جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰
کد مطلب: ۱۰۳۲۲

ویلای جناب سرهنگ
زندگینامه شهداء

ویلای جناب سرهنگ

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
همراه آن استوار رفتیم بیرجند. چند دقیقه بعد جلوی ۱ خانه بزرگ ویلایی، ماشینی ایستاد استوار پیاده شد. رو کرد به من گفت بیا پایین...

بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحیم

 زندگی ‌نامه عبدالحسین برونسی:

 ویلای جناب سرهنگ/سید کاظم حسینی

یک ‌بار خاطره‌ ای برایم تعریف کرد از دوران سربازی‌ اش خاطره‌ ای تلخ و شیرین که منشأ آن، روحیه الهی خودش بود. می‌ گفت اول سربازی که اعزام شدیم، رفتیم صفر _چهار بیرجند بعد از تمام شدن دوره آموزشی نظامی، صحبت تقسیم و این حرف‌ ها پیش‌آمد. 
یک روز تمام سربازها را به خط کردند، تا میانه میدان صبحگاه. هنوز کار تقسیم شروع نشده بود که فرمانده پادگان خودش آمد مابین بچه‌ ها. 
قدم‌ها را آهسته برمی‌ داشت و با طمانینه به قیافه‌ها با دقت نگاه می‌ کرد و می‌ آمد جلو تو یکی از ستون‌ ها یک‌ دفعه ایستاد. 
به ‌صورت سربازی خیره شد. سرتا پای اندامش را قشنگ نگاه کرد. آمرانه گفت بیرون. 
همین ‌طور ،۲_ ۳ نفر دیگر را هم انتخاب کرد. 
من قد بلندی داشتم و به قول بچه‌ ها هیکل ورزیده و در عوض، قیافه روستایی و مظلومی داشتم. 

 فرمانده پادگان هنوز لابه‌لای بچه‌ ها می‌ گشت و می‌ آمد جلو. نزدیک من یکهو ایستاد. 
 سعی کردم خون‌ سرد باشم. 
 تو چهره‌ ام دقیق شد و بعد هم گفت،  از آن نگاه‌ های سرتا پایی کرد و گفت توام برو بیرون. 
 یکی آهسته از پشت سرم گفت خوشا به حالت! 
 تا از صف بیرون بروم، دو، سه تا جمله‌ی دیگر هم از همین دست شنیدم دیگ افتادی تو ناز و نعمت! 
تا آخر خدمتت کیف می‌ کنی! 

بیرون صف یک درجه‌ دار اسمم را نوشت و فرستاد پهلوی بقیه حسابی کنجکاو شده بودم. از خودم می‌ پرسیدم چه نعمتی به من می‌ خوام بدان که این بچه‌ های شهری‌ ها این‌ طور دارند افسوسش را می‌ خورند؟
 خیلی‌ ها با حسرت نگاهم می‌ کردند و بالاخره از بین آن‌ همه، ۴، ۵ نفر انتخاب شدیم. یک استوار بردمان آسایشگاه. 
گفت سریع برین لوازم‌ تون رو بردارین و بیاین بیرون، لفتش ندین، بازکنجکاوی‌ ام بیشتر شد با آن‌ های دیگر هم رفاقت نداشتم که موضوع را ازشان بپرسم. لوازمم را ریختم توی کیسه انفرادی و آمدم بیرون و یک جیپ منتظر بود. کیسه‌ ها را گذاشتیم عقبش و پریدیم بالا. 
همراه آن استوار رفتیم بیرجند. چند دقیقه بعد جلوی ۱ خانه بزرگ ویلایی، ماشینی ایستاد استوار پیاده شد. رو کرد به من گفت بیا پایین. 
خودش رفت زنگ آن خانه را زد. کیسه ام  را برداشتم و پریدم پایین و به من گفت تو از این به بعد در اختیار صاحب این خونه هستی، هر چی بهت گفتن، بی‌ چون‌ و چرا گوش می‌ کنی.
 مات و مبهوت نگاهش می‌ کردم. آمدم چیزی بگویم، در باز شد. یک زن تقریباً مسن و ساده وضع،
 بین دو لنگه در ظاهر شد. چادر گل‌ دار و رنگ ‌و رو رفته‌ اش را روی سرش جا به‌ جا کرد. 
استوار بهش مهلت حرف زدن نداد. به من اشاره کرد و گفت این سرباز را خدمت خانم معرفی کنید. از شنیدن کلمه خانم خیلی تعجب کردم. استوار آمد برود، گفتم من این‌ جا اسلحه ندارم، هیچی ندارم نگهبانی می‌ خوام بدم؟
 چکار می‌ خواهم بکنم؟ خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت برو بابا دلت خوشه! از امروز همین لباس‌ ها را هم باید دربیاری و لباس‌ شخصی بپوشی! 
 تو دوره آموزشی، به قول معروف تسمه از گردنمان کشیده بودند. یاد داده بودند به ما که اگه مافوق گفت بمیر، بی‌ چون ‌و چرا باید بمیری. روی همین حساب هم اون رو گوش کردم و دنبال آن زن رفتم تو. ولی هنوز در تب و تاب این بودم که تو خونه یک خانم می‌ خواهم چه کار کنم؟ 
رو به‌ روی در ورودی، آن طرف حیاط یک ساختمان مجلل، چشمم را خیره می‌ کرد. وسعت حیاط و گل‌ های رنگارنگ و درخت‌ های سر به ‌فلک‌ کشیده هم زیبایی دیگری داشت  زن گفت دنبالم بیا. 
گونی به دست دنبالش راه افتادم. رفتیم توی ساختمان. جلوی راه ‌پله‌ ها زن ایستاد. اتاقی را در طبقه دوم نشانم داد و گفت خانوم اون‌ جا هستن. 
به اعتراض گفتم معلوم هست می‌ خوام چه کار کنم؟ این نشد سربازی که برم پیش خانم! 
 ترس نگاهش را گرفت. به حالت التماس گفت صدات رو بیار پایین پسرم!  با  اضطراب نگاهی به بالا انداخت و ادامه داد. برو بالا، خانم بهت می گن چه کار باید بکنی، زیاد بد اخلاق نیست.
باز پرسیدم. اخه باید چه کار کنم؟

انگار ترسید جواب بدهد. تا تکلیفم را یکسره کنم، از پله‌ ها رفتم بالا. دره اتاق قشنگ باز بود، جوری که نمی‌ توانستم در بزنم نگاهی به فرش‌های دست‌باف و قیمتی کف اتاق انداختم. بند پوتین‌هایم را باز کردم و بیرونشان آوردم. با احتیاط یکی، ۲ قدم رفتم جلوتر. گفتم یا الله صدایی نیامد. دوباره گفتم یا الله، یالله،! این ‌بار صدای زن جوانی بلند شد و سرت را بخورد! یا الله گفتنت دیگه چیه؟ بیا تو!
مردد و دودل بودم. زیر لب گفتم خدایا توکل بر خودت. رفتم تو از چیزی که دیدم، چشم‌هایم یکهو سیاهی رفت. کم مانده بود نقش زمین شوم. فکر می‌ کنی چه دیدم؟  گوشه‌ی اتاق، روی مبل، یک زن بی ‌حجاب و به ‌اصطلاح آن زمان مینی ژوب نشسته بود، با یک آرایش غلیظ و حال بهم زن! پاهایش را هم خیلی عادی و طبیعی انداخته بود روی‌هم.

 تمام تنم خیس عرق شد و چند لحظه ماتم برد. زنیکه هم انگار حال ‌و هوای مرا درک کرده بود، چون هیچی نگفت. وقتی به خودم آمدم، دنده عقب گرفتم و نفهمیدم چطور از اتاق زدم بیرون. پوتین‌هایم را پا کردم. بندها را بسته و نبسته، گونی را برداشتم. زن بی‌حجاب با عصبانیت داد زد آهای بزمجه کجا داری می‌ ری؟ برگرد برگرد! گوشم بدهکار هارت ‌و هورت او نشد پله‌ ها را دو تا یکی اومدم پایین. 
رنگ صورت زن چادری پریده بود. زیاد بهش توجه نکردم و رفتم توی حیاط. دنبالم دوید بیرون. دست‌ پاچه کفت خانم داره صدات می‌ زنه. گفتم این‌ قدر صدا بزنه تا جونش در بیاد! گفت اگه نری، می‌ کشنت ها!
 عصبی گفتم بهتر! 
من می‌ رفتم و زن بیچاره‌ هم دنبالم تقریباً داشت می‌ دوید دم در یادم آمد آدرس پادگان را بلد نیستم. یک‌ دفعه ایستادم. زن هم ایستاد. ازش پرسیدم پادگان صفر _چهار کدوم طرفه؟ 
 حیران و بهت‌ زده گفت برا چی می‌ خواهی؟!
گفتم می‌ خوام از این جهنم‌ دره فرار کنم.
 گفت به جوونیت رحم کن پسر جان، این کارا چیه؟ این ‌جا بهترین پول، بهترین غذا، و بهترین همه ‌چیز را به تو می‌ دهند، کیف می‌ کنی. با غیض گفتم نه ننه، می‌ خوام ۷۰ سال سیاه هم‌ چین کیفی نکنم.
 وقتی دیدم زن می‌ خواهد مرا منصرف کند که دوباره برگردم، بی‌ خیال آدرس گرفتن شدم و از خانه زدم بیرون و خیابان خلوت بود و پرنده در آن پر نمیزد فقط گاه‌ گاهی ماشینی می‌ آمد و به‌ سرعت رد می‌ شد آن روز هر طور بود، بالاخره پادگان را پیدا کردم. از چیزهایی که آن‌ جا دستگیرم شد، خونم به بیشتر بجوش آمد.‌ ان خانه، خانه یک سرهنگ بود که من آن‌ جا حکم یک گماشته را پیدا می‌ کردم.
 می‌ شدم خدمتکار مخصوص آن زن که همسر یک جناب سرهنگ طاغوتی و بی‌غیرت بود!

 به‌ هر حال، دو سه روزی دنبالم بودند که دوباره ببرنم  همان‌ جا، ولی حریفم نشدند.
 دست آخرم سرهنگ با عصبانیت گفت این پدر سوخته رو تنبیهش کنید تا بفهمه ارتش خونه ننه بابا نیست که هر غلطی دلش خواست بکند، ۱۸ تا توالت آن‌ جا داشتیم که همیشه ۴ نفر مأمور نظافت شان بودند، تازه آن هم چهار نفر برای یک نوبت.
 نوبت بعدی با چهار نفر دیگر را می‌ بردند. 
قرار شد به‌ عنوان تنبیه، خودم تنهایی همه توالت‌ ها را تمیز کنم یک هفته تمام این کار را کردم، تک ‌و تنها پشت سر هم. 
صبح روز هشتم، گرم کار بودم که یک سرگرد آمد سر وقتم. خنده غرض داری کرد و به تمسخر گفت. ها، بچه داهاتی؟ سر عقل اومدی یا نه؟ 
جوابش را ندادم. با کمال افتخار و سربلندی توی چشماش نگاه می‌ کردم. کفری تر از قبل ادامه داد قدر اون ناز و نعمت رو حالا می‌ فهمی، نه؟
 بروبر نگاهش می‌ کردم. گفت انگار دوست داری برگردی همون‌ جا، نه؟ 
عرق پیشانی‌ ام را با سرآستین گرفتم. حقیقتاً توی آن لحظه خدا و امام‌زمان سلام‌ الله‌ علیه کمکم می‌ کردند که خودم را نمی‌ باختم. خاطر جمع و مطمئن گفتم این ۱۸ تا توالت که سهله جناب سرگرد،
  اگه سطل بدی دستم و بگی همه این کثافت‌ها رو خالی کن تو بشکه، بعد که خالی کردی تو بشکه، ببر بریز توی بیابون، و تا آخر سربازی هم کارم همین باشه با کمال میل قبول می‌ کنم، 
ولی تو اون خونه دیگه پا نمی‌ گذارم. عصبانی گفت حرف همین؟ 
 گفتم.  اگه بکشیدم، اون جا نمی رم.
 بیست  روز مرا تنبیهی همان‌ جا گذاشتند. وقتی دیدند حریف اعتقاد و مسلکم نمی‌ شوند، آخرش کوتاه آمدند و فرستادنم گروهان خدمات.


 نام کتاب: خاک‌های نرم کوشک

 تالیف کتاب: سعید عاکف


 نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۵:۲۶ - ۱۴۰۰/۳/۳۰
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه