه بخوان به روستایی‌ ها زمین بدن که ناراحتی نداره! کنجکاوی‌ ام وقتی بیشتر می‌ شد که می‌ دیدم  دیگران شاد هستند.
 یک بار خیلی دمق بود بهش گفتم چرا بعضی خوشحال هستند و شما ناراحت؟!
 اخم‌هایش را کشید و هم جواب واضحی نداد فقط گفت همه‌ چی خراب می‌ شه همه ‌چی رو می‌ خوان نجس کنن! 
بالاخره صحبت تقسیم ملک قطعی شد.
یک روز چند نفر از طرف دولت آمدن روستا گفتند همه اهالی بیان توی مسجد آبادی.
 خانه‌ ها را به یک‌ به ‌یک می‌ رفتند و مردها را می‌ خواست و نه  این ‌که به‌ زور ببرند، دعوت می‌ کردند بروند مسجد. 
توی همان و ضع و اوضاع یک ‌دفعه سر و کله عبدالحسین پیدا شد. نگاهش هیجان ‌زده بود. 
سریع رفت تو صندوق‌ خانه دنبالش رفتم تازه فهمیدم می‌ خواهد قایم شود، جا خوردم. رفت توی پستو و گفت اگه اینا اومدن بگو من نیستم.
 چشم‌ هایم گرد شده بود. گفتم بگم نیستی؟! گفت آره بگو نیستم اگرم پرسیدن کجاست بگو نمی‌ دونم این چند روزه، بفهمی‌ نفهمی ناراحت بودم. آن‌ جا دیگر درست‌ و حسابی جوش آوردم. به پرخاش گفتم آخه این چه بساطیه؟!‌
همه می‌ خوان ملک بگیرن، آب و زمین بگیرن، شما قایم می‌ شی؟! 
 جوابم را نداد تو تاریکی پستو چهره‌ اش را نمی‌ دیدم ولی می‌ دانستم ناراحت است آمدم بیرون. چند لحظه‌ ای نگذشته بود، در زدند زود رفتم دم در. 
آمده بودم پی او. گفتم نیست رفتن چند دقیقه بعد بزرگ‌ ترهای آمدند دنبالش. آن‌ها را هم رد کردم و ان روز  راحتم نگذاشتند. 
سه، چهار بار دیگر هم از مسجد آمدند. 
گفتم نیست هرچه می‌ پرسیدند کجاست، می‌ گفتم نمی‌ دونم تا کار آن‌ ها تمام شد، عبدالحسین خودش را توی روستا آفتابی نکرد. بالاخره هم تمام ملک‌ ها را تقسیم کردند. خوب یادم هست حتی پدر و برادرش آمدند پیش او، بزرگ‌ترهای روستا هم آمده‌ اند که دو ساعت ملک به اسمت در اومده بیا برو بگیر.
 گفت نمی‌ خوام.
 گفتند اگه نگیری، تا عمر داری باید رعیت باشی. گفت هیچ عیبی نداره هرچه دلیل و استدلال آوردند، راضی نشد که نشد حتی آن‌ها را تشویق می‌ کرد که از زمین‌ ها نگیرند می‌ گفت شما چیکار داری به ما؟
 شما اختیار خودت را داری، آخرین نفری که آمد پیش عبدالحسین صاحب زمین بود همان زمینی که می‌ خواستند بدهند به ما. گفت عبدالحسین برو زمین را بگیر، حالا که از ما به ‌زور گرفتن، من راضی‌ ام که مال شما باشد، از شیر مادر برات حلال‌تر.
 تو جوابش گفت شما خودت خبر داری که چقدر از اون آب و ملکها مال چند تا بچه یتیم بی‌ سرپرست بوده، اینا همه رو با هم قاطی کردن، اگه شما هم راضی باشی،  حق یتیم را نمی‌ شه کاری کرد کم‌ کم می‌ فهمیدم چرا زمین را قبول نکرده. بالاخره هم یک روز آب پاکی ریخت به دست همه و گفت چیزی را که طاغوت بده، نجس در نجسه، من هم همچین چیزی نمی‌ خوام، اونا یک سر سوزن هم توی فکر خیر و صلاح ما نیستن. 
وقتی تنها می‌ شدیم، با غیظ می‌ گفت خدا لعنتش کنه، با این کارهاش چه بلایی سر مردم درمیاره! 
ابها از آسیاب افتاد، خیلی‌ها به قول خودشان زمین‌دار شده بودند. عبدالحسین باز آستین ها را بالا زد و رفت کشاورزی برای این و آن.
 حسن فرزند اولم هفت  ماهش بود اولین محصول گندم را که اهالی برداشت کردند. آمد گفت از امروز باید خیلی مواظب باشی.
 گفتم مواظب چی؟ گفت اولاً که خودت خونه بابام چیزی نخوری.
 دوم بیشتر از خودت مواظب حسن باشی که حتی ذره نون بهش ندن.
 و با صدای تعجب‌ زده ام گفتم مگه می‌ شه؟!
به حسن  اشاره کردم و ادامه دادم ناسلامتی بچه‌ شونه. گفت نه اصلا من راضی نیستم و شما حواست جمع باشه.
 لحنش محکم بود و قاطع. همان وقت هم رفت خانه پدرش به اتمام حجتی. چیزهایی را که به من گفت و آن‌ ها هم گفت.
خودش هم از آن به بعد خانه‌ ی پدرش چیزی نخورد!

کم‌ کم پاییز از راه رسید. یک روز بارو بندیلش را بست و راه افتاد طرف مشهد برای زیارت. برعکس دفعه‌ های قبل این‌ بار خیلی طول کشید رفتنش ده،  پانزده روز گذشت آرام و قرار نداشتم حسابی دلواپس شده بودم بالاخره ۱ روز نامه ای ازش رسید و من نفس راحتی کشیدم پشت پاکت هم اسم پدرم را نوشته بود نامه را باز کرد هر چه بیشتر می‌ خواند،  شکفته تر می‌ شد دیرم می شد بدانم چی نوشته. نامه را تا آخر خواند. سرش را بلند کرد و خیره‌ام شد و گفت نوشته من دیگر روستا برنمی‌ گردم، اگر دوست دارین دخترتون رو بفرستیم مشهد اگر هم دوست ندارین. هر چی من تو خونه و زندگیم دارم همه‌ اش مال شما هر چه که می‌ خواهید بفروشید فقط بچم را بفرستین شهر. نامه را بست. آدرس عبدالحسین را یک ‌بار دیگر خواند. گفت این با این وضعی که تو روستا درست شده زندگی واقعاً مشکله.
 به من دقیق شد و دنبال حرفش را گرفت شما بهتره هرچه زودتر برین شهر ما هم ان‌ شاءالله دست و پامون رو جمع ‌و جور می‌ کنیم و پشت سر شما می‌ آییم.
 این ده  دیگه جای موندن مثل ماها نیست.
 از همان روز دست بکار شدیم. برخی از وسایلمان را فروختیم و دادیم به طلبکارها. باقی وسایل را، که چیزی هم نمی‌ شد، جمع ‌و جور کردم. حالا فقط مانده بود که راهی مشهد بشوم. با خدا بیامرز پدرش راهی شدم.

 آدرس توی احمدآباد، خیابان پاستور بود وقتی رسیدیم، فهمیدم. قسمت به ‌اصطلاح اعیان ‌نشین شهر است.
 برام سوال شده بود که آن ‌جا را چطور پیدا کردی بالاخره رسیدیم خانه فکر نمی‌ کردم که دربست باشد. جای خوب و دست‌ و پازی بود.
 با خودش که صحبت کردم، به دستم آمد خانه مال همان صاحب زمین‌ ها ست. 
وقتی فهمیده بود عبدالحسین می‌ خواهد مشهد ماندگار شود، برده بودش توی همان خانه. گفته‌ بود این خونه مال شما.
 قبول نکرده بود. صاحب زمین‌ ها گفته بود پس تا برای خودت کاری دست ‌و پا کنی و گر همین ‌جا مجانی بشین. 
ازش پرسیدم حالا کار پیدا کردی؟ 
خندید و گفت آره.
 زود پرسیدم چه کاری؟ 
 گفت سر همین کوچک سبزی ‌فروشی است، فعلاً اون ‌جا مشغول شدم. پدرش همان روز برگشت ما زندگی جدیدمان را شروع کردیم.
عادت کردن بهش سخت بود ولی بالاخره باید می‌ ساختیم. 
عبدالحسین نزدیک دو ماه توی سبزی ‌فروشی مشغول بود. بعضی‌ وقتا که حرف از کارش می‌ شد، می‌ فهمیدم دل ‌خوشی ندارد.
 یک روز آمد گفت این کار برام خیلی سنگینه من از تقسیم اراضی فرار کردم که گرفتار مال حرام نشم، ولی این‌ جا هم انگار کمی از ده  نداره.

 پرسیدم چرا؟ 
با زن‌های بی‌ حجاب زیاد سر و کار دارم. سبزی فروش هم آدم درستی نیست، سبزی‌ها رو می‌ ریزه توی آب که سنگین ‌تر بشه. آهی کشید و ادامه داد از فردا دیگه نمی‌ رم. گفتم اگه نخوای بری اون ‌جا چکار می‌ کنی؟!
 گفت ناراحت نباش خدا کریمه 
فردا صبح باز رفت دنبال کار. ظهر که آمد گفت توی یه  لبنیاتی کار پیدا کردم رفت. 
گفتم این‌ جا روزی چقدر می‌ دهن؟ 
گفت و سبزی ‌فروشی بهتره روزی ۱۰ تومن می‌ ده.
 ده، پانزده روزی رفت لبنیاتی.
 یک روز بعد از ظهر زودتر از وقتی ‌که باید می‌ آمد پیدایش شد خواستم دلیلش را بپرسم چشمم افتاد به وسایل توی دستش ۱ بیل و ۱ کلنگ! 
پرسیدم اینارو برای چی گرفتی؟! 
گفت به یاری خدا و ۱۴ معصوم علیه‌ السلام می‌ خواهم از فردا صبح بلند شم و برم سر گذر.
 چیزهایی از کارگرهای سر گذر شنیده بودم. می‌دانستم کارش خیلی سخت است بهش گفتم این لبنیاتی که دیگه کارش خوب بود، مزدم که زیاد می‌ داد! 
سرش را این طرف آن طرف تکان داد. گفت این یکی باز از اون سبزی ‌فروش بدتره.
 گفتم چطور؟
 گفت کم ‌فروشی می‌ کنه، بیرون کارش غش داره جنس بد را قاطی جنس خوب می‌ کنه و به قیمت بالا می‌ فروشه، تازه همینم سبک‌ تر می کشه. 
از همه بدترش اینه که می خواد منم لنگه خودش باشم!
 می‌ گه اگه بخواهی به‌ جایی برسی، باید از این کار را بکنی!
  با غیض ادامه داد. این نونش از اون یکی حروم تره! از فردا صبح زود رفت به قول خودش سر گذر.
 ۴ روز بعد آخر شب که از سرکار برگشت گفت، امروز الحمداله یک ‌بنا پیدا شد که منو با خودش ببره سرکار گفتم این روزی چقدر میده؟ 
گفت ۱۰ تومن.
 کارش جان کندن داشت با کار لبنیاتی که مقایسه می‌ کردم دلم می‌ سوخت همین را هم بهش گفتم گفت همین ‌طوری نیست نون زحمت‌ کشی نون پاک و حلالیه.
خیلی بهتر است کار اوناست.
 کم‌ کم توی همین کار بنائی جا افتاد و کم‌ کم برای خودش شد اوستا حالا دیگر شاگرد می‌ گرفت دستمزدش هم بهتر از قبل شده بود توی همان ایام ۱ روز مادرش از روستا آمد دیدنمان ۱ بقچه نان و ۳ کیلو ماست چکیده و چیزهای دیگر هم آورده بود برایمان عبدالحسین همه را برداشت و زود برد آشپزخانه مادرش گفت امان می‌ دادی  تا یه کمی بخورن بچه‌ ها.
 تشکر کرد و گفت حالا که کسی گرسنه نیست.
 ان‌ شاءالله بعداً می‌ خوریم.
 نه خودش خورد و نگذاشت من و حسن به آن‌ها دست بزنیم مادرش که رفت حرم سریع بقچه‌ نان  چیزهای دیگر را برد توی یک مغازه و کشید به ‌اندازه وزنشان پولش را حساب کرد و داد به چند تا فقیر که می‌ شناخت.
 آن‌ وقت تازه اجازه داد ازشان بخوریم.
 مادرش هم نگذاشت یک سر سوزن.از جریان خبر دار شود، ملاحظه ناراحت نشدنش
 پیرزن چند روزی پیش ما ماند وقتی حرف از رفتن زد عبدالحسین بهش گفت نمی‌ خواد بری همین ‌جا پهلوی خودم بمون. 
گفت بابات رو چه کار کنم؟! 
گفت اونم می اریمش شهر.
  از ته دل دوست ‌داشت مادرش بماند بیشتر جوش‌ های زمین تقسیمی را می‌ زد مادرش ولی راضی نشد راه افتاد طرف روستا.
 عبدالحسین هم رفت روستا‌ها که از پدرش خبر بگیرد.
 همان‌ جا نوجوان‌ های آبادی را جمع می‌ کند و به شان می‌ گوید هر کدام از شما که بخواد بیاد مشهد درس طلبگی بخونه، من خودم خرجش رو می‌ دم سه ‌تا از آن‌ ها پدر و مادرشان راضی کرده بودند که با عبدالحسین آمدند شهر.
 عبدالحسین اسمشان را توی حوزه علمیه نوشت از آن به بعد هم مثل این‌ که بچه‌های خودش باشند، خرجی‌ شان را می‌ داد. خودش هم شروع کرد به خواندن درس‌ های حوزه روزها کار و شب‌ ها درس.
 همان وقت هم حسابی درگیر کار مبارزه با رژیم شده بود.

من حامله شده بودم و پدر و مادرم هم آمده بودند شهر، برای زندگی. 
یک روز خانه پدرم بودم که درد زایمان آمد سراغم. ماه رمضان بود و دم غروب عبدالحسین سریع رفت یک ماشین گرفت مادرم بهش گفت می‌ خوای چکار کنی؟ گفت می‌ خواهم بچه‌ ام خونه خودمون به دنیا بیاد شما برین اون ‌جا منم میرم دنبال قابله یکی از زن‌های روستا هم پیشمان بود.
سه ‌تایی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خودش هم که یک موتور گازی داشت، رفت دنبال قابله. رسیدیم خانه من همین‌ طور درد می‌ کشیدم و خدا خدا می‌کردم قابل زودتر بیاید. تو نگاه مادرم نگرانی موج می‌ زد.
 یک آن آرام نمی‌ گرفت. وقتی صدای در را شنید انگار می‌ خواست بال در بیاورد سریع رفت که در را باز کند. کمی بعد با خوشحالی برگشت. گفت خانم قابله اومدن خانم سنگین و موقری بود به قول خودمان دست سبکی هم داشت. بچه راحت ‌تر از آنکه فکرش را می‌کردم.
 به دنیا آمد یک دختر قشنگ و چشم ‌پر کن قیافه و قد و قواره‌اش برای خودم هم عجیب بود چشم از صورتش نمی‌ گرفتم.
 خانم قابله لبخندی زد و پرسید اسم بچه رو چی می‌ خواین بگذارین؟ 
یک آن ماندم چه بگویم خودش گفت اسمش را بگذارید فاطمه اسم خیلی خوبیه.
 قابله به آن خوش ‌برخوردی و با ادبی ندیده بودم مادرم از اتاق رفته بود بیرون با سینی چای و ظرف میوه برگشت. 
گذاشت جلوی او و تعارف کرد نخورد گفت بفرمایین اگه نخورین که نمی‌شه گفت خیلی ممنون نمی‌ خورم مادرم چیزهای دیگری هم آورد هر چه اصرار کردیم لب به چیزی نزد کمی بعد خداحافظی کرد و رفت.
 شب از نیمه گذشته بود عقربه‌ های ساعت رسید نزدیک سه.
 همه ‌مان نگران عبدالحسین بودیم، مادرم هی می‌ گفت آخه آدم این ‌قدر بی‌ خیال! 
من ولی حرص ‌و جوش این را می‌ زدم که نکند برایش اتفاقی افتاده باشد بالاخره ساعت سه صدای در بلند شد زود گفتم حتما خودشه.
 مادرم رفت توی حیاط. مهلت آمدم بهش نداد شروع کرد به سرزنش. صداش را می‌ شنیدم خاله جان! شما قابله رو می‌ فرستی و خودت می‌ ری؟! آخ نمی‌گی خدای ‌نکرده اتفاقی بیفته. 
تا بیاد تو مادرم یک ‌ریز پرخاش کرد.
 بالاخره توی اتاق عبدالحسین بهش گفت قابله که دیگه اومد خاله. به من چه کار داشتید؟ دیگر امان حرف زدن نداد به مادرم زود آمد کنار رختخواب بچه قنداقه اش را گرفت و بلندش کرد. زد زیر گریه! مثل باران از ابر بهاری اشک می‌ ریخت. بچه را از بغلش جدا نمی‌ کرد همین‌ طور خیره او شده بود و گریه می‌ کرد حیرت ‌زده پرسیدم برای چی گریه می‌ کنی؟ چیزی نگفت گریه‌ اش برایم غیر طبیعی بود فکر می‌ کردم شاید از شوق زیاده 
 کمی که آرام ‌تر شد گفتم خانم قابله می‌ خواست که ما اسمش را فاطمه بگذریم. با صدای غم آلودی گفت منم همین کارو می‌ خواستم بکنم نیت کرده بودم که اگه دختر باشه، اسمش را فاطمه بگذارم
 گفتم راستی عبدالحسین ما چای میوه هر چی که آوردیم هیچی نخوردن گفت. او چیزی نمی‌ خواستند. بچه را گذاشت کنار من حال ‌و هوای دیگری داشت. مثل گلی بود که پژمرده شده بود بعد از آن شب هم، همان حال‌ و هوا را داشت هر وقت بچه را بغل می‌ گرفت دور از چشم ماها گریه می‌ کرد می‌ دانستم عشق زیادی به حضرت فاطمه زهرا سلام‌ الله‌ علیها دارد. پیش خودم می‌ گفتم اسم بچه را فاطمه گذاشتیم، حتماً یاد حضرت می‌ افته و گریه‌ اش می‌ گیره. 
۱۵ روز از عمر فاطمه گذشت. باید میبردمش حمام و قبل ‌از آن باید می‌ رفتیم دنبال قابله. 
هرچه به عبدالحسین گفتم برود دنبال قابله 
گفت نمی‌ خواد.
 گفتم آخه قابل باید باشه.
  با ناراحتی جواب داد قابله دیگه نمی‌ آد خودتون بچه رو ببرین حمام آخرش هم نرفت آن روز با مادرم بچه را بردیم حمام و شستیم.
 چند روز بعد، توی خانه با فاطمه و حسن بودم  بین روز آمد گفت که  حالت که ان‌ شاءالله خوبه؟
  تا گفتم آره برا چب؟
  گفت. یه خونه اجاره کردم نزدیک خونه مادرت، می‌ خوام بند و بساط را جمع کنیم و بریم اون‌ جا. چشم‌هایم گرد شده بود.
 گفتم چرا می‌ خوایم بریم؟ 
 همین خونه که خوب خونه، خونه بی اجاره.
 گفت. نه این بچه خیلی گریه می‌کنه و شما این‌ جا تنهایی، نزدیک مادرت باشی بهتره. مکث کرد و ادامه داد ما هم خیلی مواظب فاطمه باشی. 
طولی نکشید که شروع کردیم به جمع ‌و جور کردن وسایل. 
صاحبخانه  وقتی فهمیده بود می‌ خوایم بریم ناراحت شد، آمد پیش او گفت این خونه که درسته، از شما هم که نه کرایه می‌ خوام نه هیچی، چرا می‌ خوای بری؟ عبدالحسین گفت دیگه بیشتر از این مزاحم شما نمی‌ شیم. 
گفت چه مزاحمتی؟! برای ما که زحمتی نیست همین ‌جا بمون نمی‌ خواد بری قبول نکرد پا توی یک کفش کرده بود که برویم و رفتیم.

فاطمه نه ‌ماهه شده بود، اما به ۱ بچه دو، سه ساله می‌ماند هر کس می دیدش می‌گفت ماشاءالله! این چقدر خوشگله.
 صورتش روشن بود و جذاب. یک بار عبدالحسین  بچه را بغل کرده و گریه می‌ کرد مچش را گرفتم. پرسیدم شما چرا برای این بچه ناراحتی؟
سعی کرد گریه کردنش را نبینم گفت هیچی دوسش دارم چون اسمش فاطمه است، خیلی دوسش دارم نمی‌ دانم آن بچه چه سری داشت. خاطره‌ اش هنوز هم واضح ‌تر از روشنایی روز توی ذهنم مانده ‌است. 
حزن لحظه‌ های آخر عمرش، وقتی‌ که مریض شده بود، و چند روز بعدش هم فوت کرد. بچه را غسل داد و خودش کفن پوشید و خودش دفن کرد. برای قبرش مثل آدمهای بزرگ یه سنگ قبر درست کرد روی سنگ هم گفته بود بنویسید فاطمه ناکام برونسی.
 چند سالی گذشت. بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ عبدالحسین راهی جبهه‌ ها شد.
 بعضی ‌وقت‌ ها مدت زیادی می‌گذشت و ازش خبری نمی‌ شد. گاه‌گاهی می‌ رفتم سراغ همسنگری هایی که می‌ آمدم مرخصی احوالش را از آن‌ ها می‌ پرسیدم.
 یک ‌بار رفتم خبر بگیرم، یکی از بسیجی‌ها، عکسی نشانم داد عکس عبدالحسین بود و چند تا رزمنده‌ ای دیگر که دورش نشسته بودند. گفت نگاه کنید حاج خانوم این‌ جا آقای برونسی از زایمان شما تعریف می‌ کرد، یک آن دست و پایم را گم کردم. صورت هم زد به سرخی. با ناراحتی گفتم آقای برونسی چه کارها می‌ کند!
 کمی بعد خداحافظی کردم و آمدم از دستش خیلی عصبانی‌شده بودم. همه‌اش می‌گفتم آخه این چه کاریه که بشینی برا بقیه از  زایمان من حرف بزنه؟ چند وقت بعد از جبهه آمد. مهلتش ندادم درست ‌و حسابی خستگی در کند حرف آن جریان را پیش کشیدم. ناراحت و معترض گفتم یعنی زایمان هم چیزی که شما بری برای اینا صحبت کنیم؟! خندید و گفت شما چی می‌دونی من از کدوم مورد حرف می‌ زدم! 
  بهش حتی فکر نکرده بودم گفتم نه.
 خنده از لبش رفع حزن و اندوه آمد توی نگاهش. آهی کشید و گفت من از جریان دخترم فاطمه حرف می‌ زدم یک‌ دفعه کنجکاوی‌ ام تحریک شد.
 افتادم تو صرافت این‌ که بدانم چه گفته.
 سالها از فوت دختر کوچک‌ مان می‌ گذشت، خاطره‌ اش ولی همیشه همراه من بود. بعضی ‌وقتا حدس می‌ زدم که باید سری توی آن شب و توی تولد فاطمه باشد، ولی زیاد پی‌ اش را نمی‌ گرفتم.
 بالاخره سرش را فاش کرد. اما نه کامل و آن ‌طوری که من می‌ خواستم گفت آن روز قبل از غروب بود که من رفتم دنبال قابله، یادت هست؟ 
گفتم آره که ما رفتیم  خونه خودمان سرش را رو به پایین تکان داد پی حرفش را گرفت و همین ‌طور که داشتم می‌ رفتم، یکی از دوستای طلبه را دیدم اون وقت تو جریان پخش اعلامیه، 
یک کار ضروری پیش اومد که لازم بود من حتماً باشم یعنی دیگه نمی‌شد کاریش کرد. توکل کردم به خدا و باهاش رفتم جریان اون ‌شب مفصله همین ‌قدر بگم  ساعت، ۲ و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم. با خودم گفتم ای داده بیداد! من قرار بود قابله ببرم!  می‌دونستم که دیگه کار از کار گذشته و شما خودتون هر کاری بوده کردین زود خودمو رسوندم خونه.
  وقتی مادر شما گفت قابله رو می‌ فرستی و میری دنبال کارت شصتم خبردار شد که باید سری تو کار باشه،
 ولی بروی خودم نیاوردم عبدالحسین ساکت شد. چشم ‌هایش خیس اشک بود. آهی کشید و ادامه داد می‌ دونی که اون ‌شب هیچ‌ کس از جریان ما خبر نداشت، فقط من می‌ دونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم.
 یعنی اون شب من هیچ‌ کی رو برای شما نفرستادم اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود خونه ما. 



نام کتاب. خاک‌های نرم کوشک

  نویسنده کتاب. سعید عاکف



 نویسنده مطلب. سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۵:۲۸ - ۱۴۰۰/۴/۱۲
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه